از رمان دُزده‌کشی

آتجان كنارم می‌آید... پاشو! ...تو ديگه بزرگ شدي! مرد شدي! مگه خون خان عشاير تو رگهات نيست بچه! تماشا کردی چطوري زدمش؟...  تو هم  بايد ياد بگيري كه بزني.... مثل اون آرکا ترسو نباش! ... شیر باش... مادر گفت آتجان عقل از سرش پریده... یادش رفته کی بوده...  چاقو را از جيب شلوارش بيرون می‌کشد و زیر گلوي آهو می‌گذارد و... حالا راحت شد!... اسم مادرم سایا بود... یعنی نعمت... مادر نعمت بود... وقتی رفت... همه چیز رفت... آرکا عاشقش شده بود...توی ایل ... شاخ‌هاي كوچولوش رو ببين! ...سایا ایلیاتی بود و سوارکاریش زبانزد ایل...آرکا به بچه‌های ایل خواندن نوشتن درس می‌داده... تا این که آمدند شهر زنجان و... فقط زوار آرکا در نرفت... سایا هم خمیده شد... خسته و نحیف و کم حرف ...باید دقیق نگاش می‌کردی تا زن ایلیاتی سوار کار را دوباره پیدا کنی... بيا... بهش دست بزن... مگه خون خان عشاير تو رگهات نيست بچه! ...

 

( از رمان دُزده‌کشی )

مویهء زال (رمان) / احمد آقائی

دانایی رنج است، و اما چیزی است در ردیف نان و آزادی

مویهء زال (رمان) / احمد آقائی

انتشارات رواق/ سال 1357/  123 صفحه

.....

فریبا منتظرظهور:

با پاهای زخمی توی قطار ایستاده‌ام و  نفرت و خشم بالا می آورم. زنی عرب تکه‌ای نان می‌دهد و مردی عینکی کمک می‌کند تا بنشینم  و می‌‍‌‌گوید « چیزی نیست، جن زدگی است.»

جن زده نیستم، تلخی چشیده‌ام،  فقر و گرسنگی. از شش سالگی مهر پدر ندیده‌ام. تمام کودکی و نوجوانی‌ام کارگری کرده‌ام. ناله‌های بی‌کسی و رنج مادرم را دیده‌ام. شوریده‌ام. فرحان نامی عمویم بوده و جای پدرم و جای تمام نداشته‌هایم. راست و ناراست را از نو برایم تعریف کرده و واژه‌ای به نام آزادی را او در سرم کاشته.  من فقط آبش داده‌ام.

حالا ندارمش. فرحان را ندارم و آشفته و تنهایم. زیبنده را هم ندارم. همراه با واژه آزادی، زیبنده تنها زن زندگی‌ام هم توی سرم رشد کرد. هی گفت از سرت بیرونم کن! اما نشد. هر چه کردم بیرون نشد. درون سر او هم فرحان نهالی کاشته‌بود. حالا ندارمش. مثل همه‌ی چیزهای دیگری که ندارم.

«نمی دانم چرا ناگهان تلخی تنهایی مثل یک غدهء سرطانی بیخ گلویم پنجه کشید. نه خانه و لانه ای داشتم که بروم و کپهء مرگم را بگذارم و نه توی این دنیای گل و گشاد کسی دلواپسم بود. – از متن کتاب»

راوی داستان "مویهء زال" مردی‌ست تازه از زندان سیاسی رها شده، بی‌کار و بی‌جا و بی‌پول که سوار بر قطار،  گذشته را بریده بریده و بی‌نظم مرور می‌کند. داستان در سالهای شروع جنگ جهانی  دوم و حمله متفقین  به ایران  یعنی حدود سال 1321 در خوزستان می‌گذرد. مویه زال نمونه خوبی از نگارش به سبک سیال ذهن است.  لحن عاشقانه و سوزناک و زبان نیمه رسمی است و گاه شاعرانه می‌شود. مویه زال در سال 1348 به رشته تحریر درآمده اما  سال 1357  توانسته منتشر شود.

