فیلم: در ستایش عشق / ژان لوک گدار2001 
" آدم می تواند از هستی خودش لذت ببرد، نه از زندگی اش." 

 

فیلمی قرار است ساخته شود به نام در ستایش عشق ، درباره چهار مرحله ی عشق: اولین دیدار، عشق، جدایی،دیدار دوباره.

برای ساخت فیلم به بازیگران زن ومرد در سه سن نیاز است: جوان، میانسال، و مسن. 
فیلمنامه‌نویس-ادگار-هنگام انتخاب بازیگر،دچار کشمکش با خود در مورد انسان میانسال می‌شود. اصلا انسان میانسال وجود دارد؟ مدام جستجو می‌کند و چنین چیزی در انسان‌ها پیدا و حس نمی‌کند. " انسان میانسال وجود ندارد." کشمکش آدم ها با خود ویژگی اصلی فیلم است. فیلم بسیار ضد امریکایی است و زمان آن حال و فلش بک هایی به بعد از جنگ جهانی دوم. و مکانش فرانسه . نگاهی نیز به نهضت مقاومت فرانسه دارد. 
سینمای موج نو .. . شروع و میانه وپایان مشخص ندارد و همه چیز به هم ریخته است. گدار معتقد است : فیلم باید شروع و میانه وپایان داشته باشد اما نه لزوما به همین ترتیب. 
فیلم اوج و فرود پررنگی نیز ندارد. صورت دو بازیگر اصلی را شاید فقط یک بار می بینیم ودر اغلب صحنه ها ازپشت سر و یا سایه‌وار می‌بینیمشان. دیالوگ ها فلسفی، ادبی و سیاسی هستند . او از شعارزدگی هراسی ندارد. به نظر من گدار در این فیلم ادیب و فیلسوف است تا فیلمساز. و " در ستایش عشق" ادبیات است نه فیلم. و مملو است از جملات قصار که دوست داری بخوانی نه این که بشنوی، هر چند کارگردان همان اوایل فیلم تذکر میدهد: عادت کن خوب بشنوی، نه این که ببینی. 
گدار نه سعی میکند قصه بگوید و نه مخاطب را سرگرم کند، او نظراتی دارد که بی نظم با ما در میان می گذارد. 
" بگذارید احساسات، حوادث را هدایت کنند، نه برعکس." 

فریبا منتظرظهور