نگاهی به رمان : دفتر بزرگ

 

 

نگاهی به رمان : دفتر بزرگ / آگوتا کریستف / مترجم اصغر نوری/ نشر مروارید

.......
فریبا منتظرظهور : 
آیا انسان در اثر سختی‌ها به‌مرور زمان عواطف و احساسات بشری خود را نابود کرده است؟ آیا برای بقا، داوطلبانه ، سنگ متفکری شده است؟
آگوتا کریستف این‌طور فکر می‌کند. در کتاب دفتر بزرگ ، پسربچه‌های مجارستانی دوقلویی را به تصویر می‌کشد که در خلال جنگ جهانی دوم مادرشان آن‌ها را به مادربزرگ خشن شان می‌سپارد تا از گرسنگی نمیرند. دو پسر بچه چنان به مقاوم کردن جسم و روح خود همت می‌نهند که تبدیل به دو موجود عجیب و درک نشدنی می‌شوند. 
مادربزرگ بی‌رحم ، تند، بددهن و خسیس است و در روستا جادوگر خطابش می‌کنند. دوقلوها هرگز بازی نمی‌کنند بلکه تمام روز تمرین می‌کنند یا درس می‌خوانند. تمرین یعنی تربیت روح و جسم خود برای تحمل خشونتی که در راه است ... هم را کتک می‌زنند، ناسزا می‌گویند، تحقیر می‌کنند، و به‌مرور احساس شان و آسیب‌پذیری جسم و روحشان را می‌کشند. 
" با زدن سیلی و بعد لگد به همدیگر شروع می کنیم...دست هایمان را از روی شعله ی آتش عبور می دهیم . با چاقو ران،بازو و سینه مان را می بُریم و روی زخم هایمان الکل می ریزیم..." 
مهربانی گاه‌به‌گاهشان به دیگران از روی حس و ناخودآگاه نیست بلکه منطق شان حکم می‌کند به سرباز گرسنه غذا برسانند یا از مادر و دختر همسایه برای زنده ماندنشان حمایت کنند. و همه را در دفتری بزرگ می‌نویسند.
بچه‌ها بی‌وقفه شاهد مرگ، فقر، تنهایی، خشونت و بهره‌کشی جنسی انسان‌ها از هم هستند. آن‌ها شاهد بدبختیِ بشر هستند و لولیدن انسان در انواع بی‌چارگی‌هایش. آن‌ها در روستایی مرزی زندگی می‌کنند که آن‌سوی سیم‌های خاردار اردوگاه‌های مرگ است. صدها هزار یهودی در جنگ جهانی دوم از مجارستان اخراج و به اردوگاه‌های مرگ اعزام شدند . 
کتاب دفتر بزرگ به‌صورت داستان‌های کوتاه دو سه صفحه‌ای فصل‌بندی شده و هرکدام نامی دارد. راوی اول شخص و پسربچه‌ها هستند. آگوتا کریستف در بین رمان، روش نوشتاری خود را توضیح می دهد:
" قانون ساده‌ای داریم: انشا باید واقعی باشد. باید چیزی را که هست تعریف کنیم. چیزی را که می‌بینیم ، می‌شنویم و انجام می دهیم. 
... کلماتی که احساسات را توصیف می‌کنند خیلی مبهم‌اند . باید از کاربرد آن‌ها اجتناب کرد و به شرح اشیا ، انسان‌ها و خود اکتفا کرد ، درواقع شرح وفادارانه‌ی وقایع." 
دفتر بزرگ جلد اول از سه‌گانه‌ای است که جلد دوم و سوم آن را، به نام‌های مدرک و دروغ سوم آقای اصغر نوری ترجمه کرده است. 
انتهای کتاب مصاحبه مترجم – اصغر نوری را با آگوتا کریستف مجارستانی که در جوانی به سوئیس مهاجرت کرده می‌خوانیم. 
کریستوف: چیزهایی که نویسنده‌های مهاجر در کتاب‌هایشان تعریف می‌کنند برای خواننده‌های اروپایی جالب است چون خودشان چنین چیزهایی را در زندگی تجربه نمی‌کنند.
نوری: بله. مثلاً در همین سوئیس همه‌چیز آن‌قدر منظم و آرام است که انگار هیچ‌وقت هیچ اتفاقی اینجا نمی‌افتد . انگار مردم هیچ مشکلی ندارند.
کریستوف: اینجا پیدا کردن چیزی که به درد داستان بخورد سخت است ...

