نوشته ی فریبا منتظرظهور

ازمجموعه داستان "هر ازگاهی بشین"  انتشارات مروارید


روي تخت دراز مي‌کشم و دستم را زير بالش مي‌گذارم. من، دوست تازه‌ام و خطوط نور در ظهرگرم پاييزي ولو شده‌ايم. خطوط آفتاب را که از لابه‌لاي پرده روي تخت افتاده‌اند و تا روي ديوار کشيده‌ شده‌اند، تا سقف دنبال مي‌کنم.
دوستم کمي ورجه وورجه مي‌کند. چند قدم مي‌رود و برمي‌‌گردد، دو دستش را بالا مي‌برد و ورزيدگي‌اش را به رُخَم مي‌کشد. همانطور که روي دوپا ايستاده دستان کوچکش را بهم مي‌سابد. در پنجاه سانتي‌ام نشسته و اين نمايش ها را اجرا مي‌کند. کم‌کم چند قدم نزديک‌تر مي‌شود. اما فوري  عقب بر‌مي‌گردد. دست و پايش مانند چند تار موي سياهرنگ هستند. خوب که دقت مي‌کنم روي هم، شش دست و پا مي‌بينم. چشمانش را پيدا نمي‌کنم. نمي‌دانم مرا مي بيند يا فقط حس مي‌کند من هستم. اما همين که از وجودم احساس خطر نمي‌کند و کنارم مي ماند برايم کافي‌ست.
دستم را که زير بالش خواب رفته، آرام بيرون مي‌کشم . از جا مي پرد و مانند هواپيمايي با سرعت يک دور دايره شکل در هوا مي زند، بعد دوباره همان جاي قبلي فرود مي‌آيد. اولين بار است که براي کشتن، حمله‌ور نشده ام. پيش از اين به محض ديدن هم‌نوعانش براي نابود کردنشان حمله‌ور مي‌شدم. مانند سربازي که دشمن را بي‌ترديد و تامل مي‌کشد – با يک سلاح سرد محکم روي سر و تنش مي زدم تا جان دهد و لاشه‌اش را با دستمال درون سطل مي انداختم.  بعضي ها با اسپري هاي سمي حمله مي‌کنند اما من از اسپري بيزارم،  همان قدر که از سلاح هاي شيميايي.
تا جايي که به ياد دارم، براي مورچه، گربه و پينه‌دوزها دلم مي‌سوخت، اما براي مگس هرگز. حتي با زنبور هم مهربان بوده‌ام. همين تابستان گذشته وقتي ديدم يک زنبور و پروانه وارد خانه شده‌اند ودر اطاقمان جولان مي‌دهند، اول پروانه را آرام لاي پارچه‌اي گرفتم و بيرون انداختم، بعد هم با همان پارچه رفتم سراغ زنبور درشت و زيبا.
به محض اينکه لاي پارچه بلندش کردم، نيش نازک و خيلي تيزي در دستم فرو رفت. پارچه و زنبور را رها کردم واز درد داد زدم. شانس آوردم که از روي صندلي نيافتادم. فرهاد با يک شيشه ي دردار وارد شد و زنبور را درون شيشه انداخت و بيرون برد. کف دستم جاي نيش زنبور سرخ شد، ورم کرد و تا چند روز دردناک بود. اما نه تنها نمردم بلکه از اينکه نيش زنبور را تجربه کردم خوشحال بودم و احساس مي کردم با شير يا پلنگ جنگيده‌ام و داستان اين مبارزه را براي همه تعريف کردم. اما اين داستان بالاخره برايم دردسر شد چون وقتي براي خواهر شوهرم شهين، تعريف مي‌کردم، آخرش اضافه کردم: "تجربه‌ی خوبي بود،  فهميدم نيش زنبور از نيش زبان دردناک‌تر نيست."  شهين به خاطر همين يک جمله، سه ماه با ما قهر کرد.
وقتي به دکتر جمالي ماجرا را گفتم برايم توضيح داد که بايد سنجيده‌تر رفتار مي‌کردم و بايد تمام کينه‌ها و خاطرات منفي را از ذهنم پاک کنم.
دکتر جمالي اين حرف‌ها را به همه مراجعين مي‌زند. مثلا به دختر نوزده ساله‌اي که با مادرش آمده بود مطب و تکرار مي‌کرد"من صد ساله ام".
دکتر هم مي‌گفت:"بايد خاطرات منفي را از ذهنت پاک کني."

