سه نقطه ! / فریبا منتظرظهور

این داستان کوتاه از من در سایت مرور که به همت خانم میترا داور اداره می شود در ویژه‌نامه سال نو منتشر شده است. شاید دوست داشته باشید...

سه نقطه ! / فریبا منتظرظهور

نشست درست رو به روم . گفت: « من قصد دارم با شما آشنا و دوست باشم.»

جا خوردم. هرگز هم را ندیده بودیم.

«چرا؟»

«چون تنها هستم. تنهای تنها.»

«چرا من؟»

« چون امروز تصمیم گرفتم با یک نفر حرف بزنم. خیلی فکر کردم تا این تصمیم را گرفتم. امروز شما اینجا هستید و من هم هستم. حس می‌کنم شما هم تنها هستید.»

« اما من ...»

«اما ... نگویید ... نه اسم‌تان را می‌پرسم و نه…

برای خواندن ادامه اش لطفا روی آدرس زیر کلیک کنید

سه نقطه - سایت مرور

سرباز

 

کفش‌هایم مردانه بود. از روی کفش‌ها طبقه‌بندی شدیم. جهان سوم همیشه جنگ است. و من تمام عمر سرباز شدم.

 23اسفند93 . فریبا منتظرظهور

مصاحبه منتشر شده در سایت انتشارات به نگار

اشاره: فریبا منتظرظهور، روزنامه‌نگاری که در چیدن کلمات کنار هم برای خلق صدایی تازه و تصویری نو در جهان ادبیات هم موفق عمل کرده است. گفت‌وگوی زیر برشی کوتاه از تلاش او در این مسیر است؛ او متولد 1349 است، در تهران. از سال 86‌ داستان‌نویسی‌ را به شکل جدی شروع کرده است. سال 88 اولین کتابش، مجموعه داستان «هرازگاهی بنشین» منتشر شد. پس از آن از او در طی سه سال 91، 92، 93 رمان‌های هیاهوی کوهسار، آنیش و دزده‌کشی منتشر شد.

 روزنامه‌نگاری چقدر به نویسندگی‌تان کمک کرده است؟

رمان‌نویسی بدون شناخت جامعه ممکن نیست. خبرنگاری نوعی برون‌رفت از خود و آشنایی با اقشار و اصناف مختلف جامعه را برایم فراهم کرد و موجب شد بتوانم فضاهای متنوعی در رمان‌هایم داشته باشم. از طرفی در روزنامه، ساده نوشتن و صرفه‌جویی در کلمات را یاد گرفتم؛ همین‌طور پیچیده‌ترین و عمیق‌ترین مفاهیم را به ساده‌ترین و مختصرترین شکل نوشتن. بعد از کتاب خواندن، روزنامه‌نگاری کمک فراوانی به من کرد. 

 رمان‌نویسی چه امکاناتی به شما می‌داد که داستان کوتاه نمی‌داد؟

داستان کوتاه، اغلب ثبت خلاقانه‌ی یک اتفاق و یا یک‌لحظه است، اما رمان تلاش بی‌وقفه‌ی نویسنده و همزیستی با واژه‌هاست برای روزهای متمادی. نوشتن از بی‌شمار لحظه است در بی‌شمار لحظه. داستان کوتاه اگر کشف است، رمان خلق است. و خلق کردن لذتی وصف‌ناشدنی دارد. نوشتن داستان کوتاه و رمان دو موضوع متفاوت هستند که حتی لازم نیست از یکی به دیگری رسید. نوشتن داستان کوتاه به نظر من امری شهودی است و رسیدن به آنِ داستانی. اما رمان انتخاب سوژه، تحقیقات پیرامونی و سفر و داستان‌سرایی، خیال‌پردازی، بهره‌گیری از تجربیات، و ده‌ها پارامتر دیگر در کنار هم است. 

 دغدغه‌هایی که دوست دارید بنویسید بیشتر در چه زمینه‌ای است؟

به موضوعات اجتماعی و کشمکش فرد با جامعه خیلی علاقه‌مندم و در همه کارهایم این موضوع وجود دارد.  مناسبات اجتماعی در فضاهای مختلف برایم جذابیت دارند؛ البته گیجی همیشگی انسان‌ها در برابر هستی و خلع سلاح شدنشان در برابر واقعیتی به نامِ مرگ هم جذاب است. 