« گفت:آن روز که به سراغ طبال دهکده می رفتی، ناظم سیاهی به سیاهیت می آمده و بعد دیگر نمی‌دانم چطور شد. همین قدر می‌دانم، دمر که خوابیده بودم آجان می زد.

و قطار با سرعت سرسام آوری هلهله می کرد و من هنوز توی خودم بودم. و هی از پله وآسانسور این شرکت و آن شرکت و آن اداره بالا  رفتم و هی تک تومنی توی دست مستخدم‌های دم در گذاشتم و تا آنجا هم که توانستم پول قرض کردم و به این و آن دادم و آنها هر روز مرا سردوانیدند. و حالاهمش توی این فکر بودم که چطور پول مسافرخانه را بپردازم؟ و سیگارهایم تمام شده بود. و سرم داشت مثل یک کدوی کرم خورده، پوک می شد. و من هنوز دستم توی خم بود و قوطی کبریت زیر انگشت‌های انتقام جویم می‌پوسید و از هم می‌پاشید و کلمات صبر و حوصله هنوز لقلقهء  دهان این وآن بود و آن وقت من به منصور گفتم: این شب آخره که همدیگر را می بینیم. شاید رفتم زیر این چرخهای قطار له و لورده شدم  و دیگه برنگشتم. کسی چه می‌دونه؟ . باز روی همدیگر را بوسیده بودیم  و سرچهارراه از هم جدا شده بودیم. و من مرتب فریاد می زدم: آهای شیره‌ای و شاعر دیگر بس است. دست از این چله نشینی و برج عاجتان بردارید، مگر نمی بینید قطار سر ایستادن ندارد؟ - از متن کتاب »

نوشتن به روش سیال ذهن گرچه جذاب است، اما به دلیل ارئه‌ی گسسته‌ی داستان، خوانش دقیقی را می‌طلبد چرا که این احتمال وجود دارد  خواننده قطعات را درست کنارهم نچیند و در دریافت داستان و معنا دچار سوءتفاهم شود.

مویهء زال بر اساس دغدغه‌های اجتماعی سیاسی شکل گرفته است، شخصیت‌پردازی راوی و فرحان کامل و کافی اما دیگرانی هم به داستان وارد می‌شوند که به دلیل گزینش سبک سیال ذهن امکان شخصیت‌پردازی انها بطور کامل ممکن نیست و آنها سایه وار وارد و خارج می‌شوند. 

احمد آقائی داستان‌نویس متولد سال 1315 دراهواز، نویسنده رمان "شب گرگ"، رمان "مويه زال"، مجموعه داستان "در مرز سياهی‌ها"، "برهوت"، "چراغانی در باد"،  دی‌ماه 1383 بر اثر ایست قلبی درگذشت.

نشر به نگار به مدیریت خانواده ایشان در سالهای اخیر فعالیت خود را در زمینه ادبیات داستانی با جدیت بیشتر پی گرفته است.

 چاپخانه

 

 حالا دزده‌کشی در چاپخانه است. کارگرها کاغذهای داغ را روی هم می‌‌چینند تا صحافی شوند... بعد بیست تا بیست تا بسته‌بندی کنند و پشت وانتی، بفرستند برای ناشر...

