ادبیات تالیفی، رودخانهای کم جان! / یادداشت فریبا منتظرظهور - ضمیمه فرهنگی روزنامه اطلاعات
یادداشت دربارهی کتابنخوانی در ضمیمه فرهنگی روزنامه اطلاعات 15 بهمن ماه 1399:
آینه چون نقش تو بنمود راست خود شکن! آیینه شکستن خطاست!
فریبا منتظرظهور: ادبیات آینه جامعه است و بازتاب واقعیتهای نهفته ناگفتنی و نادیدنی در لابهلای درزها و شکافهای روابط اجتماعی و مناسبات یک جامعه. نویسنده با کنجکاوی و حساسیتی گاه افراطی، این واقعیتها را بیرون کشیده و بهصورت مکتوب در معرض دید عموم قرار میدهد. این واقعیتهای دوستنداشتنی، در همدستی بیصدای جمعی، قرار نبوده که دیده یا شنیده یا ناپسندتر از همه، نوشته شوند! اما نویسنده، خطاکاری است که چشم بر پلشتیها نبسته و مانند آدم لکنت گرفتهای، در کتابها تکرارشان میکند؛ بیآنکه امیدی به حل شدنشان داشته باشد، یا چه معلوم! شاید هم امیدی در عمق وجودش نهفته باشد.
نویسنده نه میتواند و نه مدعی است که میتواندکژیها را از بین ببرد، یا حتی از تلخیشان بکاهد، بلکه تنها از سر اتفاق، چشمش دیده یا گوشش شنیده یا گوشه جامه یا کفشش گرفته به کژیها و حالا با نشان دادنشان یادآوری میکند که اگر نبینید، اگر لای درزها بمانند، آنچنان رشد خواهند کرد و چنان ارزشهای انسانی را خواهند بلعید که به مدد هیچ دانش دیگری، یارای درمانش را نخواهید داشت.
ادبیات چون رودی است آرام یا خروشان، پویا و در حال حرکت. این رود در مسیر خود سنگها را صیقل میدهد، تیزی و برندگیشان را میساید، اگر بستر مهیا باشد قدرتش را دارد که از کشوری به کشوری و از تفکری به تفکری دیگر راه یابد.
یکی از آن بیشمار تیزیهای برنده و زخم زننده را میشود تعصب بشر دانست که سبب و زاینده بسیاری از خشونتهاست. ادبیات میتواند با چندصدایی بودن و گشودن افکار مختلف و شخصیتهای متنوع، نگرش تکبعدی و متعصب را مخدوش و خواننده را دچار چالش در اندیشههایش و مواجهه با سؤالهای جدیدی کند.
گرچه هیچ کتابی ادعای توانایی دگرگون کردن انسان از پلیدی به نیکی یا بالعکس را ندارد و ادعای سایش تمام آن تیزهای بیشمار را، اما رشد فرد در فردیت خویشتن، اتفاقی است که اگر بیفتد کتاب به هدفش رسیده و دستاوردش نوعی بالندگی در حصار خویشتن خواهد بود.
باور دارم فردی که در طول زندگیاش به تعداد کافی رمان خوانده، تفاوتی محسوس در نگرش به زندگی و جهانبینی با فردی که نخوانده دارد.
رولان بارت چنان به قدرت ادبیات ایمان دارد که میگوید: «اگر قرار باشد به هر دلیلی روزی همه رشتهها از بین بروند و فقط یکی باقی بماند، آنیکی ادبیات است.» او رمان رابینسون کروزوئه را مثال میزند و ادامه میدهد: «در این رمان، تاریخ، جغرافی، جامعهشناسی وگیاهشناسی و… همهچیز وجوددارد…» و «ادبیات مطلقاً و نوعاً رئالیست است و ادبیات واقعیت است. یعنی خود درخشش امر واقعی.»1
اما در مورد قدرت و تأثیر ادبیات روی فرد و جامعه زمانی میشود سخن گفت و بحث کرد که کتابها خوانده شوند و بخشی از زندگی روزمره مردم در سنین مختلف باشند، اما این روزها بهتر است درمورد کتابنخوانی بحث کرد، نه کتاب خوانی.
