از کتاب "آنیش" / فریبا منتظرظهور / نشر به نگار / چاپ اول 1392
چادرنخی ريزگلاش را از دور كمر باز ميكند و میپرسد:
"آقا نیستن؟"
مطمئنم میداند که مجردم.
"آقا ندارم."
"وا! چرا پس تنها! نکنه زبانم لال آقاتون عیاش بوده و ول کرده رفته؟"
" نه! ازدواج نکردم."
" ماشاءالله خوشگل و جوان و باسوادید. آهان! دخترم میگفت توی تهران مد شده دخترها شوهر نمیکنن!"
"دخترتون تهرانه؟"
لبخند میزند. دندان نيش سمت راستاش افتادهاست.
"بله. مثل پنجهی آفتاب میمونه. خیلی خاطرخواه داشت. دادمش به یه تهرانی. الان خوشبخته. شوهرش تو بازار تهران دکان لوازم ماشین داره. الهی بمیرم چقدر خونهات ریخت و پاشه! زن هم کار کنه اینه دیگه. عوضش مرد نداری غرغر کنه."
خستهام، اما همسايه تازه گرم صحبت شده و ول كن نيست.
"دامادم وضعش خیلی خوبه. توی زعفرانیه خونه خریدن. زعفرانیه را میشناسید؟"
" بله. میشناسم."
" خانه، ماشین، یک خانهای چیده برو و ببین. درس نخوند. اصلا این دختر درس و مشق رو دوست نداشت. آقاش میگفت دختر باید کدبانو باشه. دکتر هم اگه هست شوهرش ازش غذا میخواد. حالا خانهداریاش درجه یکه! سر ظهر شوهرش از دکان زنگ می زنه که دارم با ده تا دوستم برای ناهار میام، تو نیم ساعت برای ده نفر غذا میپزه، سفره میچینه. خانهاش مثل دستهی گل، مرتب..."
صدای زن با صدای دكتر راد توی گوشم درهم میپیچد. دیگر صدای زن را نمیشنوم. فقط لبهاش را میبینم که تکان میخورد. تو سرم صدای مهدیست که میگوید: "زن من باید تابستانها با یک نوشیدنی سرد و زمستان با نوشیدنی گرم و عطر غذا منتظرم باشه...زن باید خودش را برای شوهرش هر چی که می تونه دلربا کنه."