هر تابستان از تهران می‌رفتیم، تماشا می‌کرديم و بر‌می‌گشتیم. هم‌بازی‌های‌مان قد مي‌كشيدند و استخوان مي‌تركاندند و به جمع زنان توي كوچه اضافه مي‌شدند.آنها هم ما را تماشا می‌کردند. توی کوچه می‌نشستند و به ما نگاه می‌کردند و سرگرم می‌شدند. انگار آدم‌های ابله و بي‌مبالاتي هستيم، مسخره‌مان می‌کردند و می‌خندیدند. فارسی حرف‌زدن‌مان، شلوار پوشیدن‌مان بدون چادري بر روی کمر، تعارف کردن و تنبلی‌مان و ناشی‌گری‌مان را وقتی توی باغ مدام پا و دست‌مان زخمي می‌شد و بلد نبودیم فرز میوه بچینیم و جاروی خیس روی قالی بکشیم و ظرف‌ها را کنار حوض با گِل و آب سرد بشوییم را به مسخره مي‌‌گرفتند. آب توي منبع را كه از روي عادت، بي‌خيال استفاده مي‌كرديم سرزنش‌مان مي‌كردند و براي خشكي و بي‌آبي ما را مقصر مي‌دانستند. باهوش‌ترها و مدرسه‌رفته‌هاشان حالی‌مان مي‌كردند چنان تحفه‌ای نیستیم و بهره‌ی هوشی خارق‌العاده‌ای نداریم و فقط نان امکانات پایتخت را می‌خوریم. 
تا بين‌شان به عنوان دوست جايي باز كنيم زمان مي‌برد. چيزي بي‌نام بين‌مان فاصله انداخته بود. حسي نامرئي در دوستي‌هاي‌مان مدام حضور داشت و غربتي ساخته بود كه به آشنايي ختم نمي‌شد. روزهاي اول سخت بود كنار به كنار هم بايستيم و فقط دوست باشيم. چند روز كه مي‌گذشت فقط دوستي مي‌ماند و مابقي فراموش مي‌شد.
ما می‌دویدیم توی باغ. خانه‌ی همسایه‌ها سرک می کشیدیم. آن قدر گردو می‌چیدیم و پوست سبزش را می‌کندیم که دست‌هامان سیاه رنگ می‌شد. آن قدر لواشک می خوردیم که دل درد می گرفتیم. خانه‌ي مادربزرگ حمام نداشت و با زنبیل انباشته از حوله و لباس توی خیابان در پي مادر راهي حمام مي‌شديم. توی بخار گم می‌شدیم و مادر رنگ آلبالو و گردو و خاك از سر و رويمان مي شست.

از رمان : آنیش – فریبا منتظرظهور – نشر به نگار - چاپ اول 1392