حالا دزده‌کشی در چاپخانه است. کارگرها کاغذهای داغ را روی هم می‌‌چینند تا صحافی شوند... بعد بیست تا بیست تا بسته‌بندی کنند و پشت وانتی، بفرستند برای ناشر...

چند وقت دیگر می‌توانم بگویم «آرسین»  بگویم «ماهرخ» و تعدادی از شما، شاید، بدانید چه می‌گویم،  اما حالا  آرسین رازیست بین من و فقط چند نفر دیگر.
بین آن چند نفر شاید کارگر چاپخانه‌‌ای هم باشد که زمان استراحت کتاب را خوانده... کسی را می‌شناختم که این‌طور بود...
من کارگر چاپخانه‌ای را می‌شناختم که کتاب می‌خواند و هنوز در عقایدش به قطعیت نرسیده بود. وقتی از سر کار بر می‌گشت، ایستاد تا تظاهرات را تماشا کند و کشته شد. هفده یا هجده ساله بود...پدر و مادر نداشت یا اگر داشت مثل نداشتن بود.... برای پس دادن جنازه به قوم و خویش، پول ‌خواستند و...
بی آن که به نتیجه ای در ساده ترین عقایدش برسد مُرد. کجای این جهان خنده دار است تا  بشود چیزی نوشت و خندید...
گونترگراس در سال 1999  فردی به نام بوردیو – جامعه شناس را به خانه اش دعوت می‌کند. نویسنده و جامعه شناس بحث می‌کنند. بوردیو می‌گوید: «به ما می‌گویند شما زیادی جدی هستید، دوران ما دوران خنده داری نیست، حقیقتا چیز خنده داری وجود ندارد.»
گونترگراس در جواب می‌گوید: «من ادعا نکردم که ما در دوره خوش و خندانی زندگی می‌کنیم. اما معتقدم که خنده نیشداری که توسط ابزارهای ادبی تولید شود نوعی اعتراض به شرایط اجتماعی است.»
بوردیو را بیشتر درک می‌کنم، این روزها.