سرمایه‌های نشر بیشتر صرف ترجمه می‌شود تا تالیف

نویسنده رمان‌های «هیاهوی کوهسار»، «آنیش» و «دزده‌ کشی» معتقد است تخصیص سرمایه‌های نشر به آثار ترجمه‌ای، عرصه را به طرز ناعادلانه‌ای بر آثار تالیفی تنگ کرده است.

 

فریبا منتظرظهور در گفت‌وگو با خبرنگار فرهنگی آنا با انتقاد از رویه‌ نشر در کشور و سوق پیدا کردن آن به سمت آثار ترجمه‌ای گفت: «متاسفانه عمده ناشران ترجیح می‌دهند سرمایه‌های خود را صرف آثار ترجمه‌ای کنند که الزاما آثار باکیفیت و قابل توجهی نیستند.»

وی ادامه داد: «احتمالا ناشران برای رویه‌ کاری‌شان توجیه خودشان را دارند، اما این عادلانه نیست که بازار کتاب پر شود از آثار ترجمه‌ای معمولی و در مقابل نویسندگان برای انتشار آثارشان با مشکلات بیشتری نسبت به قبل مواجه باشند.»

نویسنده رمان آنیش، درباره وضعیت بازار و مخاطبان ادبیات داستانی اظهار داشت: «واقعیت این است که کتاب‌های من به لحاظ ابعاد انتشار، پخش و همچنین مورد توجه قرار نگرفتن آنچنانی از سوی منتقدان و مطبوعات،‌ همیشه روند فروش کندی داشته است. به عبارت دیگر مخاطبان آثاری چون آثار من، تعداد مشخصی هستند، بنابراین حس نمی‌کنم که دچار افت مخاطب شده باشند. اگر افت مخاطبی هست، متوجه کتاب‌هایی است که در گذشته پرفروش بوده‌اند.»

منتظرظهور همچنین با اشاره به وضعیت آخرین رمان خود که «به جز سرخ، هر رنگی» نام دارد، خاطر نشان کرد: «این رمان شهریور ماه از سوی نشر گل‌آذین به ارشاد سپرده شده و هنوز منتظر صدور مجوز آن هستم.»

وی درباره این رمان توضیح داد: «تم اصلی این رمان، اجتماعی است. داستان مربوط به سال‌های اخیر است و مسائل روز در آن مطرح شده. فضای آن هم بیشتر معطوف است به جامعه هنری. زبان کار به کارهای قبلی‌ام شباهت دارد اما لحن داستان، به طنز نزدیک شده است.»

این نویسنده از تصمیمش برای انتشار یک مجموعه داستان خبر داد و گفت: «فکر می‌کنم بعد از انتشار چند رمان،‌ وقتش رسیده باشد که دوباره یک مجموعه داستان منتشر کنم. به همین دلیل مشغول آماده‌سازی یک مجموعه هستم که شامل داستان های چند ساله من است.»

http://www.ana.ir/news/60143

چهارشنبه 29 مهر 1394 - خبرگزاری آنا

از رمان : آنیش – فریبا منتظرظهور

 

 

