در عشق، رگه‌هایی از جنون، حقارت و حماقت هست. کافی است فیلم سرنوشت آدل.ه – دختر ویکتور هوگو اثر فرانسوا تروفو را ببینید یا نامه‌های شاملو به آیدا و یا نامه‌های غلامحسین ساعدی به معشوقش را بخوانید. کافی است لل. و. اشتاین نوشته‌ی مارگارت دوراس را بخوانید. در تمام این‌ها جنون، حماقت و حقارت را پیدا می‌کنید. لحظاتی می‌خواهید چشم ببندید و حقارت را نبینید، و بگویید" بس کن! ارزشش را ندارد! هیچ‌کس ارزشش را ندارد!" گاهی عصبانی می‌شوید و دلتان می‌خواهد کتاب را ببندید یا فیلم را متوقف کنید. و گاهی نمی‌توانید اشکتان را کنترل کنید چون در ناخودآگاهتان با معنایی ماورایی مواجه می‌شوید . 
در سرنوشت آدل.ه تماشای آدل که مجنون شده گاهی خارج از تحمل است و رفتارهایش ابلهانه به نظر می‌رسد اما رفتارهای ویکتور هوگو در نقش پدر آدل آموختنی است. او بااینکه به‌اشتباه دخترش واقف است هرگز روحا و عملاً ترکش نمی‌کند. اهمیتی به اشتباهاتش نمی‌دهد، برایش در حد مقدور پول می‌فرستد و در تنگنای مالی قرارش نمی‌دهد... و مدام نامه می‌نویسد ...و همان اندازه که حکیمانه نصیحت می‌کند، مدام یادآور می‌شود آغوشش به روی دخترش باز است...هرگز تنهایش نمی‌گذارد. - فریبا منتظرظهور