  اما يادم نمي‌آيد هرگز به مگس و اهميت جانش فکرکرده باشم. امروز براي اولين بار وقتي وزوزکنان آمد و در حدود نيم متري‌ام زير نور آفتاب نشست به نظرم آمد زشت نيست، خيلي هم با نمک است. سابيدن دست‌هايش به هم، حرکات آکروباتيک و دور زدنش در هوا تماشايي‌ست. راستش را بخواهيد شبيه پسر بچه ي سبزه، لاغر و خيلي شيطاني‌ست که آرام و قرار ندارد و هميشه کف پا و دور دهانش کثيف است.
هر چه مي گذرد بيشتر دوستش دارم. دلم برايش می سوزد.طفلک از بس آت‌آشغال خورده اين قدر کوچک مانده. از بس توسري خورده و مجبور شده سريع فرار کند اين‌قدر فرز و تيز شده. اصلا آن چه در طول روز مي‌خورد و جاهايي که پرسه مي‌زند به من چه ربطي دارد! حالا اينجاست. کنار من. همين کافي نيست؟
" مگس بيماري را سرايت مي دهد." اين را فرهاد مي‌گويد.  من بدون اينکه فکر کنم هميشه اين جمله را پذيرفته‌ام. اما حالا که خوب فکر مي‌کنم مي‌بينم اين دوست کوچولو از خيلي ها تميزتر است و کمتر بيماري منتقل مي‌کند. مثل رئيس سابقم که طاعون بود انگار.
دوستم روي پتو دراز کشيده و دارد حسابي حمام آفتاب می‌گیرد. زود از حمام آفتاب خسته مي‌شود و بالاي کمد مي‌نشيند. کم حوصله است و مثل خودم آرام و قرار ندارد. تا ظهر براي خودش بازي مي‌کند. ظهر داريم ناهار مي‌خوريم که پسرم فرزاد داد مي زند: "ماماااان ... مگس !!!"
روي غذاي فرزاد بشقاب مي‌گذارم و دنبال مگس مي‌روم تا از آشپزخانه بيرونش کنم.
"مامان  بکشش. اينجوري که نمي ره."
" الان مي ره. صبر کن."
حالا روي کابينت نشسته. به طرفش مي‌روم وبا دستمال به سمت در هدايتش مي‌کنم. با سماجت دوباره مي‌چرخد و برمي‌گردد و بالاتر مي‌نشيند. دستم بهش نمي‌رسددر دلم مي‌گويم:"حالا چه موقع بازي‌یه آخه بچه!" از آن دوست‌هايي‌ست که اصلا هيچ چيز بهشان بر‌نمي‌خورد و وقتي از در مي‌راني از پنجره مي‌آيند تو. اتفاقا اين جور آدم ها خيلي خوب‌اند و من از وقتي بزرگ شدم چنين دوست سمجي نداشتم. همه‌ی دوستانم مثل خودم هستند و اگر به شوخي هم بگويي برو،  فورا مي‌روند.
هر بار که پيش دکتر جمالي مي‌روم مي‌گويد: "بايد به زيبایي‌هاي اين جهان و خوبي هاي مردم بيشتر فکر‌کني." البته وقتي باهم حرف مي‌زنيم انگار اينها را به خودش هم ياداوري مي‌کند. ماه پيش وقتي درباره‌ی اينکه آدم ها به خاطر منافع خودشان ديگران را له مي‌کنند حرف مي‌زدم و کلي مثال آوردم، ديدم آقاي جمالي چقدر با دقت گوش مي‌کند و سرش را به علامت تأييد تکان مي‌دهد. در اين لحظه‌ها احساس مي‌کنم جاي ما براي چند دقيقه عوض شده.
" مامان با پشه‌کش بکشش."
" مامان با پشه‌کش بکشش."
" الان مي ره."
فرهاد همينطور که اخبار ساعت 2 را مي بيند مي‌گويد:
"فرزانه بکشش ديگه ! مي خواي من بيام؟"
"نه! الان مي ره بيرون ديگه."
" نکنه امروز بودايي شدي؟!  مگس،کثيفه!"
" بابا!  بودايي ها با مگس بازي مي‌کنن؟"
" نه پسرم.  بازي نمي‌کنن اما هيچ جانداري رو نمي‌کشن. مگس، سوسک، مورچه..."
فرزاد دماغش را جمع مي‌کند و مي‌گويد: "من اصلا ناهار نمي‌خورم. حالم بهم خورد!"
" بشين من خودم مواظبم مگس روي غذات نشينه."
کنارش مي‌نشينم. مواظبم دوست جديدم مزاحمش نشود. خوبي‌ها و نمک هاي دوستم را همه نمي فهمند. ناهارکه تمام مي‌شود فرزاد سرگرم درس مي‌شود. فرهاد تلويزيون مي‌بيند و روزنامه مي‌خواند. من و مگس دو تايي ظرف ها را جمع مي‌کنيم . او کنارم وزوز مي‌کند. گاهي روي بشقاب هاي غذا مي‌نشيند و روي دو پا مي‌ايستد و دستهايش را به هم مي‌سابد. فهميده با اين کار دلم را برده. چنان با اشتها شاخک‌هايش را درون ته مانده‌ي خورش مي‌برد که آدم دوباره اشتهايش باز مي‌شود. وزوز مي‌کند. صداي تکراري بشقاب ها را فراموش مي‌کنم.
شب دوستم گاهي روي دماغ و گوش فرهاد مي‌نشيند، فرهاد تکان مي‌خورد و او مانند جت با سرعت بلند مي شود و مي‌چرخد. انگار به فرهاد حسودي مي‌کند!  شايد دارد فرهاد را به دوئل دعوت مي‌کند!  به من از 50 سانت نزديک تر نمي‌شود. اما فرهاد همه جا را اشغال کرده .
فرهاد از دست مگس در خواب عصباني شده و هي نق مي زند. من سرم را زير پتو مي‌برم و مي‌خوابم.
صبح روز بعد دنبال دوستم مي‌گردم. توي آشپزخانه روي ميز نشسته. حتما منتظر صبحانه است!
حالا خوب مي‌فهمم زنداني‌هايي که بايد در سلول انفرادي باشند چطور با سوسک يا موش دوست مي‌شوند. سخت و چندش آور نيست.
روز ها دوست من است و شب ها مزاحم فرهاد.
جمعه، گوينده‌ی اخبار در مورد بمب‌گذاري ديگري در عراق گزارش مي‌دهد: "در اين بمب گذاري 4 نفر کشته و دهها نفر زخمي شدند."
"شتلق!"
فرهاد روزنامه را روي ميز کوبيده است. مي پرم.
فرياد مي زند: "بيچاره ام کردي!"
خودم را به هال مي‌رسانم و آماده‌ی ديدن جنازه‌ي دوستم هستم. مي‌خواهم سر فرهاد فرياد بزنم.
تلويزيون جنازه هاي کنار هم چيده‌شده را نشان مي‌دهد. اما روي ميز اثري از جنازه نيست.  نگاه فرهاد را دنبال مي‌کنم و دوستم را مي بينم که روي ديوار نشسته.
فرهاد به من لبخند مي‌زند و مي‌گويد:
"خيلي فرزه بي ناموس!"