هر تابستان از تهران می‌رفتیم، تماشا می‌کرديم و بر‌می‌گشتیم. هم‌بازی‌های‌مان قد مي‌كشيدند و استخوان مي‌تركاندند و به جمع زنان توي كوچه اضافه مي‌شدند.آنها هم ما را تماشا می‌کردند. توی کوچه می‌نشستند و به ما نگاه می‌کردند و سرگرم می‌شدند. انگار آدم‌های ابله و بي‌مبالاتي هستيم، مسخره‌مان می‌کردند و می‌خندیدند. فارسی حرف‌زدن‌مان، شلوار پوشیدن‌مان بدون چادري بر روی کمر، تعارف کردن و تنبلی‌مان و ناشی‌گری‌مان را وقتی توی باغ مدام پا و دست‌مان زخمي می‌شد و بلد نبودیم فرز میوه بچینیم و جاروی خیس روی قالی بکشیم و ظرف‌ها را کنار حوض با گِل و آب سرد بشوییم را به مسخره مي‌‌گرفتند. آب توي منبع را كه از روي عادت، بي‌خيال استفاده مي‌كرديم سرزنش‌مان مي‌كردند و براي خشكي و بي‌آبي ما را مقصر مي‌دانستند. باهوش‌ترها و مدرسه‌رفته‌هاشان حالی‌مان مي‌كردند چنان تحفه‌ای نیستیم و بهره‌ی هوشی خارق‌العاده‌ای نداریم و فقط نان امکانات پایتخت را می‌خوریم. 
تا بين‌شان به عنوان دوست جايي باز كنيم زمان مي‌برد. چيزي بي‌نام بين‌مان فاصله انداخته بود. حسي نامرئي در دوستي‌هاي‌مان مدام حضور داشت و غربتي ساخته بود كه به آشنايي ختم نمي‌شد. روزهاي اول سخت بود كنار به كنار هم بايستيم و فقط دوست باشيم. چند روز كه مي‌گذشت فقط دوستي مي‌ماند و مابقي فراموش مي‌شد.
ما می‌دویدیم توی باغ. خانه‌ی همسایه‌ها سرک می کشیدیم. آن قدر گردو می‌چیدیم و پوست سبزش را می‌کندیم که دست‌هامان سیاه رنگ می‌شد. آن قدر لواشک می خوردیم که دل درد می گرفتیم. خانه‌ي مادربزرگ حمام نداشت و با زنبیل انباشته از حوله و لباس توی خیابان در پي مادر راهي حمام مي‌شديم. توی بخار گم می‌شدیم و مادر رنگ آلبالو و گردو و خاك از سر و رويمان مي شست.

از رمان : آنیش – فریبا منتظرظهور – نشر به نگار - چاپ اول 1392

 

ریش قرمز

 

 

ریش قرمز /کارگردان: آکیرا کوروساوا / بازیگران: توشیرو میفونه -...


درد انسان را لمس کرده‌ای؟ درد تنهایی، خیانت، بیماری... فقر را چه؟ 
درد فقر از همه بدتر است. این را کوروساوا از هر کسی بهتر دریافته و به تصویر کشیده. 
و درمان و داروها را می‌شناسی/ می‌دانی؟ کوروساوا بالاترین درمان را دل بستن و عشق می‌داند. نه از آن نوعی که در خود بپیچی و بمانی و چنبره بزنی و کور شوی. از آن نوعی که از خود برسی به دیگری و بعد همه‌ی هستی. و جاری شوی...
تجویزهایش را در فیلم " زیستن" و " ریش قرمز" دیده‌ای؟ ... چطور از بی‌عاطفگی و خشم و غرور می‌رساندت به مهر و نهال را در دلت که نشاند و نشست به تماشای شوریدگی‌ات، یاد می دهد چطور تسری‌اش دهی به عشقی عظیم، عشق به جهان که نتیجه‌اش یاری رساندن است و فرارفتن از خود...
دین و آیین ریش قرمز مبارزه با فقر و جهل است . لازم باشد به قاضی دروغ می‌گوید تا مادر رنجوری را نجات دهد، از ثروتمندی حق‌السکوت می‌گیرد و به فقرا دارو می دهد . در مسلک او انسان با ساختن و گذشتن از خود انسان می‌شود. و گناه نابخشودنی انفعال است و زمان را بدون تأثیری بر هستی، کشتن.