 «هیاهوی کوهسار» به‌عنوان اولین رمان، میان مخاطبان چه بازخوردی داشت؟

 بهتر از انتظارم بود. نظر خوانندگان اغلب مثبت بود و طیف دهه‌ها‌ی سی، چهل و پنجاه ارتباط بهتری با کار داشتند، چون هیاهوی کوهسار به سال‌های دهه‌ی پنجاه می‌پردازد. هیاهوی کوهسار جزو دو رمان نامزد نهایی «گام اول» شد،  هم‌چنین این روزها جزو هفت رمان راه یافته به مرحله ماقبل آخر در« مهرگان  ادب» از بین رمان‌های منتشرشده در سال‌های 90 و 91 شده است.

  شخصیت اصلی «آنیش» به‌نوعی یک مصلح اجتماعی است، آن را چطور خلق کردید؟

  آنیش یا پروین رادیولوژیستی مجرد و مستقل است که کار می‌کند و نه‌تنها  از پسِ زندگی خود برمی‌آید بلکه هر کسی را ( بدون توجه به جنس یا سن و یا شغل) که نیاز به یاری‌اش دارد، بی‌دریغ یاری می دهد. آنیش با جامعه مهربان و صادق است اما جامعه او را در خودش نمی‌پذیرد یا سخت می‌پذیرد و به‌عنوان چیزی متفاوت نگاهش می‌کند. نوعی ناهمگونی با اطراف دارد که نمی‌داند چیست.  آنیش شرافتمند است و بدون شعار دادن یا  وابستگی‌های سیاسی، مرزهای انسانی را تا حد ممکن رعایت می‌کند.  از دیدن رنج دیگران، رنج می‌برد و بی‌تفاوت عبور نمی‌کند. مصداق این شعرشاملو که:

از رنجی خسته‌ام که ازآن من نیست

بر خاکی نشسته‌ام که ازآن من نیست

با نامی زیسته‌ام که ازآن من نیست

از دردی گریسته‌ام که ازآن من نیست...

تا امروز چندین نفر ایمیل داده‌اند و حس کرده‌اند واقعی است. ما گاهی هم واقعی‌تر از واقعیت می‌نویسیم و....راستش خودم هم نمی‌دانم چطور خلق شد. 

 از نوشتن رمان «آنیش» راضی بودید؟ 

 بله . خیلی. خوشحالم که نوشتمش و خوشحالم که با هزار مشکل سرانجام منتشر شد؛ همین‌طور که هست دوستش دارم. از بین کارهایم اگر بپرسند کدام را خودم بیشتر دوست دارم، می‌گویم تا امروز بی‌شک آنیش را باوجود تمام ضعف‌هایش بیش از بقیه دوست دارم. چون خط به خطش واقعیت‌های تلخ و ناگفتنی است؛ که آدم فقط گاهی دل به دریا می‌زند و می‌نویسد. 

 تجربه کار با نشر به‌نگار چطور بود؟

نشر به نگار برای من پیش از هر چیز  یادآور نویسنده ارجمند احمد آقایی است و انتشار کتابم در این نشر باعث افتخارم است. از طرفی تمام مراحل همکاری ما با هم در نهایت احترام انجام شد و ادامه دارد. آرزوی موفقیت فراوان برای دوستانم در نشر به نگار دارم.  البته مشکل پخش و دیده نشدنِ کتابم  توسط کتاب‌فروشی‌ها و به‌تبع آن مخاطبان، هم چنان وجود دارد که تجربه‌ام نشان داده این سرنوشت کتاب‌های نویسنده‌هایی است که  سرگرمِ روابط نیستند و جایشان نه بالای مجلس و برج‌ها، بلکه نزدیک درهاست تا هر وقت خواستند زحمت را کم کنند!

http://www.behnegarpub.ir/authors/6/فریبا-منتظر-ظهور

 

نگاهی به فیلم "استراحت مطلق"

 

 

