قلعهمرغی؛ روزگار هرمی/نوشته سلمان امین
درباره قلعهمرغی؛ روزگار هرمی/نوشته سلمان امین- چاپ اول 1390- نشر هیلا -287 صفحه
رامین چایچی:
از اسم داستان میگذریم که شاید بهتر بود روزگار هرمی قلعه مرغی نامیده شود. تأکید نویسنده بر مکان و روش نامگذاری کتاب و از طرفی دیگر برهم زدن ساختارهای نحوی جمله یک تناقض زبانشناختی را برای ما مهیا میکند. اینکه انسان با تقلید جملات و بهکارگیری جملات در جای مناسب با مقوله زبان ارتباط میگیرد و یا انسان با تغییر ساختار نحوی جملات و استفاده از دستور زبان درونی منظور موردنظر خود را منتقل میکند. تا آنجا که من از کتاب آقای سلمان امین متوجه شدم ایشان با گرایش استفاده از جملات معین برای انتقال مفاهیم معین شروع کردهاند. با این تفسیر که زبان را محیط میسازد، تأکید بر محیط را بهعنوان عاملی برای شناخت در داستان تمهید دیدهاند. مثال میزنم: زندگیاش زیرورو شد- زبانبسته از بس ذوقزده شد ...- حقش را کف دستش بگذارم – آدم علاف تنها چیزی که دارد همان وقت است – عقلش از عقب میاد – سرو ریختش اجقوجق نبود- من اصلاً با اینا صنمی ندارم. حضرتعباسی من یه موی گندیده تو رو به صدتا مثل اینا نمیدم .
و دهها و صدها مثال دیگر. اما آقای سلمان امین خودآگاه یا ناخودآگاه متوجه اشتباه خود میشود و هنگام نوشتن رمان از تفسیر دیگری از زبانشناسی استفاده میکند: ما تنها از تعدادی جمله معین برای انتقال مفاهیم معین استفاده نمیکنیم. بلکه جملات زیادی را خلق میکنیم چون مجهز به دستگاهی هستیم که دستور زبان درونی مخصوص خود را ایجاد میکند که ناشی از ویژگیهای ژنتیکی در هر فرد است و نه جبر محیطی.
تا آنجا که به ذهن من مخاطب میرسد تمام مواردی که منبعث از طرح اولیه است مانند نام ، طرح داستان و تأکیدهایی که در ابتدای کار نویسنده برای خود قائل میشود، با این موضوع تناقض دارد. درنهایت میبینیم که نویسنده توانسته با استفاده از کلماتی نهچندان زیاد مفاهیم گسترده بیافریند، هرچند این مفاهیم به دلیل بهکارگیری نوجوانی با ضریب هوشی متوسط بهعنوان راوی اصلی، بسیار عمیق نیست ولی با توجه به خصوصیت هوش اجتماعی بالا و استفاده از زبانی از خود فرارونده ، کتابی درخور تحسین آفریده است. تأثیر گیری نویسنده از نمایش سیاهبازی در تئاتر سنتی غیرقابلانکار است. استفاده از بداهه گویی در متن کتاب که خوش نشسته است از ویژگیهای رمان است.
حال میخواهم به شخصیت قهرمان اصلی داستان که من در اینجا او را بچه قلعه مرغی نامگذاری میکنم، بپردازم:
بچه قلعه مرغی کم نمیآورد حتی اگر نفهمد طرف مقابل چه میگوید. او اعتمادبهنفس کافی دارد. او در عین شیطنت فکر سالمی دارد و خلافکار نیست. اصرار قهرمان داستان بر درستکاری و فکر سالم، این کتاب را از کلیشههای امروزی در ادبیات ایران که ویژگیهای خلافکار برای نوجوانان جنوب شهر در نظر میگیرد، دور میکند.
بهعنوان حسن ختام در شخصیتپردازی اگر کسی خواست تا یک جایی میتواند روی بچه قلعه مرغی حساب کند. خیلی تکوتوک پیشآمده که راز کسی را جوری فاش کند که از زندگی ساقط شود.
در تمام طول داستان با خودم میگفتم که چطور ممکن است بچه قلعه مرغی تا این حد محترم و صمیمی باشد، ولی بتواند من را تا حد استشمام گاز خندهآور بخنداند. این هنر سلمان امین در این رمان است.
احترام به قهرمان داستان و احترام به مخاطب و توان خنداندن مخاطب بدون اینکه از دایره ادب دور شد،درست برخلاف جریان رایج طنزنویسی در دهه اخیر است. این کتاب پتانسیل چاپهای متعدد را دارد و ذهنیت روشنفکر معاصر یعنی دوگانه عامهپسند - نخبهگرا را به چالشی جدی میگیرد. بچه قلعه مرغی میتواند با اندیشههای نابش بدون اینکه شما احساس کنید لاف میزند و یا این حرفها را نویسنده توی دهنش گذاشته، فیلسوفانه در چارچوب فکری خودش فلسفهبافی کند و عقاید و افکارش را در زمینههای مختلف منتقل نماید. اتفاقی قسمتی از کتاب را انتخاب میکنم. یکی از مشخصات کتاب ثبات روایت و شخصیتپردازی در همه جای آن است و افت نوشتاری در قسمتهای مختلف کتاب به چشم نمیخورد.
« "از کجا معلوم؟" وای! کارد بهش میزدی خونش درنمیآمد. دوباره چشمهاش گرد شد. چون دهنش کف کرده بود مثل سری پیش نیمهباز نماند اما شانههاش پایین افتاد. گفتم: "منظورم اینه که برای این حرفایی که میزنی مدرکی چیزی هست یا نه؟"
سروش مثل دیوانهها بروبر من رو نگاه میکرد. از همان اول کاری هم دودستی پایهی لیوان آب را چسبیده بود. انگار که میخواهند لیوان را بهزور از چنگش دربیاورند و او نمیخواهد تسلیم بشود. آخرش حسن خودش را انداخت وسط، " خب لاله هم داشت همینو توضیح میداد دیگه ، گوش نمیکردی مگه؟" بهغیراز حسن هیچکس دیگری توی ان جمع درست نمیدانست که من چه آدم بیشرفی هستم.گفتم: "چرا، گوش میکردم.پس داشتم چی کار میکردم. تو چرا داری شلوغش میکنی حسن؟ این مسائلیه که جدی جدی داره ذهن منو آزار میده.»