 

آبروی از دست رفته کاترینا بلوم/ نوشته هاینریش بل

 

نگاهی به فیلم و رمان : 
آبروی از دست رفته کاترینا بلوم/ نوشته هاینریش بل
کارگردان: فولکر شلوندروف فیلمساز آلمانی

باید به فهم خاصی از جامعه و انسان برسی ، به حد کافی تجربه داشته باشی و قلم هاینریش بل را ، تا " آبروی از دست رفته کاترینا بلوم" را بنویسی. 
کاترینا دختر جوانی که خدمتکار منازل است و آن قدر خجالتی و عفیف که راهبه صدایش می‌زنند، اتفاقی در مهمانی با پسری آنارشیست و تحت تعقیب پلیس، رو به رو می‌شود و به هم دل می‌بازند. کاترینا و پسر می‌رقصند و کاترینا شب او را در خانه‌اش پناه می‌دهد. صبح پسر فرار کرده ، پلیس که مجرم را پیدا نمی‌کند به آزار کاترینا می‌پردازد. تمام جزئیات زندگی خصوصی‌اش را بررسی می‌کند. تمام روابطش را پی می‌گیرد و سراغ همه می‌رود. خبرنگار روزنامه‌ی زرد پیش و بیش‌تر از پلیس کنکاش می‌کند و از موضوع نهایت بهره را می‌برد. با آبروی دختر جوان بازی می‌کند و چهره‌ای دیگر از او در رسانه‌ها ارائه می دهد. مردم بهانه‌ای برای آزار پیدا می‌کنند و رفتارشان با کاترینا کشنده می‌شود. 
پلیس ریز مخارجش را پرینت می‌گیرد. عدد مصرف بنزین با مکان‌های رفت و امدش نمی‌خواند. سؤال این است: کجا می‌رفته؟
کاترینا می‌گوید "هرگز به هزینه‌اش فکر نکرده بودم! بعد از کار ساعت‌ها توی خیابان‌ها بی‌هدف رانندگی می‌کردم. زنان زیادی را می‌شناسم که جلوی تلویزیون مست می‌کنند. این موضوع مرا به وحشت می‌اندازد."
او با حقوق خدمتکاری پول سیگار و قهوه‌ی برادرش را در زندان می‌داده، هزینه‌ی مادر بیمارش را می‌داده و با وام برای خودش ماشین خریده. او تن‌فروش نیست . حالا که عاشق شده، جامعه‌ی فاحشه از فرصت استفاده و حس حقارت خود را ارضا می‌کند. در فیلم سطوح مختلف روابط انسانی را شاهدیم. و تفاوت های ظاهرا ظریف اما در واقع عمیق بین اینها. ازدواج، دوستی، همسایگی، کارفرما وکارگر، بازجو ومتهم، کشش صرفا جنسی، رابطه عاشقانه، خویشاوندی ، خواهر و برادری، رهبر دینی و مردم، ...
محور و لایه رویی این رمان و فیلم ، سودجویی رسانه‌ها و استفاده ابزاری از حریم خصوصی افراد را هدف قرار داده. 
هاینریش بل خودش نیز در طول مدت زندگی‌اش مورد آزار و حمله رسانه‌ها قرارگرفته و از این تجربه‌ی تلخ به‌خوبی در این رمان سود جسته. 
برای همین بی‌راه نگفته‌اند که برای نویسنده‌ها هیچ تجربه‌ی بدی وجود ندارد چون همان تجربه ممکن است منجر به خلق بهترین اثرشان شود. 
این فیلم از بهترین فیلم‌هایی بود که دیده‌ام. و از معدود فیلم‌هایی که به‌خوبی از رمان اصلی ساخته‌شده‌اند. فولکر شلوندروف فیلم طبل حلبی را برگرفته از رمان طبل حلبی گونترگراس نیز ساخته است.

 

