استاد علیرضا فرهمند
چه چیز جذابتر و لذت بخش تر از این که با کسی یا کسانی که می فهمند ، زندگی و جهان و انسان و داستان را می فهمند، در مورد جزئیات داستانی که نوشته ای وارد گفتگو شوی... هرازگاهی این لذت را تجربه میکنم... مثل امروز.
و نمی دانم چرا یاد استاد فرهمند میافتم...و آن « بَه بَه » گفتن هایش که شاید فقط به خاطر دل من بود وبس...
کِی بود... یک ماه پیش ... دوماه... سه سال گذشت...
گفت : امروز میرویم بیرون و فقط در مورد دکتر راد و دکتر کیان حرف میزنیم.
گفتم : پس پروین چی؟
گفت: و از پروین و آن دختر کوچک بازیگوش...
گفت: راستی آن دخترک...کی بود؟
گفتم: کسی نبود. ساختمش...
بلند خندید...
در مسیر ، گفت: این خیابان... سمت چپ و... گفت: چند لحظه پیاده شو.
سر از خانه ای درآوردیم که عکسی از مادر ایشان بود. رفتیم تو. با کفش.
قاب عکس را از روی تاقچه برداشت و گفت: این مادرم است. خیلی شبیه لیلی...( در هیاهوی کوهسار) می خواستم ببینی...
مادرش زیبا بود. خیلی زیبا. و آقای فرهمند پسر بچه کوچکی کنار مادرش.
مادرش زود ...
ننشستیم. سرپا به صاحب خانه معرفی ام کرد. و نسخه چاپ نشده آنیش را به ایشان داد که کنجکاو بود مرا بیشتر بشناسد.
شرم کردم بگویم: هنوز چاپ نشده...
خودش فهمید. گفت: آقای... هنرمند است و بسیار متشخص...
بعد رفتیم رستوران ایتالیایی و اسپاگتی خوردیم. من و همسرم و آقای فرهمند.
دیابت داشت. دور از چشم خانمش اسپاگتی مفصلی سفارش داد. دور از چشم ایشان یواشکی شکلات می خورد...
گفتم: کاش ایشان هم بودند
گفت: هم سلیقه نیستیم. اما عاشق هم هستیم...
می دانستم.
و سه نفره بحثی داغ در مورد دکتر کیان راه انداختیم...به سعادت بشر رسیدیم و... از آن آدم هایی بود که واژه و وقت هدر نمی داد. دو جمله می گفت و برای یک ماه برای فکرکردن موضوع داشتی...و طرفدار پروپاقرص ایجاز بود...
لذت نوشتن در رسیدن به این ساعت و لحظه هاست. برای رسیدن به این آدمهاست. برای پیدا کردن شان. دیدن شان ... همین لحظه های گفتگو...
لذت نقاشی کردن به آن لحظه ای است که مردم جلوی تابلویت می ایستند و با هم وارد بحث می شوند و به توافق در مورد اثرت نمی رسند...لذت موسیقی در سکوتی است که موقع نواختن در بین جمعیت می شنوی. لذت عکاسی در چشمان خیره ی تماشاگر است.
وقتی حقیقتی را بی پرده به رخ می کشی...