نگاهی به رمان «کافور پوش»/ عالیه عطایی
فریبا منتظرظهور:
«آبجی گم شده! به همین سادگی – خبری از خواهر زیبا و مهتابیام نیست.»
قصهی اصلی و لایهی اول در همین جملهی آغازین کتاب گنجانده شدهاست. برادری در واقعیت و خیال به جستجوی خواهر دوقلوی خود میرود.
« دلم بدجوری هوایت را کرده آبجی. بیا با هم برویم دکتری که بتواند جفت ما را از ته حلقوم سگ در بیاورد، بیا انتقاممان را بگیریم. بیا دربارهاش با هم حرف بزنیم. این بار من و تو تنها. بدون نگین...بدون نگین و بابک و ساناز و همه دلسوزهایمان.»
راوی داستان مانی- مهندس برق 33 سالهای در شرق تهران است که پدرو مادرش از شهرستان به تهران- شهر هزار رو مهاجرت کرده اند .
« شما از مهاجرت به تهران چه میدانید؟ خبر دارید که چقدر طول میکشد تا آدمها یادشان برود اینجا دهاتشان نیست؟چقدر زمان میبرد که بفهمند اینجا هیچ کس بزرگ نیست،همه کوچکند و سفرههاشان کوچک پهن می شود، اندازه خودشان و دو تا بچه. نه شما نمیدانید...»
رمان نثر روان و پر کششی دارد، تؤام با زبانی سلیس و لحنی معترض و پرسشگر. عدم تغییر زاویه دید و مونولوگ محوری و دیالوگهای محدود، ما را با صدای بلند راوی مواجه میکند، هرچند صداهایی مبهم از دوست راوی - بابک، و آبجی و برادر ناتنیشان-یعقوب می شنویم.
داستان اوج و فرودهای متعدد و شخصیتهای اصلی و فرعی متعدد ندارد و این موجب نظم و عدم گیسختگی اثر شده و همه چیز با حساب و فکر شده پیش میرود. زنهای داستان نوعی میل یا جبر به ویرانی دارند، مادری که موقع زا میمیرد، زنی که خودسوزی میکند، دختری که گم میشود، زنی که از همسرش جدا میشود.
گره اصلی داستان در دومین لایه، نازایی و عدم جاودانگی است، نوعی نابودگی. به گمانم فلسفهی غالب اثر فلسفهی یونگ است که ردپای آن را در جا جای رمان مشاهده میکنیم. جستجوی نیمهی دیگر خود، میل به جاودانگی، ضمیر نیمه خوداگاه ، چنگ زدن به گذشته .
« تو دنبال نیمهی گمشده خودتی مانی، این سرگشتگی انسان معاصره. » صفحه 130
در روانشناسی یونگ انسان ازلی، نر- ماده یعنی دو جنسی بوده است. افلاطون در رسالهی ضیافت میگوید: خدایان نخست انسان را به صورت كره آفریدند كه دو جنسیت داشت. سپس آن را به دو نیم كردند بطوری كه هر نیمهی زنی از نیمهی مردش جدا افتاد ، از این رو است كه هر انسانی به دنبال نیمهی گمشدهی خود سرگردان است و چون به زنی یا مردی بر میخورد ، میپندارد كه نیمهی گمشدهی اوست در حالیكه نیمه گمشده هر انسان درون خود اوست.
در فلسفه یونگ جاودانگی و بیمرگی آرزوی بشر است . در کافورپوش ، عدم جاودانگی تبدیل به گره داستانی می شود.
يونگ درباره ضمير نيمه خودآگاه می گوید: «گاهی ميشود كه ما میبينيم، میشنويم، احساس ميیكنيم و میچشيم بیآنكه متوجه باشيم. دريافتهای حسی نيمه خودآگاه نقش مهمي در زندگي روزمره ما ايفا میكنند و بیآنكه خودمان متوجه باشيم بر روی واكنشهايمان در برابر رويدادها و مردم اثر میگذارند...»
در امتداد داستان، مانی در ضمیر نیمه خوداگاه حرکت میکند.
نویسنده از کلیشهها گریزان نیست و به جای فرار و حذف کلیشهها، از آنها درجهتِ واقعی شدن داستان بهره می جوید. مانند بستر اصلی داستان که نقصانی ژنتیکی است، وجود نامادری که مهرش به دل مانی نمینشیند و با تمام تلاشش همان جانشینِ مادر است، مهاجرت به تهران که دلچسبِ مهاجر نیست، تحصیلات و کتاب و شعری که بر خلاف انتظار موفقیت به دنبال ندارد، اینها همه گرچه کلیشه محسوب می شوند اما نویسنده در جهت معنابخشی به داستان و ساختِ لایه ی رویی از آنها بهره می جوید.
کافورپوش برخلاف بسیاری از آثار نشر ققنوس که قصه محور هستند، در زمره آثار ذهنی به شمار می رود و مخاطب آن خاص است و کشمکشهای آن درون فردی است نه کشمکش های بیرونیِ فرد با جامعه یا افراد دیگر.