قسم به تار موی تو، که از جهان رمیده‌ام من

چو آخرین فروغ مه، به بام شب پریده‌ام من

ز بس کشیده‌ام جفا

روم به آن جزیره‌ای که، زورقی گذر ندارد

بود ز دیده‌ها نهان، کسی از آن خبر ندارد

فریبا منتظرظهور: فیلم استراحت مطلق با بازی رضا عطاران و ترانه علیدوستی و فریده فرامرزی همسر رضا عطاران ساخته عبدالرضا کاهانی فیلم متفاوتی بود. متفاوت با فیلم‌هایی که این سال‌ها روی گیشه سینماها می‌رود. در تیتراژ فیلم به زن و شوهر بودنِ رضا عطاران و فریده فرامرزی، اشاره می‌شود تا اگر فریده فرامرزی را در حال حوله دادن به عطاران در حمام دیدید یا در حال شکستن قلنج کمرش تعجب نکنید! مهم‌ترین حُسن فیلم فضای کارگری آن است و خبری از سعادت‌آباد و شهرک غرب نشینان تهران نیست که سال‌هاست دوربین‌های سینما به زندگی آن‌ها متصل شده است.  کارگرانی که در کارگاه کرم خاکی را از خاک‌ سره می‌کنند، مواد مصرف می‌کنند، در اوج فلاکت باز هم برای کمک به هم دست به جیب می‌شوند موتور و اتاق و آنچه دارند را به رفیق خود قرض می‌دهند و بعد از کار بی پیراهن و کفش، پابرهنه گل کوچک بازی می‌کنند و زیر آفتاب داغ می‌سوزند. می‌سوزند...

و گاهی یکی هم هست که به جای کار رؤیای کانادا در سر می‌پروراند و زن و بچه‌ی خود را نابود می‌کند. شخصیت اصلی داستان همین یکی است و زنش. زنی مطلقه  که شوهر یاردانقلی‌اش حتی بعد از طلاق دست از سرش بر نمی‌دارد. او برای امرار معاش خود در یک معامله غیر مجاز( قاچاق ریسیور ماهواره) مشارکت می‌کند و فراموش نکنید او زن جوان و طلاق گرفته‌ی بی‌پول و بی‌کار یک کارگر است و مدام در مظان اتهام ( ترانه علیدوستی نقش او را ایفا می‌کند). همه‌جا بار نگاه‌ها را با خود حمل می‌کند. نگاه‌های معنادار، مشکوک، حسود، ... می‌خواهد از لابه‌لای نگاه‌ها راهی جستجو کند... بد و خوب را فراموش کنید، کارگردان قضاوت را ممنوع کرده... و قضاوت‌ها راه به جایی نمی‌برد. نخواهیم فهمید چه کسی خوب بود و چه کسی بد، اصلاً از این هم بیشتر... حق با چه کسی بود و با چه کسی نبود... فقط حدس می‌ماند و بس.

استراحت مطلق روی مرز بسیار باریک و خطرناک عامه‌پسند و غیر عامه‌پسند راه می‌رود و هر لحظه ممکن است در دام ابتذال سقوط کند اما با دوری از قضاوت و ارزش‌گذاری  کردن و عدم قطعیت، و شخصیت‌پردازی‌های دقیق و قوی، فیلم‌نامه از این خطر می‌رهد.  فیلمنامه‌ای نه چندان قوی، حتی کلیشه‌ای که بر دوپایه‌ی شخصیت پردازی و عدم قضاوت ایستاده و قبول می‌شود. آخر فیلم ضربه نهایی زده می‌شود و نام فیلم معنا می‌گیرد و بازی بسیار خوب بازیگران پایان می‌یابد.

(شعر ابتدای متن از ترانه مرغ توفان استاد بنان است. همان که می‌گوید: روم به جایی که غم نباشد اگر خدا خواهد...)

نگاهی به : سوکورو تازاکی بی‌رنگ و سال‌های زیارتش(رمان) / هاروکی موراکامی

سوکورو تازاکی بی‌رنگ و سال‌های زیارتش(رمان) / هاروکی موراکامی 
ترجمه امیرمهدی حقیقت/299صفحه /نشر چشمه/