چند وقت دیگر می‌توانم بگویم «آرسین»  بگویم «ماهرخ» و تعدادی از شما، شاید، بدانید چه می‌گویم،  اما حالا  آرسین رازیست بین من و فقط چند نفر دیگر.
بین آن چند نفر شاید کارگر چاپخانه‌‌ای هم باشد که زمان استراحت کتاب را خوانده... کسی را می‌شناختم که این‌طور بود...
من کارگر چاپخانه‌ای را می‌شناختم که کتاب می‌خواند و هنوز در عقایدش به قطعیت نرسیده بود. وقتی از سر کار بر می‌گشت، ایستاد تا تظاهرات را تماشا کند و کشته شد. هفده یا هجده ساله بود...پدر و مادر نداشت یا اگر داشت مثل نداشتن بود.... برای پس دادن جنازه به قوم و خویش، پول ‌خواستند و...
بی آن که به نتیجه ای در ساده ترین عقایدش برسد مُرد. کجای این جهان خنده دار است تا  بشود چیزی نوشت و خندید...
گونترگراس در سال 1999  فردی به نام بوردیو – جامعه شناس را به خانه اش دعوت می‌کند. نویسنده و جامعه شناس بحث می‌کنند. بوردیو می‌گوید: «به ما می‌گویند شما زیادی جدی هستید، دوران ما دوران خنده داری نیست، حقیقتا چیز خنده داری وجود ندارد.»
گونترگراس در جواب می‌گوید: «من ادعا نکردم که ما در دوره خوش و خندانی زندگی می‌کنیم. اما معتقدم که خنده نیشداری که توسط ابزارهای ادبی تولید شود نوعی اعتراض به شرایط اجتماعی است.»
بوردیو را بیشتر درک می‌کنم، این روزها.