........

نقد داستان " دلبستگی ساده است" در کانون ادبیات ایران

نقد داستان "دلبستگی ساده است"

قرار شد عصر چهارشنبه‌ ساعت پنج در کارگاه داستان آقای گودرزی دو داستان اول مجموعه " هر از گاهی بنشین" را بخوانم.
وقتی رسیدم هنوز پنج نشده بود و روی اولین صندلی کنار در سالن نشستم. هیچ چهره ی آشنایی نبود. چند ردیف جلوتر، درست رو به رویم چند نفر نشسته بودند و داستان ها را می‌خواندند. خانمی یک ردیف جلوتر از جمع، رو به عقب نشسته بود و به جمع می‌گفت "خوندید؟ خیلی چرت و پرت بودن. مزخرف بودن. نه؟ "
دختری از میان جمع گفت: "کدوم یکی؟"
"همین داستان دلبستگی ساده است."
" من هنوز نخوندم"
" می خواد بگه دلبستگی ساده است. خب دلبستگی ساده است! که چی؟ اصلا چرا این ها رو چاپ می کنن؟ نوشتن این داستان ها که کاری نداره ...برای چی چاپ می کنن؟ ..."

صورتش درست رو به روی من بود، در نتیجه همین طور که حرف می‌زد نگاهمان مدام به هم می‌افتاد. با خودم فکر کردم "خب چه می داند من نوشته ام والا حتما کمی ملاحظه می کرد . "
از طرفی به نظرم دانستن نظر هرکسی صریح و روشن جالب بود.
بعد به فکرم رسید " چرا ملاحظه کنه؟ شاید چند دقیقه ی دیگه همین حرف ها را نه تنها او بلکه بقیه هم بگن"
این شد که رفتم در حیاط کوچک کانون، کمی قدم زدم.
وقتی برگشتم و مقابل جمع نشستم و شروع به خواندن داستان کردم یک لحظه آن خانم را دیدم که مبهوت نگاهم می کرد.
در تمام مدت نقد، او متاسفانه هیچ اظهار نظری نکرد.

نظر دوستان در کارگاه آقای گودرزی را می توانید در این جا بخوانید:


نقد داستان:

آقای یعقوب زاده: داستان واقع گراست. از نظر من تم غالب این داستان روانشناسی است با راوی اول شخص. موضوع کلی داستان ارتباط عاطفی یک شخص با یک مگس است. به طورکلی انسان چنین ارتباطی را با حالا هر چیزی، یک شیء و یا یک حیوان مثل سگ، گربه، حشره یا هر چیز دیگر که ایجاد می کند، معمولاً در اثر وجود یک خلأ است. خلأ روانی توی زندگی واقعی شخص که در واقع به خاطر عدم توانایی توی رابطه، رو می آورد به چنین رابطه ایی که تا حدودی غیر عادی است. گاهی مگس را آن فرد به عنوان طرف عاشقانه ی خودش راحت می پذیرد. یا در اثر این است یا در اثر تنهایی، یا تنهایی فرد و یا یک محیط ایزوله. ما اینجا توی رفتار شوهر یا فرزند هیچ نوع چیزی که به ما در واقع این کُد را بدهد که چرا زن اصلاً این طوری دارد فکر می کند؟ چرا این زن این طوری رفتار می کند؟ نمی بینیم. ما با یک شوهری طرف هستیم که حرف هایی که می زند کاملاً حرف های منطقی است حرف های عاقلانه است. آلوده بودن مگس باعث می شود بچه ای که نشسته و غذا می خورد، احساس ناراحتی کند. از نظر روانی هم حالا زن خلأیی داشته است توی خانواده اش و یا جامعه، در صورتی که اشاره اجتماعی توی داستان دیده نمی شود، پس دغدغه داستان بیشتر تبدیل می شود به دغدغه روانیِ فردیِ خود راوی داستان تا این که به یک دغدغه انسانی که بشود آن را بررسی کرد. به نظرم این زن یک کیس واحد روانی یا اطلاعات داستانی به ما نداده است. یا این که با شرایط فعلی یک نوع روحیه احساسی و رمانتیک که توی این فرد هست باعث این می شود. یک مسئله دیگر هم که هست آن قضیه نشان دادن صحنه جنگ توی تلویزیون است که فکر می کنم کارکردی نداشته یا اگر اشاره ایی هم می خواسته بشود، خیلی کم بوده است، مگر این که بخواهد صرفاً توضیح صحنه ای را بدهد که توش یک سری آدم کشته شدند در جنگ. به طور کلی داستان این پیام را می دهد یک جاهایی حیوانات از انسان ها بهتر هستند. پناه بردن به حیوان بهتر است از پناه بردن به انسان، که فکر می کنم یک جور فرار از واقعیت باشد.

