«قلم فروش» در بازار کتاب/ روایتی از میل به جاودانگی

 

تازه‌ترین رمان فریبا منتظرظهور منتشر شد؛

«قلم فروش» / روایتی از میل به جاودانگی

فریبا منتظرظهور در تازه‌ترین اثر داستانی‌اش به نام «قلم فروش» از نویسنده نه‌چندان موفقی می‌نویسد که از میل مشترک همه انسان‌ها به جاودانگی سوءاستفاده می‌کند. 

به گزارش خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)؛ رمان «قلم فروش» تازه‌ترین اثر فریبا منتظرظهور روانه کتاب‌فروشی‌ها شد. شخصیت اصلی این اثر داستانی، نویسنده جوانی به نام نیماست و رمان روایتی است از نوشتن و ذهن آشفته و بی‌قرار نیما و البته میل مشترک همه‌ انسان‌ها به جاودانگی نام و خاطراتشان.

فریبا منتظرظهور با بیان این‌که رمان «قلم فروش» به سبک پیکارسک(سبکی که در شخصیت داستان آدمی شیاد است که اموراتش را بیشتر از راه حقه‌بازی و رندی می‌گذراند) و طنزسیاه نوشته شده، گفت: در این کتاب دو راوی وجود دارد؛ نیما که نویسنده است و نسترن، دختری که نیما به او علاقه‌مند شده. نیما نویسنده‌ نه‌چندان موفقی است که به این نتیجه رسیده که نه جامعه ادبی او را کشف کرده و نه خانواده درکش؛ پس مسیر خود را تغییر می‌دهد و برای آن‌هایی که وضع مالی خوبی دارند و عشق به نویسنده بودن، می‌نویسد و با پول خوبی که به دست می‌آورد، به سیر و سفر می رود.

این نویسنده ادامه داد: «قلم فروش» تاکید دارد بر اینکه چه آسان می‌توان برای کسانی که در آرزوی جاودانگی نامشان هستند، دام پهن کرد. صید می‌تواند یک منتقد ادبی باشد یا نویسنده بازنشسته‌ای که می‌اندیشد کارش ناتمام مانده‌ است و یا حتی یک تاجر سنتی؛ اما ریشه‌ این فریب‌خوردگی چیست؟ میل به جاودانگی یا جاه‌طلبی و سودجویی یا فقط در یادها ماندن!

در بخشی از کتاب می‌خوانیم: «گوشی را خاموش می‌کنم. توی اتاق راه می‌روم، فایده ندارد. ورزش می‌کنم. خانم عصمتی با عصا می‌زند به سقف که کم بالا و پایین بپرم. به سیگار روشن خیره می‌شوم. نیمرو می‌خورم، ظرف خالی تن ماهی، ظرف خالی کنسرو لوبیا... آشپزخانه به‌هم‌ریخته. بعد جمع می‌کنم... بعد می‌شویم. لباس‌هایم تلنبار شده روی صندلی و گوشه و کنار اتاق. نیمه برهنه‌ام، نمی‌دانم چند روز است، از خانه بیرون نرفته‌ام. به نسترن گفتم «کار دارم، مدتی تحمل کن.» تحمل می‌کند، کاری به کارم ندارد.

مطمئنم فرهان با کسی ارتباط عاشقانه دارد. گاهی که سرگرم کار هستیم، صدای تلفنش بلند می‌شود، جواب نمی‌دهد، پشت‌سر هم پیام می‌رسد. جواب کوتاهی می‌دهد؛ اما خاموش نمی‌کند.
قرار است دوروبرش نباشم و کسی نبیند اما پنهانی از دور، کلاسش را زیر نظر می‌گیرم. شاید چیزی از زندگی‌اش از حال و هوایش کشف کنم که نگفته، نخواسته بگوید یا نتوانسته...»

فریبا منتظرظهور، نویسنده و روزنامه‌نگار در سال 1349 در تهران به دنیا آمد. وی که دوره خبرنگاری را در دفتر مطالعات و تحقیقات رسانه‌ها گذرانده است، از سال 1386 کار در حرفه نویسندگی را آغاز کرد.
مجموعه داستان‌های «هرازگاهی بنشین»(انتشارات مروارید/ ۱۳۸۸)، «سوت»(نشر مهری/ ۱۳۹۶) و رمان‌های «هیاهوی کوهسار»(انتشارات مروارید/ ۱۳۹۱)، «آنیش»(نشر به نگار/ ۱۳۹۲)، «دزده کشی»(نشر کتاب‌سرای تندیس/ ۱۳۹۳)، «به‌جز سرخ هر رنگی»(انتشارات گل‌آذین/ ۱۳۹۴) و «ماز»(ناشر مؤلف/ ۱۳۹۷) از آثار منتظرظهور به شمار می‌آیند.

فریبا منتظرظهور برای رمان هیاهوی کوهسار نامزد نهایی جایزه ادبی مهرگان و نامزد نهایی جایزه گام اول شد و رمان آنیش او در فهرست ۲۰ رمان برتر کتاب سال شهید حبیب غنی‌پور معرفی قرار گرفت. عنوان اثر تقدیرشده در بخش رمان آزاد کتاب سال شهید حبیب غنی‌پور و نامزد نهایی جایزه ادبی پروین اعتصامی برای رمان «دزده‌کشی» از دیگر عنوان‌هایی است که این نویسنده به خود اختصاص داده.