وضعیت بشری/ ماساکی کوبایاشی

 
وضعیت بشر (یا وضعیت بشری)
کارگردان : ماساکی کوبایاشی
فیلم‌های سه‌گانهٔ وضعیت بشر در مورد جنگ چین و ژاپن در جنگ جهانی دوم و فیلمی ضد جنگ است
.....
برای اینکه اسرای چینی که به کارگری در معدن گماشته شده‌اند از فکر فرار بیرون بیایند و بهتر کار کنند برایشان زنان فاحشه فرستاده‌اند. همه ذوق زده‌اند جز یکی...کائو. 
کائو: چرا برامون زن آوردی؟ ( خشمگین)
سرکارگر ژاپنی: هر طور می‌خوای فکر کن. این دستوره.
- برامون فاحشه فرستادی...تا بعد مثل سگ براتون کار کنیم؟ آره؟
یکی از زن‌ها که مخالف آمدن بود- چان لان: هی! درباره ما چی گفتی؟ بهتره درست حرف بزنی. 
کائو: تو متوجه نیستی!
چان لان: خیلی هم می‌فهمم. تو بهتر از ما نیستی. دوستات رو نگاه کن...
کائو: خجالت نمی‌کشی؟
چان لان: فکر کردی دوست دارم بیام اینجا؟ به او گفتم نمیام. تو هر روز از ژاپنی‌ها کتک نمی‌خوری؟ پس برای چی اینجایی؟ اینجا رو دوست داری؟
کائو: متاسفم. ... ما همه از یک چیز زجر می‌کشیم.

و کائو و چان لان عاشق هم می‌شوند . هر شب از دو سوی سیم خاردار در مورد آزادی حرف می‌زنند و رؤیا می‌بافند. بقیه خوش می‌گذرانند اما این دو دلبسته‌ی هم و آزادی می‌شوند. و کائو گاهی تردید می‌کند بدون چان لان چطور فرار کند... و رؤیای عشق و آزادی در هم گره می‌خورد.

وضعیت بشر فیلم سه قسمتی است در مورد خشونت انسانها و درندگی انسان در جنگ. در مورد ناچاری انسانها برای گریز از شرایط . وضعیت بشر دیروز و امروز.
........
در عکس شخصیت اصلی داستان را می‌بینید- سرکارگر سوسیالیست ژاپنی . مهندس جوانی که خیال می‌کند می‌تواند شرایط را عادلانه‌تر و انسانی‌تر کند...
 

سرنوشت آدل.ه / فرانسوا تروفو

 

 

در عشق، رگه‌هایی از جنون، حقارت و حماقت هست. کافی است فیلم سرنوشت آدل.ه – دختر ویکتور هوگو اثر فرانسوا تروفو را ببینید یا نامه‌های شاملو به آیدا و یا نامه‌های غلامحسین ساعدی به معشوقش را بخوانید. کافی است لل. و. اشتاین نوشته‌ی مارگارت دوراس را بخوانید. در تمام این‌ها جنون، حماقت و حقارت را پیدا می‌کنید. لحظاتی می‌خواهید چشم ببندید و حقارت را نبینید، و بگویید" بس کن! ارزشش را ندارد! هیچ‌کس ارزشش را ندارد!" گاهی عصبانی می‌شوید و دلتان می‌خواهد کتاب را ببندید یا فیلم را متوقف کنید. و گاهی نمی‌توانید اشکتان را کنترل کنید چون در ناخودآگاهتان با معنایی ماورایی مواجه می‌شوید . 
در سرنوشت آدل.ه تماشای آدل که مجنون شده گاهی خارج از تحمل است و رفتارهایش ابلهانه به نظر می‌رسد اما رفتارهای ویکتور هوگو در نقش پدر آدل آموختنی است. او بااینکه به‌اشتباه دخترش واقف است هرگز روحا و عملاً ترکش نمی‌کند. اهمیتی به اشتباهاتش نمی‌دهد، برایش در حد مقدور پول می‌فرستد و در تنگنای مالی قرارش نمی‌دهد... و مدام نامه می‌نویسد ...و همان اندازه که حکیمانه نصیحت می‌کند، مدام یادآور می‌شود آغوشش به روی دخترش باز است...هرگز تنهایش نمی‌گذارد. - فریبا منتظرظهور

 

درسو اوزالا


کاپیتااان! 
مردم نمیفمیم . انگار تو جعبه زندگی مکنیم . مَنیم هوای تازه لازیم داریم
منیم میریم بیرون چادر میزنیم...خُب نییس؟!!
........
درسو اوزالا- کارگردان: آکیرا کوروساوا - بر اساس کتاب درسو اوزالا نوشتهٔ ولادیمیر آرسنیف

 

صحنه‌هایی از یک ازدواج / نویسنده و کارگردان: اینگمار برگمان

 