قلعه‌مرغی؛ روزگار هرمی/نوشته سلمان امین

درباره قلعه‌مرغی؛ روزگار هرمی/نوشته سلمان امین- چاپ اول 1390- نشر هیلا -287 صفحه
 
رامین چایچی:
 از اسم داستان می‌گذریم که شاید بهتر بود روزگار هرمی قلعه مرغی نامیده شود. تأکید نویسنده بر مکان و روش نام‌گذاری کتاب و از طرفی دیگر برهم زدن ساختارهای نحوی جمله یک تناقض زبان‌شناختی را برای ما مهیا می‌کند. این‌که انسان با تقلید جملات و به‌کارگیری جملات در جای مناسب با مقوله‌ زبان ارتباط می‌گیرد و یا انسان با تغییر ساختار نحوی جملات و استفاده از دستور زبان درونی منظور موردنظر خود را منتقل می‌کند. تا آنجا که من از کتاب آقای سلمان امین متوجه شدم ایشان با گرایش استفاده از جملات معین برای انتقال مفاهیم معین شروع کرده‌اند. با این تفسیر که زبان را محیط می‌سازد، تأکید بر محیط را به‌عنوان عاملی برای شناخت در داستان تمهید دیده‌اند. مثال می‌زنم: زندگی‌اش زیرورو شد- زبان‌بسته از بس ذوق‌زده شد ...- حقش را کف دستش بگذارم – آدم علاف تنها چیزی که دارد همان وقت است – عقلش از عقب میاد – سرو ریختش اجق‌وجق نبود- من اصلاً با اینا صنمی ندارم. حضرت‌عباسی من یه موی گندیده تو رو به صدتا مثل اینا نمی‌دم .
و ده‌ها و صدها مثال دیگر. اما آقای سلمان امین خودآگاه یا ناخودآگاه متوجه اشتباه خود می‌شود و هنگام نوشتن رمان از تفسیر دیگری از زبانشناسی استفاده می‌کند: ما تنها از تعدادی جمله معین برای انتقال مفاهیم معین استفاده نمی‌کنیم. بلکه جملات زیادی را خلق می‌کنیم چون مجهز به دستگاهی هستیم که دستور زبان درونی مخصوص خود را ایجاد می‌کند که ناشی از ویژگی‌های ژنتیکی در هر فرد است و نه جبر محیطی.
تا آنجا که به ذهن من مخاطب می‌رسد تمام مواردی که منبعث از طرح اولیه است مانند نام ، طرح داستان و تأکیدهایی که در ابتدای کار نویسنده برای خود قائل می‌شود، با این موضوع تناقض دارد. درنهایت می‌بینیم که نویسنده توانسته با استفاده از کلماتی نه‌چندان زیاد مفاهیم گسترده بیافریند، هرچند این مفاهیم به دلیل به‌کارگیری نوجوانی با ضریب  هوشی متوسط به‌عنوان راوی اصلی، بسیار عمیق نیست ولی با توجه به خصوصیت هوش اجتماعی بالا و استفاده از زبانی از خود فرارونده ، کتابی درخور تحسین آفریده است. تأثیر گیری نویسنده از نمایش سیاه‌بازی در تئاتر سنتی غیرقابل‌انکار است. استفاده از بداهه گویی در متن کتاب که خوش نشسته است از ویژگی‌های رمان است. 
 حال می‌خواهم به شخصیت قهرمان اصلی داستان که من در اینجا او را بچه قلعه مرغی نام‌گذاری می‌کنم، بپردازم:
بچه قلعه مرغی کم نمی‌آورد حتی اگر نفهمد طرف مقابل چه می‌گوید. او اعتمادبه‌نفس کافی دارد. او در عین شیطنت فکر سالمی دارد و خلاف‌کار نیست. اصرار قهرمان داستان بر درستکاری و فکر سالم، این کتاب را از کلیشه‌های امروزی در ادبیات ایران که ویژگی‌های خلاف‌کار برای نوجوانان جنوب شهر در نظر می‌گیرد، دور می‌کند. 
به‌عنوان حسن ختام در شخصیت‌پردازی اگر کسی خواست تا یک جایی می‌تواند روی بچه قلعه مرغی حساب کند. خیلی تک‌وتوک پیش‌آمده که راز کسی را جوری فاش کند که از زندگی ساقط شود.
در تمام طول داستان با خودم می‌گفتم که چطور ممکن است بچه قلعه مرغی  تا این حد محترم و صمیمی باشد، ولی بتواند من را تا حد استشمام گاز خنده‌آور بخنداند. این هنر سلمان امین در این رمان است.
احترام به قهرمان داستان و احترام به مخاطب و توان خنداندن مخاطب بدون این‌که از دایره ادب دور شد،درست برخلاف جریان رایج طنزنویسی در دهه‌ اخیر است. این کتاب پتانسیل چاپ‌های متعدد را دارد و ذهنیت روشنفکر معاصر یعنی دوگانه عامه‌پسند - نخبه‌گرا را به چالشی جدی می‌گیرد. بچه قلعه مرغی می‌تواند با اندیشه‌های نابش بدون این‌که شما احساس کنید لاف می‌زند و یا این حرف‌ها را نویسنده توی دهنش گذاشته، فیلسوفانه در چارچوب فکری خودش فلسفه‌بافی کند و عقاید و افکارش را در زمینه‌های مختلف منتقل نماید. اتفاقی قسمتی از کتاب را انتخاب می‌کنم. یکی از مشخصات کتاب ثبات روایت و شخصیت‌پردازی در همه جای آن است و افت نوشتاری در قسمت‌های مختلف کتاب به چشم نمی‌خورد.
« "از کجا معلوم؟" وای! کارد بهش می‌زدی خونش درنمی‌آمد. دوباره چشمهاش گرد شد. چون دهنش کف کرده بود مثل سری پیش نیمه‌باز نماند اما شانه‌هاش پایین افتاد. گفتم: "منظورم اینه که برای این حرفایی که می‌زنی مدرکی چیزی هست یا نه؟"
سروش مثل دیوانه‌ها بروبر من رو نگاه می‌کرد. از همان اول کاری هم دودستی پایه‌ی لیوان آب را چسبیده بود. انگار که می‌خواهند لیوان را به‌زور از چنگش دربیاورند و او نمی‌خواهد تسلیم بشود. آخرش حسن خودش را انداخت وسط، " خب لاله هم داشت همینو توضیح می‌داد دیگه ، گوش نمی‌کردی مگه؟"  به‌غیراز حسن هیچ‌کس دیگری توی ان جمع درست نمی‌دانست که من چه آدم بی‌شرفی هستم.گفتم: "چرا، گوش می‌کردم.پس داشتم چی کار می‌کردم. تو چرا داری شلوغش می‌کنی حسن؟ این مسائلیه که جدی جدی داره ذهن منو آزار می‌ده.»
 