رمان «قلم فروش» نوشته فریبا منتظرظهور، با تیراژ 500 نسخه، در 168 صفحه، به قیمت 48هزار تومان از سوی انتشارات کتابسرای تندیس منتشر شد.

 

 

مرگ ایوان ایلیچ/ لئوتولستوی

 

معرفی کتاب:

مرگ ایوان ایلیچ / نویسنده: لئوتولستوی /ترجمه: مهرداد یوسفی / نشرباران خرد

چگونه زیستن، در برابر چگونه مردن

فریبا منتظرظهور: ایوان ایلیچ قاضی چهل‌وپنج‌ساله‌ای که آرام و منطقی مدارج ترقی را طی کرده، ناگهان بیمار می‌شود و مرگ خود را انتظار می‌کشد. مفهوم مرگ را درک نمی‌کند و نمی‌خواهد بپذیرد، روزها در اتاق می‌ماند و می‌اندیشد و درد جسمی و روحی در هم تنیده می‌شود . نمی‌تواند معمای زندگی و مرگش را حل کند. بارها و بارها زندگی‌اش را مرور می‌کند، زندگی معمولی، کار، درآمد، همسر و فرزند؛ همه عادی و معمولی.

اما بیماری‌اش غیرمنصفانه است و غیرعادلانه. قاضی که خودش سعی کرده منصف باشد و از قوانین عدول نکند، نمی‌تواند بی‌عدالتی جهان را بپذیرد و منطقی بیابد .

اطرافیان دور و نزدیک در کمال بی‌رحمی منتظر مرگ او هستند، تا منصب او را بگیرند یا مال و حقوقش را به ارث ببرند. تولستوی مهربانی تصنعی‌شان را بی‌هیچ ملاحظه‌ای عیان می‌کند.

فصل زیبای کتاب فصل هفتم در مورد جراسیم است. رعیت جوان و تنومندی که بی‌ادعا به خدمت و پرستاری قاضی مشغول می‌شود. تنها کسی که به ایوان آرامش می‌دهد. از او می‌خواهد پاهایش را بالا نگه دارد تا درد کمتر شود و چند ساعت پاهایش را روی شانه‌های جراسیم می‌گذارد و به خواب می‌رود.

همین مضمون، کارمند عادی و معمولی و بیماری ناگهانی و انتظار مرگ را در فیلم "زیستن" اثر آکیرا کوروساوا می‌بینیم.

کوروساوا فیلم را از همین کتاب اقتباس کرده اما تفکر خود را در آن گنجانده است.

کوروساوا در فیلم زیستن، به تولستوی می‌گوید، قاضی در حال مرگ را از جا بلند کن، وادارش کن به‌جای اندیشیدن کاری کند. کوروساوا می‌گوید من می‌دانم چطور غم سنگین ایوان ایلیچ را به شادی تبدیل کنم! لازم نیست مدام در پی منطق و دلیل زیستن باشیم، دلیلش، یافتن هدف است.

چیزی پیدا کن که دوست داشته باشی...

او عشق و هدف تجویز می‌کند. نه از آن نوعی که در خود بپیچی و بمانی و چنبره بزنی و کور شوی. از آن نوعی که از خود برسی به دیگری و بعد همه‌ی هستی. و جاری شوی... کوروساوا نشان می‌دهد چطور از بی‌عاطفگی و خشم و غرور ( که در مرگ ایوان ایلیچ شاهدیم) برسی به مهر و تسری‌اش دهی به عشقی عظیم، عشق به جهان که نتیجه‌اش یاری‌رساندن است و فرا رفتن از خود...

در فیلم زیستن، کارمند ساده شهرداری که تمام عمر فقط خم شده روی کاغذها کار کرده، ناگهان خود را در یک‌قدمی مرگ می‌بیند. با دیدن دختر جوان و شاد و سهل گیری، با او راه می‌رود، غذا می‌خورد، او را، جوانی و زیبایی و شادی را تماشا می‌کند، زندگی را. انگار تمام عمر زندگی را ندیده و وقت تلف کره. وقتی تماشا کرد، هدفی پیدا می‌کند. نه هدفی دست‌نیافتنی، نه! هدفی در حد توانش. در شهرداری تلاش می‌کند تا پارک امنی برای بچه‌های محله ساخته شود که خواست مادران محله فقیرنشین است و تنها سرگرمی کودکان محله. کوروساوا موضوع زندگی و مرگ را با تفکر ژاپنی خود ساده می‌کند و هنرمندانه در اختیار ما می‌گذارد.

وقتی ایوان ایلیچ می‌میرد، نه خودش شاد است نه اطرافیانش احساساتی جز منفعت‌طلبی دارند. وقتی شخصیت فیلم کوروساوا می‌میرد مادرها و بچه‌ها ،مردم، اشک می‌ریزند. حالا بودونبودش در جهان متفاوت است.