 

فیلم : صحنه‌هایی از یک ازدواج / نویسنده و کارگردان: اینگمار برگمان

فریبا منتظرظهور: 

بی سوادان عاطفی

ماریانه و یوهان ده سال است که ازدواج کرده اند و دو دختر دارند. آنها در واقع نمونه‌ی یک زوج موفق از دید اجتماع هستند به طوری که از مجله‌ای برای گزارشی درباره خانواده موفق با آنها مصاحبه می‌کنند. ماریانه حقوق خوانده ، وکیل خانواده است و یوهان محقق در یک انستیتوی تحقیقاتی و استاد دانشگاه. 
هر دو روشنفکر هستند و کتابخانه‌ها دکوراسیون اصلی خانه شان است. زندگی‌شان روی نظم وروال است. هم را دوست دارند اما مشکلاتی نیز دارند. از جمله یکنواختی زندگی و روزمرگی و مشکلاتی دیگر.

یوهان یک روز مضطرب، شرمسار و ناچار، اعلام می‌کند عاشق دختر 23 ساله ای شده که دانشجویش است و البته زیبا نیست و مقداری هم ولنگار و دارای روابط متعدد است. به او علاقه مند شده و نمی تواند دوری اش را تحمل کند.
یوهان وماریانه دور از هم، دوران پیچیده ای را سپری می‌کنند.... به شناخت تازه ای از خود، روابط شان، زندگی ده‌ساله‌ی مشترک شان، میزان اهمیت مشکلات سابق شان می رسند. آیا عاشق هم بوده اند... ، آیا با وجود مشکلات، بیش از هر کس دیگری به هم نیاز داشته اند... یا فقط به هم عادت کرده اند...، آیا هم را آزار داده‌اند... آیا برای زندگی مشترک آماده بوده اند ... دوست داشتن، عشق، رابطه در زندگی مشترک شان چطور جاری بوده یا جاری نبوده.... 
وصف وضع روحی ماریانه و یوهان، در روزهای جدایی ونوع ارتباطشان با هم بعد از جدایی، قابل تامل است. زن می‌گوید با اتکا بر عقل سلیم و احساسات و تجربه ام استقامت میکنم... مرد با احساس پوچی و سردرگمی دست وپنجه نرم میکند. برگمان با فقط 2 شخصیت ( به جز یک اپیزود که دو دوست شان نیز حضور دارند و یک زن که به دفتر حقوقی ماریانه مراجعه کرده ) فیلم را در 6 اپیزود به نحو عالی پیش می برد. واکاوی وکنکاش برگمان درون انسان امروز و روابط انسانی بی نظیر است.
یوهان چند بار در فیلم تکرار میکند که : ما اطلاعات زیادی در مورد خیلی از موضوعات داریم؛ ما تحصیل کرده ایم ، اما "بی سوادان عاطفی" هستیم. به ما در این موارد چیزی یاد نداده اند...

 

" در دنیای تو ساعت چند است؟"

 

 