 

قلعه‌مرغی؛ روزگار هرمی/نوشته سلمان امین

درباره قلعه‌مرغی؛ روزگار هرمی/نوشته سلمان امین- چاپ اول 1390- نشر هیلا -287 صفحه
 
رامین چایچی:
 از اسم داستان می‌گذریم که شاید بهتر بود روزگار هرمی قلعه مرغی نامیده شود. تأکید نویسنده بر مکان و روش نام‌گذاری کتاب و از طرفی دیگر برهم زدن ساختارهای نحوی جمله یک تناقض زبان‌شناختی را برای ما مهیا می‌کند. این‌که انسان با تقلید جملات و به‌کارگیری جملات در جای مناسب با مقوله‌ زبان ارتباط می‌گیرد و یا انسان با تغییر ساختار نحوی جملات و استفاده از دستور زبان درونی منظور موردنظر خود را منتقل می‌کند. تا آنجا که من از کتاب آقای سلمان امین متوجه شدم ایشان با گرایش استفاده از جملات معین برای انتقال مفاهیم معین شروع کرده‌اند. با این تفسیر که زبان را محیط می‌سازد، تأکید بر محیط را به‌عنوان عاملی برای شناخت در داستان تمهید دیده‌اند. مثال می‌زنم: زندگی‌اش زیرورو شد- زبان‌بسته از بس ذوق‌زده شد ...- حقش را کف دستش بگذارم – آدم علاف تنها چیزی که دارد همان وقت است – عقلش از عقب میاد – سرو ریختش اجق‌وجق نبود- من اصلاً با اینا صنمی ندارم. حضرت‌عباسی من یه موی گندیده تو رو به صدتا مثل اینا نمی‌دم .
و ده‌ها و صدها مثال دیگر. اما آقای سلمان امین خودآگاه یا ناخودآگاه متوجه اشتباه خود می‌شود و هنگام نوشتن رمان از تفسیر دیگری از زبانشناسی استفاده می‌کند: ما تنها از تعدادی جمله معین برای انتقال مفاهیم معین استفاده نمی‌کنیم. بلکه جملات زیادی را خلق می‌کنیم چون مجهز به دستگاهی هستیم که دستور زبان درونی مخصوص خود را ایجاد می‌کند که ناشی از ویژگی‌های ژنتیکی در هر فرد است و نه جبر محیطی.
تا آنجا که به ذهن من مخاطب می‌رسد تمام مواردی که منبعث از طرح اولیه است مانند نام ، طرح داستان و تأکیدهایی که در ابتدای کار نویسنده برای خود قائل می‌شود، با این موضوع تناقض دارد. درنهایت می‌بینیم که نویسنده توانسته با استفاده از کلماتی نه‌چندان زیاد مفاهیم گسترده بیافریند، هرچند این مفاهیم به دلیل به‌کارگیری نوجوانی با ضریب  هوشی متوسط به‌عنوان راوی اصلی، بسیار عمیق نیست ولی با توجه به خصوصیت هوش اجتماعی بالا و استفاده از زبانی از خود فرارونده ، کتابی درخور تحسین آفریده است. تأثیر گیری نویسنده از نمایش سیاه‌بازی در تئاتر سنتی غیرقابل‌انکار است. استفاده از بداهه گویی در متن کتاب که خوش نشسته است از ویژگی‌های رمان است. 