خانم برکت:من هم داستان را واقع گرا دیدم. بعد در این داستان چیزی که می خواست نشان بدهد همبستگی حیوان با انسان بود، به نظر من کار راوی بیشتر از تنهایی بود یعنی پناهی که این خانم به مگس برده بود از تنهایی بود که داشته و بعد دید متفاوتی که فرد نسبت به سایرین داشته به قضایا. این خانم همه چیز را متفاوت تر از دیگران می دید. مگس به آن زشتی که ما می دانیم عامل میکروب است و اصلاً یک چیز چِندش آوری است برای این خانم زیبا بود. به نظر من متفاوت به این قضیه نگاه کرده بود.
خانم اشراقی: من می خواستم بگویم، حدس می زنم یک نوع آشنایی زدایی بود و ما یک نگاه دیگر به مگس انداختیم. من خودم شخصاً احساس کردم یک بار دیگر دارم مگس را می بینم، چیزی که بارها و بارها دیده ایم. من از این قسمت خوشم آمد. حدس می زنم خیلی واقع گرا حسابش کرد. به نظر من داستان با آوردن بودا و آن جنگ که می آورد، می خواهد حرف های پنهان دیگری را بزند، یعنی فقط به صرف تنهایی نیست که حالا با مگس اُخت می شود، بلکه می خواهد یک حرف هایی را بزند که اصلاً کشتن خوب نیست؛ حالا هر موجود زنده که می خواهد باشد چه همان سوسک، مگس و ... من چنین برداشتی کردم ولی نمی دانم درست است یا نه؟ از داستان بدم نیامد خوب بود.
آقای اسعدی: من هم نظرم این است بخش مراجعه به دکتر و مسئله روانی بودن این شخص، به داستان لطمه زده. یک مقدار احساسم بر این بود که اگر مشکلات روان پریشی شخص بیشتر توضیح داده می شد، به این سمت می رفت که با آقای یعقوب زاده موافقم که چون راوی توی شرایط عادی و زندگی معمولی دچار یکنواختی می شود، به یک حشره این چنینی که خوب، آزاردهنده هم هست و باعث برخورد فرهاد و فرزاد هم می شود، رو می آورد. در واقع آن بخش داستان عمیق تر می شد اگر نشان می داد در روند عادی زندگی، آدم ها به این وضعیت دچار می شوند، تا این که حالا آن مسئله روانی بودن باعث این کار بشود. با اشاره به مسائل شیمیایی و مسائل دیگر شاید به نوعی اتفاقات جنگ را می خواهد نشان بدهد. در صورتی که حالا یک مقدار محدود می شود به مسئله درونی یک نفر این مسئله اجتماعی و خلأ انسان. از لحاظ رابطه با بخش گوینده اخبار، ربطش یک مقدار مستقیم و صریح است و صرفاً یک پیامی را دارد می دهد که من زیاد موافق این روش نبودم.
آقای رحیمی: چیزی که به نظر من می رسد باید دو داستان این نویسنده را با هم مقایسه کرد. موضوع داستان اول و موضوع داستان دوم به نظر می آید توی یک لوکیشن خاصی آدم هایی که توی آن لوکیشن حضور دارند به نوعی با هم ارتباط برقرار می کنند. مثلاً حالا دختر بچه ای که آنجا توی داستان دوم هست. توی داستان اول هم هست یا آن مگس توی داستان دوم، توی داستان اول هم هست. به نظر من یک خرده وجود مگس توی هر دو داستان به خصوص داستان دوم برایم سؤال بود، دوست داشتم جواب بدهند که چرا توی داستان دوم هم باید باشد؟ بعد این مگس یک هویتی پیدا می کند توی داستان دوم، هویتش مثلاً آن جا چیست چون ارتباط هم دارد با داستان اول؟ چون از لحاظ فعل هم همان است، دستش را می آورد بالا تکان می دهد و اینها. توی داستانی که الان وجود دارد به نظرم داستان کشش خودش را داشت و من را جذب خودش کرد. یکی از دوستان هم گفت آن آخرش آن صحنه ای که آورده توی تلویزیون، دارد جنگی را نشان می دهد. به نظرم کل رویکرد داستان بیان آن موضوع یعنی بیان اخلاقی ماجرا یا نتیجه اخلاقی یا جامعه شناسی شان این است که به اصطلاح حتی حالا مگس زنده مانده ولی آدم ها به این راحتی دارند کشته می شوند.


