سهشنبهها با موری/ میچ البوم / ترجمه مهدی قراچهداغی
سهشنبهها با موری
نوشته: میچ البوم / ترجمه مهدی قراچهداغی
نشر البرز/ چاپ نهم 1390/ 176 صفحه
«یک آموزگار برابدیت اثر میگذارد و هرگز نمیتواند بگوید که نفوذش درکجا متوقف میشود. – هنری آدامز»
بعضی کتابها هم هستند تا امید بدهندو روش بهتری برای مقابله با مشکلات پیش روی مان بگذارند. ترجمه و تالیفهای آقای قراچهداغی همه با زیربنای روانشناسی در این راستا گام برمیدارند.
روزی دوست سانتهایستام (سلامت گرا) در فیس بوک سؤال کرد:«چرا در نوشتههایم یأس و خشم هست؟ در حالی که مردم به امید و خوشبینی نیاز دارند.» گفتم:« آیا جایی برای خشم و یاس نیست؟» گفت: «هست، ولی نویسنده موظف است امید وشادمانی ببخشد.» گفتم: «من چنین وظیفهای برای خودم قائل نیستم. این وظیفهی روانشناسهاست، نه داستاننویسها. تنها تعهدی که برای خودم قائلم، تعهد به اندیشه و احساسم و صداقت است.»
حالا یاد دوست سانتهایستم هستم. سهشنبهها با موری داستان دیدارهای میچ – خبرنگار ورزشی موفق با موری-استاد معروف جامعه شناسی است که میداند به زودی خواهد مُرد. موری دچار بیماری ALSشده و مدام عضلات و اعصاب بدنش تحلیل میرود و اندامش یکی یکی از کار میافتد. این تحلیل رفتن از پاها شروع شده و به دستها و شنوایی و بینایی و بلع و...میرسد و تا مرگ بیمار پیش میرود.
«گاه در کافه تریا به اتفاق غذا میخوریم. با کمال خوشوقتی باید بگویم که آدم بیعاری است. از من که تنه لشتراست. به جای این که غذا بخورد، حرف میزند. با دهان باز میخندد. مرا خوشحال میکند. در تمام مدتی که او را شناختم به دوکار راغب بودم : این که او رادر آغوش بکشم و دیگر آن که دستمال سفرهای به او بدهم.»
اما موضوع داستان، نحوه برخورد موری با بیماری و مرگ است، مواجهای منطقی و مثبت که بوی زندگی و کشف و تحقیق از مرگ بعنوان بخشی از هستی دارد تا بوی نابودی. موری از احساس و کشفیاتش در وضعیت جدید با دانشجوی قدیمیاش گپ میزند.
موری حالا که از انجام کارهای ابتداییاش نیز عاجز شده، اعتراف میکند که گاهی صبح ها حسابی گریه میکند و بعد تا هنگام شب اصلا غمگین نمیشود و سعی میکند زندگی کند. او دیگرگونه به مشکل وابستگی در هنگام بیماری نگاه میکند: «میدانی، حالا وقتی مرا دمر میکنند تا برای جلوگیری از زخم شدن بدنم به پوستم کرم بمالند لدت میبرم. وقتی صورتم را میشویند لذت میبرم...انگار به دوران کودکی بر میگردم. کسی حمامات میکند. کسی از زمین بلندت میکند. کسی تمیزت میکند. همه میدانیم که چگونه کودک باشیم. در درون همه ماست... همه میخواهیم به روزهایی برگردیم که از ما مراقبت میکردند. به ما توجه بیقید و شرط میکردند. اغلب ما به اندازه کافی مشمول این مهر و عشق واقع نشدیم.»
میچ هر سهشنبه کیلومترها راه میآید تا موری را ببیند که شانزده سال قبل استاد و مربیاش بوده. موری استادوار پاسخگوی سؤالات میچ وده ها دانشجوی دیگر در مورد عشق، دوستی، تنهایی و... است. و این سؤال و پاسخ دادنها و دیدارها او را زنده نگهمیدارد زیرا هنوز احساس مفید بودن میکند.
«- اما روزهایی هم هست که افسردهام ...بدون دستهایم چه خواهم کرد؟ وقتی نتوانم حرف بزنم؟ زیاد نگران بلعیدن نیستم. می توانند با لوله به من غذا بدهند. مهم نیست. اما صدایم، دستهایم، این ها بخشی ضروری از من هستند. با صدایم حرف میزنم با دستهایم حالات درونم را بیان میکنم. این گونه در خدمت دیگران هستم.
کاپل پرسید :- وقتی نتوانی حرف بزنی چگونه می توانی خدمت کنی؟ موری شانه هایش را بالا انداخت. - شاید همه از من سؤالاتی کنند که به جواب بله و نه احتیاج داشته باشد.»