فریبا منتظرظهور: رمان قصه‌ی پنج دوست است که در دوران دبیرستان مسیر مشترکی را انتخاب کرده و آشنا ، دوست و بسیار صمیمی می‌شوند. کنار هم تا پایان دبیرستان می‌مانند. سه پسر و دو دختر. بعد از دبیرستان یکی – سوکورو تصمیم می‌گیرد برای تحصیل از شهرشان دور شود و به توکیو برود و مهندسی راه‌آهن بخواند. آن چهار نفر در همان شهر به تحصیل خود ادامه می‌‌دهند.
دوستی ادامه دارد اما چهار نفری که می‌مانند دو سال بعد ناگهان به سوکورو اعلام می‌کنند دیگر نمی‌خواهند او را ببینند و این تصمیم جمعی و جدی است. 
سورکورو سکوت می‌کند . می‌پذیرد. و می‌شکند. تحمل این طردشدگی بی‌رحمانه و بی‌دلیل را ندارد. بی‌هیچ پرسشی به این تنهایی تن می دهد. و جسماً و روحا نابود می‌شود تا... تا این‌که بعد از شانزده سال دوست دختر تازه‌اش – سارا وادارش می‌کند این زخم باز را ترمیم کند و سر از راز سربه‌مهر بردارد و خودش هم در این راه کمکش خواهد کرد. 
کشف معما آغاز می‌شود. داستان داستانِ دوستی و عواطف انسانی و سرخوردگی‌ها عشق‌های ناگفته و احساسات بیان‌نشده و گاه بی‌راهه رفته است. اما داستانی با بستری چنین گرم، بسیار سرد و خشک و خالی از زیبایی زبان ترجمه شده است. 
ترجمه‌ای که بیشتر مکانیکی به نظر می‌رسد و اهمیت عشق‌ورزی به زبان و کلمات و جملات نادیده گرفته‌شده.استفاده از واژگان و اصطلاحات گاهی بی‌جاست و توی ذوق می‌زند. برای مثال :
صفحه 239 : " ما آن‌همه مدت باهم بودیم و من هی سعی می‌کردم بهت نخ بدهم. اگر فقط یک مغز نصفه‌نیمه هم داشتی بایست دوزاری‌ات می‌افتاد." سوکورو به این نخ‌ها فکر کرد ولی چیزی یادش نیامد . (نخ‌ها !!!) 
صفحه 249 : گذشته سیخ دراز تیزی شد به تیزی تیغ و یک‌راست توی قلبش فرورفت . (سیخ دراز تیز!!!)
صفحه 39: سارا لحظه ای لب هاش را جمع کرد و بعد انگار تصمیمی گرفته باشد گفت:«باز هم دعوتم می‌کنی؟ یعنی اگر اشکالی ندارد؟»«معلوم است که می‌کنم. اگر تو پایه باشی.»
(اگر تو پایه باشی!!! )
موراکامی در این داستان نیز (به نظر من در داستان‌های دیگرش هم تفکری این چنین دارد) از زن‌ها چهره‌ای زیرک که عواطف خود را در دست دارند و تا حدی حیله‌گر که طراح نقشه‌ها هستند ساخته و از مردها چهره‌ای پذیرنده و ساده‌تر و البته مادی‌تر .
به نظر من موراکامی خط و فاصله‌ای عمیق بین جهان ذهنی زن و مرد در نگاهش دارد که در کارهایش می‌شود پی گرفت. و در این جهان مردها ساده و مظلوم وزن‌ها فریبکار و پیچیده تصویر می‌شوند. 
داستان معماوار پیش می‌رود ، معماها به کشف صددرصدی نمی‌رسند و با حدس و گمانه‌زنی پایان می‌یابند و کسی متهم نمی‌شود. همه در شرایط خود تبرئه می‌شوند. سوکوروی سی وشش ساله در انتظار انتخاب و پاسخ سارای سی و هشت ساله و شیفته و عاشق او می‌ماند و ...
پختگی احساسی و جهان‌بینی موراکامی در کتاب مانند همیشه خودنمایی می‌کند و زیبایی و اهمیت اصلی کارهای موراکامی در این پختگی احساسات و خودشناسی اوست نه در قصه‌پردازی‌های ساده‌اش و همین موجب می شود حتی اگر با او اشتراک فکری نداشته باشی اما مشتاق خواندن و شنیدن از او باشی.