 حال می‌خواهم به شخصیت قهرمان اصلی داستان که من در اینجا او را بچه قلعه مرغی نام‌گذاری می‌کنم، بپردازم:
بچه قلعه مرغی کم نمی‌آورد حتی اگر نفهمد طرف مقابل چه می‌گوید. او اعتمادبه‌نفس کافی دارد. او در عین شیطنت فکر سالمی دارد و خلاف‌کار نیست. اصرار قهرمان داستان بر درستکاری و فکر سالم، این کتاب را از کلیشه‌های امروزی در ادبیات ایران که ویژگی‌های خلاف‌کار برای نوجوانان جنوب شهر در نظر می‌گیرد، دور می‌کند. 
به‌عنوان حسن ختام در شخصیت‌پردازی اگر کسی خواست تا یک جایی می‌تواند روی بچه قلعه مرغی حساب کند. خیلی تک‌وتوک پیش‌آمده که راز کسی را جوری فاش کند که از زندگی ساقط شود.
در تمام طول داستان با خودم می‌گفتم که چطور ممکن است بچه قلعه مرغی  تا این حد محترم و صمیمی باشد، ولی بتواند من را تا حد استشمام گاز خنده‌آور بخنداند. این هنر سلمان امین در این رمان است.
احترام به قهرمان داستان و احترام به مخاطب و توان خنداندن مخاطب بدون این‌که از دایره ادب دور شد،درست برخلاف جریان رایج طنزنویسی در دهه‌ اخیر است. این کتاب پتانسیل چاپ‌های متعدد را دارد و ذهنیت روشنفکر معاصر یعنی دوگانه عامه‌پسند - نخبه‌گرا را به چالشی جدی می‌گیرد. بچه قلعه مرغی می‌تواند با اندیشه‌های نابش بدون این‌که شما احساس کنید لاف می‌زند و یا این حرف‌ها را نویسنده توی دهنش گذاشته، فیلسوفانه در چارچوب فکری خودش فلسفه‌بافی کند و عقاید و افکارش را در زمینه‌های مختلف منتقل نماید. اتفاقی قسمتی از کتاب را انتخاب می‌کنم. یکی از مشخصات کتاب ثبات روایت و شخصیت‌پردازی در همه جای آن است و افت نوشتاری در قسمت‌های مختلف کتاب به چشم نمی‌خورد.
« "از کجا معلوم؟" وای! کارد بهش می‌زدی خونش درنمی‌آمد. دوباره چشمهاش گرد شد. چون دهنش کف کرده بود مثل سری پیش نیمه‌باز نماند اما شانه‌هاش پایین افتاد. گفتم: "منظورم اینه که برای این حرفایی که می‌زنی مدرکی چیزی هست یا نه؟"
سروش مثل دیوانه‌ها بروبر من رو نگاه می‌کرد. از همان اول کاری هم دودستی پایه‌ی لیوان آب را چسبیده بود. انگار که می‌خواهند لیوان را به‌زور از چنگش دربیاورند و او نمی‌خواهد تسلیم بشود. آخرش حسن خودش را انداخت وسط، " خب لاله هم داشت همینو توضیح می‌داد دیگه ، گوش نمی‌کردی مگه؟"  به‌غیراز حسن هیچ‌کس دیگری توی ان جمع درست نمی‌دانست که من چه آدم بی‌شرفی هستم.گفتم: "چرا، گوش می‌کردم.پس داشتم چی کار می‌کردم. تو چرا داری شلوغش می‌کنی حسن؟ این مسائلیه که جدی جدی داره ذهن منو آزار می‌ده.»
 