آقای بابایی: انگار بعضی از دوستان معتقدند که این شخصیت روان پریش است. به نظر من در حوزه نقد روانکاوی اصلاً در حوزه نقد، وقتی ما از واژه استفاده می کنیم، واژه هایمان خیلی باید دقیق باشد. روان پریش کیست؟ چه تعریفی دارد؟ بعد آیا این زن روان پریش است؟ به نظرم اصلاً روان پریش نیست، یک زن معمولی خیل عادی که پیش مشاور می رود، مثل خیلی های دیگر. کسانی که پیش مشاور می روند و می گویند زندگی ما اینجوری و آن جوری است، ما به به بن بست خوردیم چکار کنیم دچار ملال زندگی شدیم و روان پزشک هم حرف هایی می زند که همه شان می زنند: توی زندگی دنبال نکات مثبت باش، به زیبایی ها بچسب. یعنی تفاوت دیدگاه در بعضی از فیلسوف ها و روانکاوها که وجود دارد دقیقاً در همین حوزه خودش را نشان می دهد و آن هم این است که روانکاوها همواره می گویند در زندگی بنشین به زیبایی نگاه کن و به نکات مثبت نگاه کن و این حرف ها. اما واقعیت زندگی این نیست و توی زندگی آدم ها بر اثر بمب گذاری کشته می شوند و این حرف ها. و در واقع روانکاوها کاری که می کنند مخدرهایی می دهند که شما این زندگی عبث را به نوعی تحمل کنی. در واقع داستان دارد بین این دو طیف حرکت می کند. هر چند که به نظر من از لحاظ ساختار داستانی، حضور روانکاو اگر بحث کاتالیزور اصلاً نخواهیم مطرح کنیم، بار طنزی دارد و باعث شده یک طنز زیرپوستی خیلی محوی در داستان به وجود بیاید. بحث دیگری که هست محوریت اصلی داستان چیست؟ به نظر من محوریت اصلی داستان حس تنهایی و ملالی است که این زن دارد که حالا با ساده ترین و دم دست ترین چیز که آن مگس است می خواهد آن را پُر کند و دنبال یک چیزی می گردد که با آن زندگی خودش را از آن روال عادی خارج کند، کاری که حالا خیلی از روانکاوها هم پیشنهاد می دهند. تو حالا بچه داری، شوهرداری، نمی توانی کنار بیایی، احساس می کنی به بن بست خوردی، برو یک طوطی بیار، یک قناری بیار، بهش عشق بورز. یک جمله ای هست از ونه گات که می گوید توی زندگی آشغال دانی دنبال یک گل سرخ بگرد و بهش عشق بورز. این بحث را در واقع روانکاوهای عملن پیاده می کنند. و می گویند دنبال یک مسئله حاشیه و کوچک باشید. در واقع چیزی هم که هست همین است. زن احساس ملال و به نوعی تنهایی می کند. و با ساده ترین چیز می خواهد این تنهایی را پُر کند. یعنی هر کسی دنبال یک چیز زیبا می گردد، او هم دنبال مگس رفته و به نظر من این مسئله بوجود آمده است. داستان یک مقدار اطناب دارد به نظر من می توانست از اینی که هست یک مقدار فشرده تر باشد. در مجموع داستان خوبی است و خوب جلو رفته است.

