نقش می‌زنم، نقشِ قالی. این اتاق در طبقه‌ی دومِ بازار، خانه‌ی من است. روزها و بهترین ساعات زندگی‌ام اینجا می‌گذرد. نه این‌که مجبور باشم، نه! انتخابم و آرزویم همین بوده و هست. درست زیر اتاق من، حجره‌ی حاجی است، پدرم. تا نزدیک غروب می‌مانم و با صدای اذان می‌روم خانه. 

 

صبح زود از چند پله‌ی تنگ و مارپیچ عبور می‌کنم و بالا می‌آیم و کاغذهای شطرنجی و قلم و... طرح فرش می‌کشم. لچک و ترنج و نگاره‌هاي اسليمي و اسلیمی و... از دنیا و آدم‌های پایین، دور و دورتر می‌شوم و بین نقش‌ها گُم.
.............
از رمان: به جز سرخ، هر رنگی / فریبا منتظرظهور/ انتشارات گل آذین