نگاهی به کتاب "صداهایی از چرنوبیل"
سوتلانا آلکسویج / ترجمه حدیث حسینی / نشرکوله پشتی /318 صفحه /22 هزار تومان
........
فریبا منتظرظهور:

صداهایی از چرنوبیل داستان‌های مستندی است که خوانش هر خطش تحمل می‌خواهد. داستان مناطقی از شوروی است که بعد از حادثه چرنوبیل آلوده شدند. داستان آدم‌هایی که نمی‌دانستند چه روی داده... ظاهر امر هیچ خطری را نشان نمی‌داد، زمین‌ها و سیب‌ها و همه‌چیز حتی بعد از حادثه عادی و زیبا و طبیعی بود. اما ناگهان گفتند اینجا را ترک کنید بی‌آنکه با خود چیزی ببرید بی انکه حتی یک سیب از زمین بردارید...همه نعمت‌هایی که ظاهرشان مثل روز قبل بود و زیر نور خورشید می‌درخشیدند حالا ممنوع شده بودند؛ میوه‌ها ، آب ، غذا، گوشت دام ...
مردم، شهرها و روستاهای اطراف را تخلیه کردند ....سربازها کنترل می‌کردند کسی چیزی با خود نبرد... و کسی جا نماند ؛ اما بودند عده‌ای که اسلحه برداشتند و ماندند تا در خانه‌ی خود بمیرند. و بودند کسانی که با خود چیزی بردند و همان موجب مرگ شان شد.
مردمی که رفتند مردم چرنوبیل بودند و عشق و بچه‌دار شدن و....از ان به بعد برایشان گناه محسوب شد چون چرنوبیلی بودند... و ممکن بود بچه‌ای بزایند شبیه یک کیسه که فقط چشم دارد نه همه اندام‌های معمولی را؛ حتی اندامی برای دفع یا ادرار ...
سربازان و امداد گران ، جوانان شوروی بودند که تازه از افغانستان بازگشته بودند و بی ماسک و تجهیزات راهی منطقه‌شان می‌کردند...منطقه‌ای با ظاهری آرام که فقط در خبرها خطرناک قلمداد می‌شد...و دو سال بعد از عزیمت کم کم عوارض آشکار می‌شد.... زخم‌ها دردها مرگ‌ها....
" وقتی برگشتم تمام لباسهایی رو که اون‌جا پوشیده بودم در آوردم و انداختم تو شوتینگ زباله. فقط کلاهم رو به پسر کوچولوم دادم. یلی دلش اون کلاه رو می خواست. و همیشه هم سرش می گذاشت. دو سال بعد تشخیص دادن که تومور مغزی داره .... بقیه اش رو دیگه خودتون می تونید بنویسید. نمی خوام بیشتر راجع بهش حرف بزنم. "

تمام حیوانات خانگی کشته شدند ... شکارچیانی اجیر شدند باز هم بی پوشش و محافظ، راهی مناطقشان کردند و هر چه حیوان خانگی بود کشتند....تا رادیواکتیو منتقل نشود...
" ما فقط یه پیراهن به تن داشتیم و دستمالی روی دهان و بینی مون. ما با همون لباس و چمه ها هم برگشتیم خونه ، پیش خانواده مون...خیلی بد بود که هیچ پوششی به نا داده بودن. اصلا به مردم اهمیت نمی دادن.
...وقتی صدای ما رو می شنیدن با خوشحالی به سمت مون می دویدن و ما هم بهشون تو خونه ها حیاط ها و طویله ها شلیک می کردم. اونارو می کشیدیم به خیابون و بار کمپرسی ها می کردیم. خیلی کار خوبی نبود . حیوونا نمی فهمیدن چرا می کشیمشون؟ راحت کشته می شدن چون حیوون خونگی بودن و از آدم نمی ترسیدن."
دزدها اما بیکار ننشستند هر چه مردم در خانه‌ها گذاشته و رفته بودند، پنهانی می‌دزدیدند و می‌فروختند ... چه کسی می‌توانست بفهمد این یخچال یا اتو یا لباس چرنوبیلی است ؟! 
و دو سال بعد کم کم عده‌ای برگشتند به خانه‌هایشان...خانه های غارت شده، جایی که هیچ غریبه‌ای پا نمی‌گذارد. 
داستان " صداهایی از چرنوبیل" سرتاسر غم است و فاجعه‌ای واقعی که باید خواند و باید دانست . دروغ و پنهان‌کاری سیاستمداران است. و نفرت‌انگیز بودن توطئه‌ی همدستی سیاست و علم . و عمیقاً باور کرد که در مواقع حساس چطور قدرت همه را سرباز فرض می‌کند و برای مردمش پشیزی ارزش قائل نمی‌شود و بی ماسک می‌فرستندت جایی که هرگز برنگردی یا بگویی کاش هرگز بر‌نمی‌گشتم... 
شنیدن این خاطرات گوش‌های خاصی می‌خواهد و جمع‌آوری و نوشتن شان قدرتی ماورایی. 
حالا دوباره فکر میکنم انرژی هسته‌ای حق مسلم کیست؟ ما، آمریکا، روسیه ، کره، پاکستان، یا هیچ کشوری ؟ یا هیچ کشوری در جهان. 
"دوستش داشتم نمی توانم بگویم چقدر . ما تازه ازدواج کرده بودیم. در خیابان قدم میزدیم. او دستهایم را می گرفت و مرا محکم به سمت خود می چرخاند و می بوسید و می بوسید . مردم می گذشتند و با دیدن ما لبخند می زدند. بیمارستان مخصوص بیمارانی بود که دچار سندرم حاد پرتوی شده بودند. چهارده روز؛ چهارده روز طول می کشد تا یک نفر بمیرد."