کتابخوانی عادت فرهنگی مردم کشور ما نیست- طبق آخرین آمار مطالعه در ایران، نیمی از مردم ایران مطالعه غیردرسی ندارند و آمار مطالعه این بخش هم آنقدر کم است که مسؤولان هنگام اعلام و انتشار به بازی با اعداد روی میآورند. در خانوادههای ایرانی نوعی کتاب هراسی وجود دارد و بسیاری،کتابخوانی و افزایش آگاهی را معادل افزایش دردسر میدانند. با این ذهنیت،کتاب را –بهجز کتب درسی- از خانه و دسترس فرزندان خود دور و حذف میکنند، بیتوجه به اینکه افزایش دانش و آگاهی، میتواند موجب رشد و بالندگی و دانایی و کمال فرد شود. حالا دیگر «کتاب یاری مهربان یا بهترین دوست» جملاتی رو به منسوخ شدن هستند و با این روند، چرا باید انتظار جامعهای کتابخوان داشته باشیم؟!
البته نیاز به دانستن را نمیشود در انسان از بین برد، و اینترنت جای خالی کتاب را پر کرده است.
فضای مجازی، چاقوی دو لبهای است که از سویی آگاهی و دانش میبخشد، از سوی دیگر امکان رشد فردیت خلاق و تمرکز طولانیمدت را از فرد سلب میکند. در فضای مجازی، سطحیخوانی جایگزین عمیقخوانی شده و وقتکشی جایگزین اندیشیدن میشود.
کتابخوانی نیازمند نوعی تمرکز خاص است که بهطور طبیعی در انسان وجود ندارد. «نیکلاس کار» در بخشی از کتاب خود اینترنت را از دید عصبشناسان بررسی کرده و میگوید: «گرایش طبیعی ذهن انسان به حواسپرتی است تا تمرکز٫ تمرکز امری است که با تمرین و مرارت کسب میشود.
کتابخوانی مستلزم تمرین یک فرایند فکری غیرطبیعی است، فرایندی که توجه پایدار و بیوقفه به چیزی منفرد و ثابت را میطلبد.
اندیشمندان همواره زمان قابلتوجهی را صرف تمریناتی برای افزایش تمرکز کردهاند.
خواندن یک کتاب بلند در سکوت نیاز به قابلیت تمرکز آگاهانه در مدتزمان طولانی و غرق شدن در صفحات کتاب را دارد. پرورش چنین انضباط ذهنی کار آسانی نیست. وضعیت طبیعی مغز بشر مثل مغز بسیاری از جانوران، وضعیت حواسپرتی است. گرایش طبیعی ما این است که نگاه و توجهمان را از چیزی به چیز دیگری جابهجا کنیم تا بتوانیم هر چه بیشتر از اتفاقهایی که دور و بر ما میافتند باخبر شویم. حسهای ما کاملاً با تغییر تنظیمشدهاند. اشیای ثابت و بدون تغییر لوازم صحنه هستند. بهمحض اینکه چیزی در محیط تغییر میکند، باید به آن توجه کنیم چراکه میتواند یک خطر یا فرصت باشد. این رفتار زمانی برای بقا حیاتی بوده، چراکه احتمال غافلگیر شدن توسط یک شکارچی یا ندیده گرفتن یک منبع غذایی دم دست را کاهش میداد.»2
میشود دریافت که فرد کتابخوان، باید ذهن خود را بهگونهای تربیت کند که هنگام مطالعه نسبت به هر اتفاقی که دور و برش میافتد بیاعتنا باشد و در مقابل فرار تمرکز از یک نشانه حسی به دیگری، مقاومت نشان دهد.
در نتیجه احساس عدم امنیت ( اقتصادی، سیاسی، بلایای طبیعی، بیماری و…) بهطور غریزی، موجب حواسپرتی و مانع تمرکز ذهن و مانع خوانش عمیق کتابی که در دست داریم میشود.
اشاره به این موضوع بیراه نیست که نوشتن کتاب برای کودکان بسیاردشوار است، زیرا متقاعد کردن کودک بهضرورت دانستن، ممکن نیست و بهمحض اینکه داستان فاقد کشش کافی باشد، او برمیخیزد، رها میکند و سراغ سرگرمی دیگری میرود.
همان وضعیتی که ما در حال حاضر در جامعه بزرگسال مواجهیم؛ عدم احساس نیاز به دانستن، به تمرکز و اندیشیدن عمیق. با جامعه مخاطبی مواجهیم که بهمحض عدم سرگرمکننده بودن کتاب، سراغ سرگرمی جایگزین یعنی اینترنت میروند.