آقای زارعی:آقای بابایی چون خودش گفت باید در حوزه نقد، کلمات دقیق باشد، من یک نکته ای را در مورد صحبت ایشان بگویم. تقریباً 28 بار گفت روانکاو ولی روانکاو هیچ کدام از این کارها را نمی کند. در واقع حرف هایی که آقای بابایی زد در مورد روانشناس عامه پسند است، چون روانکاو شغلش کاویدن ذهن بیمار است. در مورد اصل حرفم، من از یک قسمت این داستان خوشم آمد، آن هم جایی بود که به نظرم رسید یک جور وارونگی یا واژگونی توی محور داستان می شود پیدا کرد، حالا نمی خواهم دقیق بگویم چیست، نمی توانم الان بگویم، ولی فکر می کنم جزئی از معنای داستان باشد و توی یک قسمتش این به نحو هنرمندانه ای نوشته شده است. آن هم آنجاست که با دکتر حرف می زند. آنجایی که می گوید: به زیبایی های جهان و خوبی های مردم بیشتر فکر کنی و بعد این که دارد با دکتر صحبت می کند درباره ی آدم هایی صحبت می کند که به خاطر منافع خودشان دیگران را له می کنند و دکتر هم با علاقه به حرف هایش گوش می کند، بعد آنجا می گوید: انگار چند دقیقه جایمان عوض شده بود. من فکر می کنم این واژگونی یا عوض شدن جاها یک جوری محور داستان باشد یا خیلی بهش کمک کند. هر چند که نمی خواهم قضاوت کلی بکنم چون هنوز نمی دانم. از طرفی آن مگس هم انگار قرار است یک جورهایی جای فرهاد را بگیرد.
آقای احمدی:من فکر می کنم داستان نمی خواست بگوید زن مشکل دارد و در مورد مشکل روحی این زن نبود. این داستان بیشتر یک تلاش بیهوده برای رسیدن به صلح و هارمونی با جهان پیرامون است. یعنی یک قدمی که برای صلح با جهان برمی دارد این است که سعی می کند نسبت به کسی دشمنی نداشته باشد ولو یک مگس یا حشره. و تا جایی که می تواند اجازه ندهد محیط اطراف اذیتش بکند ولی در نهایت این تلاش، تلاش بیهوده ای است چون خود طبیعت یک جوری توش تنازع بقا شرط است. مثلاً توی همان جا که اشاره می شود به روان شناس که دارند با هم صحبت می کنند، حتی آن روان شناسی که هی به این خانم می گوید باید جهان را قشنگ تر ببینی، خودش هم برایش جذاب است وقتی این خانم در مورد بی رحمی آدم صحبت می کند. مثلاً آخرش خطر کشته شدن مگس باعث به هم ریختن این خانم می تواند بشود، همین واقعیتی که آدم ها دارند کشته می شوند، ولی راوی با دل بستن به یک مگس دل خودش را خوش می کند. فکر می کنم این داستان حول این قضیه بود یعنی من برداشت اولیه ام این بود.
آقای طاهری:دست شما درد نکند داستان خوبی بود اما از کلماتی که توی داستان استفاده کردید شروع کنم و راحت بگویم نثرتان اصلاً خوب نیست. حالا من چند تا مثال برایتان می زنم. بعضی ها با اسپری های سمی حمله می کنند، خوب اسپری سمی است با اسپری خوشبو که به مگس حمله نمی کنند، یا این که جای نیش زنبور تا چند روز دردناک بود، دردناک بود نه، درد می کرد. یا این که صفحه 8 پاراگراف سوم از فعل ماضی استمراری استفاده کردید، احساس می کردم با شیر یا پلنگ جنگیدم و داستان این مبارزه را برای همه تعریف کردم، باید می نوشتید تعریف می کردم. یعنی وقتی از ماضی استمراری استفاده می کنید، در جاهای دیگر داستان هم باید از همان فعل استفاده کنید. پایین صفحه 8 می گوید: دکتر جمالی این حرف ها را به همه مراجعین می گفت. یعنی این مطب چگونه بوده که راوی می شنود دکتر جمالی با همه چطور حرف می زند؟ اتفاقاً آنها در این جور مواقع توی یک اتاق دربسته صحبت می کنند و اجازه نمی دهند، یک مراجعه کننده از مراجعه کننده دیگرشان اطلاع پیدا کند. مگر دکتر، خصوصی ویزیت نمی کرده؟ صفحه بعد می گوید مگس وز وزکنان آمد، خوب وقت هایی که مگس وز وزکنان نمی آید کی هست؟ ببینید استفاده از این کلمات یک مقدار وقتی کنار هم قرار می گیرند توی ذوق می زند. یا این که می گوید: دوستم روی پتو دراز کشیده دارد حسابی حمام آفتاب می گیرد. اگر قید حسابی را برداریم به جایی برنمی خورد یا پایینش می گوید: من مگس را هدایت می کنم، مگس که مهمان نیست، مگس است و به هدایت احتیاح ندارد. اما خوب جاهای قشنگی هم داشتید و توصیف های قشنگی هم در داستان وجود دارد. اما از بحث کلمات بیرون می آیم و حالا می خواهم راجع به خود داستان صحبت کنم. دو قسمت از داستانتان است که رها می شود یعنی بهش اشاره می شود و رها می شود. یکی بحث جنگ است و بحث استفاده از سلاح های شیمیایی که ایشان ازش بدش می آید و بعد رئیس سابقش که مثل طاعون بود و شما خیلی راحت از آنها می گذرید. بعد در کشاکش داستان یک جا اشاره می کنید بچه خیلی داد می زند، فریاد می زند که مگس آمد مگس آمد بچه ای که درس می خواند، حالا یک فهم و درکی دارد احتمالاً 8-9 سالش است اینقدر نباید شما موضوع داستان را که محوریتش مگس است بزرگ کنید که یک بچه 7-8 ساله اینقدر از مگس بترسد، بگوید من غذایم را نمی خورم. در این قسمت داستان خیلی اغراق شده است. دوستان اشاره کردند در باره روان شناسی و روانکاو. من موافقم که این کسی که رفته پیشش مشاور نبوده است چون مشاور عموماً مطب ندارد. روان پزشک ها مطب دارند و کسی هم که می رود پیش روان پزشک، روانکاو، روانکاو بالینی و مشاور، اینها هر کدام تعاریف شان فرق می کند از هم. فکر می کنم راوی مشکل داشته از لحاظ روحی که مشکلش می تواند تنهایی باشد. شما آنقدر اغراق کردید که یک رقیب برای شوهرش می سازد به اسم مگس. و جالب است ایشان قبلاً حشرات دیگر را پاس کرده و کم کم رسیده به مگس. اینقدر فشار تنهایی زیاد بوده. به نظر من خوانش من به این شکل است که به مگس هم پناه می برد. پیام داستان که این بود، ولی در خلال داستان خیلی رو گفتید. ای کاش می گذاشتید ما هم یک چیزهای درک کنیم. آنجا هم که گفتید: حالا خوب می فهم زندانی هایی که باید در سلول های انفرادی باشند چطور با سوسک یا موش دوست می شوند. فکر می کنم حرف پایانی داستان است که شما وسط داستان گذاشتید اگر نمی آمد فکر می کنم جا برای تفکر مخاطبان می گذاشتید.
خانم توکلی: من احساس می کنم زن توی این داستان مشکل بیرونی دارد و آن مگس نماد آدم های اطراف ماست. اینجا گفته: اما از وجودم احساس خطر نمی کند کنارم می ماند و برایم کافی است. بعد نوشته برای کشتن حمله ور نشدم. همیشه یک خشم زیرپوستی داشته و حالا می خواهد مگس را یک نماد بگیرد. می گوید: هر بار که پیش دکتر می روم. یعنی انگار روی خودش می خواهد کار کند. از جایی که گفت مگس را با مگس کش نکشتم، روال زندگی اش عوض شد. فکر نکنم مسأله داستان، تنهایی زن باشد. چون داستان حرف های نگفته برای ما زیاد دارد. راوی می خواهد انسان ها را یک جور دیگر ببیند. من فکر می کنم در زندگی مثلاً با همین مگس که نماد است، کنار بیاید و به یک شکل دیگر زندگی را ببیند و بتواند زشتی های دنیا را بپذیرد، مشکلش تا حدی حل می شود. در اینجا دنیای درونی زن با دنیای بیرونی اش عوض شده است. به نظر من این نیست که زن حالا مشکل روحی داشته است. این خیلی دم دستی می شود که از تنهایی اش برود با یک مگس دوست بشود. او انگار می خواهد یک دنیایی را تصور کند که در آن حتی رابطه با همسرش درست شده است. در اول داستان هم می گوید: برای نابود کردن هر چیزی اول پیش قدم می شده. ولی حالا یاد گرفته حداقل زشتیها را ببیند. من خودم برای اولین بار توانستم توی زندگی ام به موش نگاه کنم، نمی توانستم نگاه کنم دکتر هم نرفته بودم که بگویم حالا کسی به من توضیح داده بود. وقتی می شود یک چیزی را به گونه دیگری ببینیم دنیای بیرون درست می شود به نظرم او مشکل روحی اصلاً ندارد.


