نقدی بر " به جز سرخ، هر رنگی " / سهراب مظاهری
سهراب مظاهری شاعر ، نویسنده ،پژوهشگر فرهنگی اجتماعی :
(به جز سرخ هر رنگی ) در مقام عنوان کتاب ، خود حامل معناهای مُضمری است که برای مخاطب جاذب و تأملانگیزاست تا مبنای این الزام را برای نفی رنگ سرخ دریابد و طبعاٌ موضوع همچنان میماند تا کتاب به او بگوید چرا به جز سرخ هر رنگی ؛ و بعد بپذیرد که حق با زن جوان و توانا و صاحب انگیزهای است که تعهد به کودک هشتسالهاش را منطقاٌ مرجح میداند و جدا از فرهاد قصهاش که با تمنایی رذیلانه در پی دیگری رفته و گمشده ، باید رنگ سرخ را نپذیرد زیرا تداعیکننده عشقی است که وجود نداشته است ...!
فریبا منتطرظهور نویسنده این رمان پیشتر دریک مصاحبه گفته است : "رمان تلاش بیوقفه و همزیستی با واژههاست برای روزهای متمادی؛ نوشتن ازبیشمارلحظه است در بیشمارلحظه .....نگارش رمان فرآیندی است از انتخاب سوژه، تحقیقات، سفر، داستانسرایی، خیالپردازی، بهرهگیری از تجربهها و اصلاً طی کردن بخشی از زندگی .... " بهواقع این رمان بهخوبی اثبات گر اجرای چنین فرآیندی است زیرا محتوای آنکه دقیقاً به اهمیت انواع هنر و بخصوص عکاسی میپردازد؛ و از سوابق ادبی و مصادیق ادبیات و شعر،میراث فرهنگی، صنایعدستی اشارات محکم و مستندی دارد که بدون بررسی و پژوهشهای پیشین، انعکاس تخصصی آنها در کتاب میسر نبوده و قطعاً بدون آنها دیالوگهای نیرومندی خلق نمیشده و اتفاقاٌ اگر غیرازاین بود هرگز مقبولیتی برای ادامه خوانش کتاب فراهم نمیشد.
نویسنده با محوریت شرایط و حالات هنرمندان و بهویژه هنرمند عکاسی که مرور زندگیش، خود سرشار از عبرت و پیام است بامهارت داستان را از یک مرور یکسان و تکراری که شرح مظلومیت زن در جامعه است رهایی بخشیده و با بدعتی مقبول سلطه افراطی فمینیسم را از حالت مسلط بر رمانهای زنانه پس میزند.
او در سطحی وسیعتر، جهان واقعی و محسوس شخصیتهای مهم دیگری را بهموازات و با پیوستاری نوین دنبال کرده و به تصویر میکشد و لذا شخصیتهای متفاوتی معرفی میشوند که مخاطبان متعددی را به همزادپنداریهای متمایز وامیدارند .
یکی از بارزترین ویژگیها که مددرسان مخاطب و موجب تمایل او به ادامه داستان میشود، نوع بیان روایتگری و شیوه نوینی است که در رمانهای مدرن معمول است یعنی به فراخور موضوعات، ورود شخصیتها ونیز پیوستگیهای آنان، راوی اصلی از وجه مشترک آنها بهره گرفته و مجال و میدان را به روایت و سرگذشت دیگری میسپارد و دوباره در مقاطع بعدی از فلاش بک و سرگذشت هریک به متن اصلی بازمیگردد.این ویژگی برای خواننده ، همهی شخصیتها را تا پایان داستان زنده و فعال و مؤثر نگه میدارد.
تنهایی ،شاخصترین خصیصهی مشترک راویان است که دنیای خاص فردگراییهای ناگزیر را در ازدحام نابهنجار شهرهای شلوغ نشان میدهد. هویتهای معرفی شده شخصیتهای داستان بیانگر هیچ نوع پلیدی و بدرفتاری و کژتابی نیستند و بیشتر گرفتاریهایشان به علل و موانع اجتماعی بازنمیگردد زیرا دربرابرسختی ها،آنهم در شرایط امروز اکثر آنها نمی پذیرند که باید نشست تا ناجی وگره گشای معجزهآسایی در حیات فردی و جمعیشان ظهور کند ؛ اما بار عاطفی آنها مکرر دربرابر الزامات موجود، شکنندگیها و بی وفاییها ناله و فریادهای قابل دفاعی را در کلام راویان منعکس میکند :
"...این نفرینشدگیست که کسی را نداشته باشی تا بخندد و تماشایش کنی. نفرین شدگیست که کسی باشد و عاشقش باشی و دین دیگری داشته باشد. نفرین شدگیست قهوه را تنها بنوشی و همیشه فقط یک بشقاب لازم داشته باشی. و یا به کسانی لبخند بزنی که دوستشان نداری...."
راوی بگونه ای روان حرف میزند که براحتی میتوان صحنه وکاراکترهارا تجسم کرد :
"....میزشان نزدیک من است همهی حرفهایشان را میشنوم ،لابد برایشان اهمیتی ندارد وگرنه آرام ترمی گفتند.... از همدیگر تعریف میکنند،همدیگر را قبول دارند یا وانمودمی کنند که قبول دارند، شاید هم یکجورنمایش مهربانی....!"
"..........حالا ریش سفید بلند داردوموهایش اغلب آشفته است .عینک گرد می زند، خوش دارد که خاص باشد ، ازکی تقلید میکند! از چخوف؟ یا هدایت یا یکی که من نمیشناسم...."
