از داستانهای ده کلمهای من :
رماننویس برای شخصیت تنهای داستانش هر صبح گریه میکرد.
*
عینک نزدیکبین و جوراب واریسم دیشب همینجا بود !
*
نوبل که گرفت، کسی را نداشت با هم شراب بنوشند.
*
گفت دوستت دارم. شنید لطف دارید. حرفی نماند. رفت.
*
عاشق شد، پنجاه سال مُرد.
+ نوشته شده در ۱۳۹۳/۱۱/۰۹ ساعت توسط فريبا منتظرظهور
|