آقای گودرزی: من وارد بحث تفاوت روان شناس و روانکاو نمی شوم چون قاعدتاً فرق می کنند. البته توی جامعه به طور عادی این دو تا سهل انگارانه به جای هم بکار برده می شوند. بعد دوستان گفتند که ما به سمت هارمونی و صلح جهانی توجه می کنیم و مسئله جنگ و غیره نیست. خوب خواه ناخواه از طریق هر چیزی به نقطه تقابلش هم فکر می کنیم. چرا راوی به جنگ فکر می کند؟ به خاطر حضور جنگ و کشمش های کنارش است، بعد یک نکته ای که فقط آقای طاهری درباره اش حرف زد، من کلی می گویم بحث ویراستاری کردن متن ها و داستان ها در این نشست ها خیلی لزومی ندارد.در کل می توانیم بگوییم نثر خوب بود یا نبود، چون در این جا ما با کارهای چاپ شده و فرم های کلی تر سر وکار داریم. آنجا هم که راوی درباره ی سلول انفرادی حرف می زند، به شکلی پنهانی می خواهد بگوید نوع زندگی من استعاره ای از سلول انفرادی است. او شوهر و بچه دارد و برخورد شوهر و بچه اش با او طوری نیست که بگوییم واقعاً تنهاست. تنهایی اش مسئله اصلی در داستان نیست. این داستان واقع گرای روان شناسی است. وقتی می گویم واقع گرای روان شناسی نباید تنها به واقعیت توجه کنیم و بگوییم او توی این موقعیت چکار می کند؟ چون یک چیزهای دیگری به واقعیت اضافه می شود. همانطوری هم که دوستان گفتند و آقای طاهری هم اشاره کرد راوی یک مشکل روحی دارد. البته نام این مشکل روحی، از نظر علمی مهم نیست، همین که پیش روان شناس می رود و همین برخوردی که با مگس دارد به نظرم کافی است. همان طور که آقای یعقوب زاده هم گفت، عمل راوی یک فقدان را روایت می کند که پناه می برد به چیز دیگری. شاید بتوان گفت که داستان، وجوه رمانتیکی هم دارد که همین جایگزینی انسان با حیوان است، یعنی آن دلبستگی به طبیعت در تفکر رمانتیک باعث می شود نوعی این همانی بین انسان و حیوان صورت بگیرد که توی این متن هم به نوعی صورت گرفته است. خانم توکلی هم نکته های درستی گفت، من هم می خواهم بگویم راوی ظاهراً دغدغه جنگیدن دارد، داستان موقعی که شروع می شود قبل از این که با مگس رابطه برقرار کند جنگ با حشرات، با اسلحه سرد و سلاح شیمیایی است بعد با انسان ها که زخمِ زبان می زنند بدتر از نیش زنبور. یعنی خواهرشوهرش، بعد رئیس سابقش که مثل طاعون بوده است. در واقع با یک جهان دشمن خویی روبروست، جهانی که تحریف شده از سوی اطرافیان. حالا نه صرفاً بگویم شوهرش، بلکه آن اطرافیانی که او توی محیط کار دیده یا فامیل بوده، باعث شده به نوعی خودش را در تقابل با جهان دشمن خو ببیند که این تقابل با دشمن خوییِ جهان، تنها فردی نیست بلکه اجتماعی هم هست. مسئله جنگ را که مطرح می کند می خواهد بگوید که کل جوامع در واقع این حالت را دارند یعنی جنگ، هم در حوزه کلی دارد صورت می گیرد، هم در حوزه فردی. بعد مشکل ارتباط با دیگران هم در واقع به خاطر همان برخورد ناگوار انسان ها به وجود می آید و باعث می شود که این زن به کمک مگس بخواهد خلأیی را پُر کند. توی بحث های روان شناسی و مسائلی که ابتدای قرن مطرح شد یکی از دلایلی که می گفتند راوی اول شخص مخصوص داستان های مدرن است، این بود که می گفتند در جهان مدرن در حوزه معرفت شناسی انسان خودش را در مقابل یک جهان دشمن خو تنها می بیند و این تنهایی باعث می شود که به درون پناه ببرد و بخواهد خودش را بشناسد. یعنی تنها تکیه گاه مطمئن را درون می بیند، به خاطر همین است که دیدگاه داستان ها درونی می شود و روان شناسی می شود و راوی فرد می شود و آن دشمن خویی را می خواهد با پناه بردن به خودش حل کند. حالا توی این داستان مشکلات روحی که راوی دارد متجلی شده توی مگسی که بخشی از آرزوی او برای دوست داشتن را برآورده می کند. چون می گوید: کسان دیگر وقتی یکبار می گویم نیایید نمی آیند ولی این می آید. یعنی او نیاز به دوست سمج و وفاداری دارد که به نوعی مگس آن را پُر می کند. او معتقد است که آدم ها به خاطر منافع خودشان دیگران را له می کنند و کلید ارتباطش با دیگران را دارد توی سلول انفرادی بیان می کند، بعد چون شوهر و بچه دارد قاعدتاً مشکلش خیلی خانوادگی نیست، بیشتر اجتماعی است. به این ترتیب، داستان یک حوزه معنایی وسیع تری دارد. به نظر من این ترسی که راوی از دیگران دارد، ناراحتی که از دیگران دارد، پارانویاست و پارانویای اجتماعی است. به خاطر این که مدام توی گفتمان، وضعیتی ایجاد می شود که انسان احساس دوری، احساس ناراحتی، احساس فاصله با همه اطرافیان می کند. بخصوص آن که در جامعه مسئله ی جنگ هم باشد. به این پارانویا، پارانویای اجتماعی می گویند. در واقع فکر می کنم حرف اصلی داستان این است که راوی میان حمله های فرهاد به مگس و بمب گذاری در عراق انگار یک نوع این همانی می بیند. پایان داستان جالب نبود، چون پایان داستان خوش است: خوشبختانه راوی و مگس با هم باقی می مانند. در صورتی که در واقعیت این مگس باید له شود و منطق روایت هم نشان می دهد که باید له شود. یک مقدار باورناپذیر شده چون انگار مرد خیلی بی عرضه است! در واقع داستان از نظر تأویلی نقدی بر حرکت ها و رفتارهای انسان ها در جامعه امروز است. چه در سیستم اداری، چه در فامیل و چه در روابط وسیع تر جامعه. ما همیشه فکر می کنیم که ایمن نیستیم و بقیه همه دارند به ما حمله می کنند یا با ما مشکل دارند. می توانست نقد گفتمان غالب هم باشد به این شکل که همان پارانویای اجتماعی را به سمتی بکشاندکه عوامل اجتماعی تأثیر می گذارد بر این نوع رفتارها، ولی داستان به این سمت حرکت نکرده است. بعد توی برخورد راوی و فرهاد یک چیز ناگفته توی لایه های پنهان وجود دارد، در ظاهر مشکلی بین آنها نیست ولی آرزوهای راوی از طریق آن چیزی که درباره ی مگس می گوید خودش را نشان می دهد، می گوید انگار به فرهاد حسودی می کند یعنی این که خیلی دوست دارد فرهاد موقعیتی نسبت به او داشته باشد که مگس در ذهن او به این موقعیت حسودی کند. یا بحث به دوئل دعوت کردن، یا این که بدان کس دیگری آنقدر مرا را دوست دارد که تو را دعوت به دوئل می کند. بعد یک جمله هم دارد که البته دو پهلو است: روزها دوست من است شب ها مزاحم فرهاد. این جمله معناهایی ضمنی دارد که حالا ما زیاد دنبالش نمی رویم، بعد یک اندیشه کلی که هست دوستان هم گفتند این صلح طلبی و نفی جنگ و در کل یک نوع اخلاق گرایی هم تا حدودی توی داستان است که اینها قسمت های پیام محور داستان است. در واقع داستان کوتاه خیلی وظیفه ندارد حرف های کلی بزند. روایت این داستان ساده و سرراست است و نثرش هم در کل خوب است و اطناب هم که دوستان گفتند تا حدی دارد.