"..آرام آرام بافت کویر ازگَوَن به گز تغییرمی یابد ،بافتی پوشیده ازگز....."
و گاه ملاکهایی دربیان راوی رخ می نمایند که علاوه بر نقش تأثیرگذاری برای تداوم داستان بسرعت درونمایهها و رویکرد نویسنده را نسبت به تعهدات انسانی و ضرورتهای زندگی به نمایش میگذارد گویی اهرمهای بکارگرفته شدهاند تا بارسنگین اخلاق را در دنیای نوین ولجام گسیختگیهای گاها" ناگزیرش هشدار دهند :
".... خداداد پیدایش میشود نزدیکم مینشیند دوست دارم طرحهایش را ببینم .اگر بچه نداشتم شاید اینقدر محتاط نبودم، شاید آدم دیگری میشدم . بیمبالاتتر. چه معلوم ! شایداصلا" آدم مزخرفی میشدم . از روی لجبازی یا فرهاد(همسری که رهایش کرده است ) یا سرنوشتم ...اما حالا فکرش را بسرم راه نمیدهم. دوست ندارم مادر مزخرفی باشم..."
اما ماهیت روایتگری خود از ارکان قابلتوجهی است که نباید مشخصات آن سهل گرفته شود معمولاً و بکرات در رمانها دیده میشود که از این متد برای یک عبور دائمی و سهلالوصول استفاده میشود و گویی روایتگرمعبری را انتخاب کرده تابراحتی با پیمایش آن بخشی یا همه داستان را بسرعت به سرانجام برساند ؛ خوشبختانه رمان از این عارضه مکرر در حکایت احوال یکی از شخصیتهای کلیدی و محوری داستان مصون مانده و(سلیمِ )عاشق عکاسی،سرگذشتش را بگونه ای تعریف میکند که بسرعت باورمیکنیم امروز نام (حیران) برایش انطباق واقعیتری دارد زیرا او که تیربارچی بیرحم روزهای جنگ بوده ،ریاضت کشیدهای است که وجهه میهنپرستیاش چندین بار بازگو میشود و علیرغم همهی ناسازگاریهای روزگار جز درخشش پیام عکسهایش درنمایشگاههای عکس به اقناعش نمیرساند .
و یا (بلوط ) که در فصل ششم رمان که در متن روایتی کوتاه بخوبی رنج فاصله اقتصادیش را با رفیق فابیرکش هویدا کرده و خود ضرورتاً قاضی و مفسر سرنوشت خویش است.
و نکتهی قابلتأمل دیگر در مسیر روایتگریها و سرگذشتها، انطباقی است که با واقعیات عینی در ساحت جامعه مطمح نظر نویسنده است یعنی از فاصلههای اجتماعی سخن به میان میآید اما فاصلهای بین کاراکترها نیست و داستان از محوریت و مرکزیت نقل واقعیات خارج نمیشود .
بواقع زاویه دید نویسنده در فهم درست از همراهیهای ناگزیر اجتماعی مبرهن است و لذا حضور متکثر شخصیتها بیانگر رویکرد دموکراتیکی است که تا حدود زیادی موفقیت یک رمان نو و بدیع را به اثبات میرساند :
"....در قصهام همه میخواهند مهم باشند و خاص ،همه میخواهند دریک چیز، لااقل یک ویژگی منحصربهفرد باشند؛ ...در دنیای واقعی هم همینطور است ...."
چنین است که شهرزاد قصه گو و میاندار این مجموعه با تمام دلنگرانیهایش سرانجام با یکی از همراهان نافذ قصه که بهموازات او التهاب و دلنگرانی داشته ، آرام میگیرد ولی این موانست، مستدلاً به عنوان ضرورتی از حیات اجتماعی در پایان ماجرا ،خواننده را به رضایت کافی و وافی نمیرساند و همین خود نشانگرآنست که زخمهای دهان واکرده ، دوران التیام طولانیتری را میطلبند.
زیرا نگاه واقعگرا همین استدلال را در ساحت جامعهی دهههای یعنی مواجهه با جبری که در ماهیت مشکلات اقتصادی ودرسرخوردگی های هنری رخ مینمایند.
بههرحال در این رمان شخصیتهای موازی با نگاههای منفرجه ، کلیتی را رقم زدهاند که عملاً مسیر تکخطی و یکنواخت روایتگری شکسته شده است .
و درآمیختن زمانها از حال به گذشته و سپس به آینده ، مخاطب را به دقتی مستمر وامیدارد اما این احتمال به قوت خود باقیست که بسیاری از خوانندگان برای دراختیارداشتن مسیر اصلی و غائی داستان ، ناگزیرازبازخوانی مرزهای شروع و اتمام روایت ها خواهندبود .
رمان به جز سرخ هر رنگی ، نخستین آزمون و تجربه نویسنده درمرورهای اجتماعی نیست و حتی پیشتر دررمان دزده کشی ، حالات و دلنگرانی هارا در قبال تعهدات و مسئولیتهای اجتماعی و ملی منعکس کرده است اما این بار گام بلندتری برداشتهشده و ساحتهای وسیعتری ازساختارجامعه مورد توجه قرارگرفته ؛ گسترهای که انسان امروز با آنها زیست و ارتباطی ناگسستنی دارد..چیزهایی که خطوط ظریف احساس و تمایل را درزیرسنگینی نابهنجاریها و سختیها ، پررنگتر میطلبد .
سهراب مظاهری – 30 بهمن 1394
http://www.shereno.com/profile.php?id=38316