آیا فضای مجازی با توجه به این غریزه –حواسی که به همه اطراف است – طراحیشده است؟! با هر بار ورود به صفحهای با انبوه عکس و تبلیغات در گوشه راست و چپ و لابهلای مطالب مواجه میشویم و مدام چشم و حواس ما از گوشهای به گوشهای دیگر سُر میخورد و این سُرخوردن منطبق با نگاه تصویرمحور
ماست.
طبق آمار در ایران، اینستاگرام که عکسمحور است، چهلوچهار میلیون نفر کاربر دارد و فیسبوک که متنمحور است دو میلیون و چهارصد هزار کاربر. واتساپ و تلگرام هرکدام بیش از چهلوهفت میلیون کاربر دارند.
از طرفی آمار جدید نشان میدهد که«عکس» محبوبترین قالب محتوایی در بین کاربران ایرانی است و حدود پنجاهوپنج درصد محتواها در فضای مجازی پیرامون عکسها میچرخند. رتبههای بعدی محتوای مورد علاقه ایرانیان را استوری با بیستودو درصد، آلبوم با ده و ویدئو با نه درصد تشکیل میدهند. و میبینیم که متن، قالب محبوب در بین کاربران فضای مجازی نیست.
کتابخوانی نیازمند تمرکز، و تمرکز نیازمند غلبه بر غریزه و حرکت از ناخودآگاه به خودآگاه و فردیتی بلوغیافته است.
نمیشود انکار کرد که تا وقتی شرایط حاکم بر زندگی افراد یک جامعه تغییر نکند، نباید انتظار تغییر رفتار از مردم آن جامعه را داشت؛ شیوع کرونا، ناامنی اقتصادی، بحرانهای سیاسی و اقلیمی، ناملایمات اجتماعی و زیستمحیطی همگی واقعیت زندگی بشر امروز را تشکیل میدهند که مهار ذهن و تمرکز در مقابل این حجم دغدغه ذهنی، نمیتواند برای عموم ساده باشد و نمیشود با ترویج کلیشهای و قدیمی کتابخوانی، انتظار تغییری در آمار کتابخوانی
داشت.
کتابخوان امروز ایرانی نیز ترجیح میدهد از دیگر ملتها بخواند و از هر تصویر یا نقد مربوط به خودش دور باشد. گویی از خودش و اطرافش خسته ودلزده، به آینه پشت کرده و گریزان،تابوتوان بازسازی ندارد ، باکمال میل سوی دیگر جهان را تماشا میکند، اغلب با حسرت و گاه با سرزنش.
در این گرایش به ادبیات غیر ایرانی وترجمه، نوعی همسویی و همفکری بین جامعه و صاحبمنصبان وجود دارد که موجب شده اندک زمان مطالعه و سرمایهای که در این راه ( انتشار و توزیع ) در نظر گرفتهشده، به سمت ترجمه سرازیر شود.
و بهاینترتیب کتابهای عمیقتر، روزبهروز با ریزش مخاطب مواجه شده، کمفروش میشوند و در گام بعدی ناشری تمایل به انتشار اینگونه کتابها ندارد و ترجیح میدهد سرمایه محدود خود را به کتابهای سطحی و سرگرمکننده و ترجمهشده اختصاص دهد.
و با چنین روندی است که آینه میشکند، رودخانه ادبیات تألیفی روزبهروز کم آبتر و کمجان تر شده و بیرمق مسیر کوتاهی طی میکند و هرگز به دریا نمیرسد.
جامعه نیز همچنان به رفتار غریزی خود ادامه میدهد و از این رود بیشتر و بیشتر فاصله میگیرد. و با فراموشکاری تاریخی خود به یاد نمیآورد که شهرها و تمدن و جامعه در کنار رودها شکلگرفتهاند، کنار آبها. و با خشک شدن رودها، مدنیت و ارزشها صدمات عمیقی خواهند دید.
گرچه این روند و چرخش از عمق به سطح، گریزناپذیر و جهانی است اما در کشورهای با اعتمادبهنفس پایینتر و بیاعتماد به نویسندگان، این جریان با شتاب و شدت بیشتری رخ میدهد و آینه شکستن و خشکیدن رودها تبدیل بهرسم و عادت و فرهنگی به نام کتاب نخوانی بهجای کتابخوانی میشود.
http://www.ettelaat.com/?p=543948
.....
1- از کتاب "درس" : نوشته رولان بارت/ ترجمه حسام نقره چی
2- "کمعمقها" یا " اینترنت با مغز ما چه میکند" : اثر نیکلاس کار ترجمه امیر سپهرام