گفت: « در مسکو نزدیک برج سوخاروا در کوچهی دور افتادهای پاییز امسال زنی مست را دیدم. درست لب پیاده رو افتاده بود. از حیاط خانه آبی کثیف بیرون می ریخت و زن درست وسط این آب گندآب دراز کشیده بود. غر می زد. دست و پایش را تکان می داد و در کثافتها پهلو به پهلو می شد. اما نمیتوانست بلند شود.»
لرزه ای بر اندامش افتاد. چشمانش را باریک کرد. سر را تکان داد. و آهسته دنبالهی حرفش را گرفت: «زن مست وحشتناکترین و نفرت انگیزترین موجود است. می خواستم به او کمک کنم تا بلند شود، اما نمی توانستم چندشم می شد. سرتاپای زن چنان لزج و لیز بود که اگر دست به او می زدی حتی پس از یکماه شست و شو باز هم دستهایت پاک نمی شد. وحشتناک است. کنارش روی چهارپایه پسر بچهای موبور و چشم خاکستری نشسته بود. اشک از گونههایش فرو میافتاد. آب بینی خود را بالا می کشید و هقهق کنان مادر خود را صدا میکرد. زن دستانش را تکان می داد. خرناس می کشید. سرش را بلند میکرد و باز هم با سر توی لجن فرو می رفت.»
تولستوی مدتی ساکت شد. بعد نگاهی به گرداگرد خویش افکند. با ناراحتی آرام گفت: « بله، بله! خیلی وحشتناک است. شما زن مست زیاد دیده اید؟ زیاد؟ آه خدای من، در این باره ننویسید. لازم نیست.»
«چرا؟»
...«نمی دانم. همین جوری گفتم. آدم خجالت می کشد از پلیدیها بنویسد. اما خوب چرا ننویسد؟ باید نوشت . درباره همه چیز باید نوشت... شما هم خواهید دید. وقتی پیر شوید و همه چیز همین گونه که هست باقی بماند. اشک خواهید ریخت. حتی بدتر از من...مثل ابر بهار...اما نوشتن! دربارهی تمام امور انسانها باید نوشت. وگرنه آن پسرک موبور آزرده خواهد شد و ما را به این دلیل به باد سرزنش میگیرد که تمامی حقیقت را بازگو نکرده ایم. آری او بسیار سخت گیر است! »
+ نوشته شده در ۱۳۹۳/۰۵/۱۵ ساعت توسط فريبا منتظرظهور
|