سوکورو تازاکی بی‌رنگ و سال‌های زیارتش(رمان) / هاروکی موراکامی 
ترجمه امیرمهدی حقیقت/299صفحه /نشر چشمه/


فریبا منتظرظهور: رمان قصه‌ی پنج دوست است که در دوران دبیرستان مسیر مشترکی را انتخاب کرده و آشنا ، دوست و بسیار صمیمی می‌شوند. کنار هم تا پایان دبیرستان می‌مانند. سه پسر و دو دختر. بعد از دبیرستان یکی – سوکورو تصمیم می‌گیرد برای تحصیل از شهرشان دور شود و به توکیو برود و مهندسی راه‌آهن بخواند. آن چهار نفر در همان شهر به تحصیل خود ادامه می‌‌دهند.
دوستی ادامه دارد اما چهار نفری که می‌مانند دو سال بعد ناگهان به سوکورو اعلام می‌کنند دیگر نمی‌خواهند او را ببینند و این تصمیم جمعی و جدی است. 
سورکورو سکوت می‌کند . می‌پذیرد. و می‌شکند. تحمل این طردشدگی بی‌رحمانه و بی‌دلیل را ندارد. بی‌هیچ پرسشی به این تنهایی تن می دهد. و جسماً و روحا نابود می‌شود تا... تا این‌که بعد از شانزده سال دوست دختر تازه‌اش – سارا وادارش می‌کند این زخم باز را ترمیم کند و سر از راز سربه‌مهر بردارد و خودش هم در این راه کمکش خواهد کرد. 
کشف معما آغاز می‌شود. داستان داستانِ دوستی و عواطف انسانی و سرخوردگی‌ها عشق‌های ناگفته و احساسات بیان‌نشده و گاه بی‌راهه رفته است. اما داستانی با بستری چنین گرم، بسیار سرد و خشک و خالی از زیبایی زبان ترجمه شده است. 
ترجمه‌ای که بیشتر مکانیکی به نظر می‌رسد و اهمیت عشق‌ورزی به زبان و کلمات و جملات نادیده گرفته‌شده.استفاده از واژگان و اصطلاحات گاهی بی‌جاست و توی ذوق می‌زند. برای مثال :
صفحه 239 : " ما آن‌همه مدت باهم بودیم و من هی سعی می‌کردم بهت نخ بدهم. اگر فقط یک مغز نصفه‌نیمه هم داشتی بایست دوزاری‌ات می‌افتاد." سوکورو به این نخ‌ها فکر کرد ولی چیزی یادش نیامد . (نخ‌ها !!!) 
صفحه 249 : گذشته سیخ دراز تیزی شد به تیزی تیغ و یک‌راست توی قلبش فرورفت . (سیخ دراز تیز!!!)
صفحه 39: سارا لحظه ای لب هاش را جمع کرد و بعد انگار تصمیمی گرفته باشد گفت:«باز هم دعوتم می‌کنی؟ یعنی اگر اشکالی ندارد؟»«معلوم است که می‌کنم. اگر تو پایه باشی.»
(اگر تو پایه باشی!!! )
موراکامی در این داستان نیز (به نظر من در داستان‌های دیگرش هم تفکری این چنین دارد) از زن‌ها چهره‌ای زیرک که عواطف خود را در دست دارند و تا حدی حیله‌گر که طراح نقشه‌ها هستند ساخته و از مردها چهره‌ای پذیرنده و ساده‌تر و البته مادی‌تر .
به نظر من موراکامی خط و فاصله‌ای عمیق بین جهان ذهنی زن و مرد در نگاهش دارد که در کارهایش می‌شود پی گرفت. و در این جهان مردها ساده و مظلوم وزن‌ها فریبکار و پیچیده تصویر می‌شوند. 
داستان معماوار پیش می‌رود ، معماها به کشف صددرصدی نمی‌رسند و با حدس و گمانه‌زنی پایان می‌یابند و کسی متهم نمی‌شود. همه در شرایط خود تبرئه می‌شوند. سوکوروی سی وشش ساله در انتظار انتخاب و پاسخ سارای سی و هشت ساله و شیفته و عاشق او می‌ماند و ...
پختگی احساسی و جهان‌بینی موراکامی در کتاب مانند همیشه خودنمایی می‌کند و زیبایی و اهمیت اصلی کارهای موراکامی در این پختگی احساسات و خودشناسی اوست نه در قصه‌پردازی‌های ساده‌اش و همین موجب می شود حتی اگر با او اشتراک فکری نداشته باشی اما مشتاق خواندن و شنیدن از او باشی.

"صفحه 249 : سوکورو تازاکی در عمیق‌ترین نقطه‌ی جانش به درک رسید. درک این‌که هیچ قلبی صرفاً به‌واسطه‌ی هماهنگی با قلب دیگری وصل نیست. زخم است که قلب‌ها را به هم پیوند می دهد. پیوند درد با درد، شکنندگی با شکنندگی. تا صدای ضجه بلند نشود سکوت معنا ندارد..."