نگاهی به فیلم" در دنیای تو ساعت چند است؟" 
عاشقانه‌ی " در دنیای تو ساعت چند است؟" را دیدم. به نظرم فیلمنامه از فقر داستان رنج می برد. فیلم در عین حال که بسیار زیباست اما مملو از شخصیت های اضافی است که بی جهت وارد داستان می شوند و بود و نبودشان اهمیتی ندارد. شخصیت پردازی ها به جز در مورد علی مصفا، ناقص و سطحی است. با همین فیلمنامه فرض کنید فقط دو شخصیت اصلی داستان میماندند و مادر دختر- حوا خانم. همین. 
هیچ کدام از سایر شخصیت ها مانند آقای مجد ، خاله ، آش فروش، همسایه ها، بودن شان خاصیتی نداشت . چون داستان روی نقش کلیدی علی مصفا می چرخید. بازی لیلا حاتمی نیز متاسفانه بسیار سرد و بیروح بود. چه کسی را کلا دوست داشت؟! چطور اصلا فرهاد را به یاد نداشت؟! آیا ممکن است حمید و علی و همه‌ی همکلاسی ها را یادش باشد جز همین فرهادی که تمام دبستان عاشقش بوده... چرا مادرش درباره فرهاد که همدم پیری اش شده بود، بهش چیزی نگفت؟ حتی نگفته که فرهاد نامی می آید پیش من... آن شوهر یا دوست پسر فرانسوی در داستان چه کاره بود؟ خب به نظرم همین دو بازیگر را می گرفت و روی مکان داستان - رشت هم تاکید نمی کرد. چون تنها با نشان دادن بازار ماهی فروشها و آش فروشی و باران و کارخانه ی چای، رشت ساخته نشد. ویژگی ها فرهنگی احتماعی سیاسی رشت قابل چشم پوشی به این سادگی نیست و اگر روی آن تاکید میکنیم باید نگاهی دقیق تر حساس تر و جدی تر به گیلان و رشت داشته باشیم. نهایت عمقش این بود که علی یاقوتی که نقاشی میکرد به شغل پدری اش سرگرم شد و حمید خودش را کشت و همه گلی را عذاب وجدان می دهند...
اینها نه اینکه بد بودند اما برای فیلم کم بودند. با توجه به بازیگرهایش، موسیقی اش، هزینه ی تولیدش،...
فیلم بسیار سانتی مانتال بود و در ژانر خود زیبا. به گمان من علی مصفا بازیگر مولف است و هنر خودش بوده که چنین نقش آفرینی کرده و اگر هنر فیلمنامه نویس بود برای دیالوگ های سایر بازیگرانش هم فکری میکرد. 
موسیقی زیبای کریستف رضاعی نیز دومین جذابیت فیلم بعد از فرهاد بود.

فریبا منتظرظهور 

در ستایش عشق / ژان لوک گدار2001


فیلم: در ستایش عشق / ژان لوک گدار2001 
" آدم می تواند از هستی خودش لذت ببرد، نه از زندگی اش." 

 

فیلمی قرار است ساخته شود به نام در ستایش عشق ، درباره چهار مرحله ی عشق: اولین دیدار، عشق، جدایی،دیدار دوباره.

برای ساخت فیلم به بازیگران زن ومرد در سه سن نیاز است: جوان، میانسال، و مسن. 
فیلمنامه‌نویس-ادگار-هنگام انتخاب بازیگر،دچار کشمکش با خود در مورد انسان میانسال می‌شود. اصلا انسان میانسال وجود دارد؟ مدام جستجو می‌کند و چنین چیزی در انسان‌ها پیدا و حس نمی‌کند. " انسان میانسال وجود ندارد." کشمکش آدم ها با خود ویژگی اصلی فیلم است. فیلم بسیار ضد امریکایی است و زمان آن حال و فلش بک هایی به بعد از جنگ جهانی دوم. و مکانش فرانسه . نگاهی نیز به نهضت مقاومت فرانسه دارد. 
سینمای موج نو .. . شروع و میانه وپایان مشخص ندارد و همه چیز به هم ریخته است. گدار معتقد است : فیلم باید شروع و میانه وپایان داشته باشد اما نه لزوما به همین ترتیب. 
فیلم اوج و فرود پررنگی نیز ندارد. صورت دو بازیگر اصلی را شاید فقط یک بار می بینیم ودر اغلب صحنه ها ازپشت سر و یا سایه‌وار می‌بینیمشان. دیالوگ ها فلسفی، ادبی و سیاسی هستند . او از شعارزدگی هراسی ندارد. به نظر من گدار در این فیلم ادیب و فیلسوف است تا فیلمساز. و " در ستایش عشق" ادبیات است نه فیلم. و مملو است از جملات قصار که دوست داری بخوانی نه این که بشنوی، هر چند کارگردان همان اوایل فیلم تذکر میدهد: عادت کن خوب بشنوی، نه این که ببینی. 
گدار نه سعی میکند قصه بگوید و نه مخاطب را سرگرم کند، او نظراتی دارد که بی نظم با ما در میان می گذارد. 
" بگذارید احساسات، حوادث را هدایت کنند، نه برعکس." 

فریبا منتظرظهور