"صفحه 249 : سوکورو تازاکی در عمیق‌ترین نقطه‌ی جانش به درک رسید. درک این‌که هیچ قلبی صرفاً به‌واسطه‌ی هماهنگی با قلب دیگری وصل نیست. زخم است که قلب‌ها را به هم پیوند می دهد. پیوند درد با درد، شکنندگی با شکنندگی. تا صدای ضجه بلند نشود سکوت معنا ندارد..."

 

نگاهی به فیلم Still Alice

 

 

 

 

  Still Alice (هنوز هم آليس)

  زهی بخیل ستمگر که هر چه داد به من

  به تیغ بازستاند و به تازیانه گرفت *

 از ابتدای تولد، واژه‌ها را یکی‌یکی چون پرنده‌ای که دانه برمی‌چیند، جمع و ضبط می‌کنی. به مدد آن‌ها با جهان ارتباط می‌گیری و احساس و نیازهایت را بازگو می‌کنی. هر چه دایره واژگانت فراخ‌تر توانایی ارتباطت هم بیشتر و موفق‌تر. می‌شوی مثلاً آلیس- استاد زبان‌شناسی در دانشگاهی معتبر. خانواده‌ای داری و فرزندانی و محبوبیتی. اما ناگهان  تولد پنجاه‌سالگی متوجه می‌شوی  در مغزت اتفاقاتی رخ می دهد. واژه‌ها یکی‌یکی پرواز می‌کنند. و تو قادر نیستی نگهشان داری. حتی به مدد داروها و پیشرفت‌های علمی. ارتباط‌هایت یکی‌یکی کمرنگ و نابود می‌شود و زیستن و برطرف کردن ساده‌ترین نیازهایت سخت. همراه با واژه‌ها خودت نیز ذره‌ذره ناپدید می‌شوی. همه می‌روند، همه‌ی آن‌هایی که مدعی بوده‌اند، می‌روند و فقط یک واژه می‌ماند و یک نفر. دخترهنرمندی که از همه بی‌حساب و کتاب‌تر زندگی می‌کرد و به آینده‌نگری اهمیتی نمی‌داد و هرگز جدی‌اش نگرفته بودی. و آن یک واژه «عشق» است که از ذهنت پرواز نخواهد کرد.

 «هنوز آلیس» فیلمی واقع‌گرا و تخصصی درباره بیماری آلزایمر است و به مخاطب شناختی عمیق‌تر در مورد احساس و مشکلات و فرایند این بیماری و تراژدی‌اش می دهد. این فیلم با بازی بسیار زیبای  جولین مور که جایزهٔ اسکار بهترین بازیگر نقش اول زن را ازآن خود کرد،  گفته‌شده به متن رمان اصلی - نوشته ليزا جنوا  وفادار مانده است.

 

*بخشی از شعر هوشنگ ابتهاج   

دُزده کُشی  (رمان) / فریبا منتظرظهور

 

انتشارات کتابسرای تندیس

166صفحه /  قیمت 80000 ربال / قطع رقعی

 

دزده کشی

 

دور زدن شکار و سردرآوردن از جایی که انتظار ندارد را دُزده‌کُشی گویند.

پشت جلد:

با آرامش شروع شده است، مثل زندگي که اول روي خوش‌اش را نشان مي‌دهد و تشويقت مي‌کند تا پيش بروي و بعد روي ديگرش را خواهي ‌ديد که  حريف مي‌طلبد. انگيزه و اراده و عشق هم داشتي باشي، بعضي درد‌ها را تاب نمي‌آوري.  زودتر از آن‌که فکر کني پير مي‌شوي،  در بيست يا سي‌سالگي حتي.

«پاهايم مي‌لرزد. نمي‌ايستم. حرفي نمي‌زنم. ترسيده‌ام. ترسيده و حقير شده‌ام. حقارت را پذيرفته‌ام تا زنده بمانم. شجاعتم را مي‌دهم، زندگي‌ام را مي‌خرم.  راهوردي شمرده و با‌حوصله حرف مي‌زند. چيزهايي از همان‌ها که برايش تعريف کرده‌ام. مظلوم و طبيعت‌دوست و جان‌برکف براي وطن، معرفي‌ام  مي‌کند. کم‌کم بدبخت نشانم مي‌دهد... به چه روزي افتاده‌ام!»

اطلاعات بیشتر :

http://ketabsarayetandis.com/Book.aspx?Id=256