 

 نگاهی به رمان «کافور پوش»/ عالیه عطایی

فریبا منتظرظهور:
«آبجی گم شده! به همین سادگی – خبری از خواهر زیبا و مهتابی‌ام نیست.»
قصه‌ی اصلی و لایه‌ی اول  در همین جمله‌ی آغازین کتاب گنجانده شده‌است. برادری در واقعیت و خیال به جستجوی خواهر دوقلوی خود می‌رود.
« دلم بدجوری هوایت را کرده آبجی. بیا با هم برویم دکتری که بتواند جفت ما را از ته حلقوم سگ در بیاورد، بیا انتقاممان را بگیریم. بیا درباره‌اش با هم حرف بزنیم. این بار من و تو تنها. بدون نگین...بدون نگین و بابک و ساناز و همه دلسوز‌هایمان.»
راوی داستان مانی- مهندس برق 33 ساله‌ای در شرق تهران است  که پدرو مادرش از شهرستان به تهران- شهر هزار رو مهاجرت کرده اند .
« شما از مهاجرت به تهران چه می‌دانید؟ خبر دارید که چقدر طول می‌کشد تا آدمها یادشان برود اینجا دهاتشان نیست؟چقدر زمان می‌برد که بفهمند اینجا هیچ کس بزرگ نیست،همه کوچکند و سفره‌هاشان کوچک پهن می شود، اندازه خودشان و دو تا بچه. نه شما نمی‌دانید...»
رمان نثر روان و پر کششی دارد، تؤام با زبانی سلیس و لحنی معترض و پرسشگر. عدم تغییر زاویه دید و مونولوگ محوری و دیالوگ‌های محدود، ما را با صدای بلند راوی مواجه می‌کند، هرچند صداهایی مبهم از دوست راوی - بابک، و آبجی و برادر ناتنی‌شان-یعقوب می شنویم.
داستان اوج و فرودهای متعدد و شخصیتهای اصلی و فرعی متعدد ندارد و این موجب نظم و عدم گیسختگی اثر شده و همه چیز با حساب  و فکر شده پیش می‌رود. زن‌های داستان نوعی میل یا جبر به ویرانی دارند، مادری که موقع زا می‌میرد، زنی که خودسوزی می‌کند، دختری که گم می‌شود، زنی که از همسرش جدا می‌شود.
گره اصلی داستان در دومین لایه، نازایی و عدم جاودانگی است، نوعی نابودگی. به گمانم فلسفه‌ی غالب اثر فلسفه‌ی یونگ است که ردپای آن را در جا جای رمان مشاهده می‌کنیم. جستجوی نیمه‌ی دیگر خود، میل به جاودانگی، ضمیر نیمه خوداگاه ، چنگ زدن به گذشته .
« تو دنبال نیمه‌ی گمشده خودتی مانی، این سرگشتگی انسان معاصره. » صفحه 130
 در روانشناسی یونگ  انسان ازلی، نر- ماده یعنی دو جنسی بوده است. افلاطون در رساله‌ی ضیافت می‌گوید: خدایان نخست انسان را به صورت كره‌ آفریدند كه دو جنسیت داشت. سپس آن را به دو نیم كردند بطوری كه هر نیمه‌ی زنی از نیمه‌ی مردش جدا افتاد ، از این رو است كه هر انسانی به دنبال نیمه‌ی گمشده‌ی خود سرگردان است و چون به زنی یا مردی بر می‌خورد ، می‌پندارد كه نیمه‌ی گمشده‌ی اوست در حالیكه نیمه گمشده هر انسان درون خود اوست.
در فلسفه یونگ جاودانگی و بی‌مرگی آرزوی بشر است . در کافورپوش ، عدم جاودانگی تبدیل به گره داستانی می شود. 
يونگ درباره ضمير نيمه خودآگاه می گوید: «گاهی مي‌شود كه ما می‌بينيم، می‌شنويم، احساس ميیكنيم و می‌چشيم بی‌آنكه متوجه باشيم. دريافت‌های حسی نيمه خودآگاه نقش مهمي در زندگي روزمره ما ايفا می‌كنند و بی‌آنكه خودمان متوجه باشيم بر روی واكنش‌هايمان در برابر رويدادها و مردم اثر می‌گذارند...»
در امتداد داستان، مانی در ضمیر نیمه خوداگاه حرکت می‌کند.
نویسنده از کلیشه‌ها گریزان نیست و به جای فرار و حذف کلیشه‌ها، از آنها درجهتِ واقعی شدن داستان بهره می جوید. مانند بستر اصلی داستان که نقصانی ژنتیکی است، وجود نامادری که مهرش به دل مانی نمینشیند و با تمام تلاشش همان جانشینِ مادر است، مهاجرت به تهران که دلچسبِ مهاجر نیست، تحصیلات و کتاب و شعری که بر خلاف انتظار موفقیت به دنبال ندارد، اینها همه گرچه کلیشه محسوب می شوند اما نویسنده  در جهت معنابخشی به داستان و ساختِ لایه ی رویی از آنها بهره می جوید.
کافورپوش برخلاف بسیاری از آثار نشر ققنوس که قصه محور هستند،  در زمره آثار ذهنی به شمار می رود و مخاطب آن خاص است و کشمکش‌های آن درون فردی است نه کشمکش های بیرونیِ فرد با جامعه یا افراد دیگر.