نوشتن برای فراموش کردن

دور شدن انسان از طبیعت و تمایل بیش‌ازپیش او به مصرف‌زدگی و تضاد کار و سرمایه و عدم‌رضایتمندی کارگر دو وجه متعارفی است که در مفهوم ازخودبیگانگی انسان معاصر مطرح است. اندیشه‌های محیط‌زیست در جهان معاصر عامل اصلی از خودبیگانگی انسان را دور شدن او از طبیعت و تخریب محیط‌زیست توسط خود او به دلیل گسترش بیش‌ازپیش مصرف و نه به‌واسطه نیاز انسان امروزی بلکه به‌واسطه نیاز سازوکارهای اقتصادی به تولید و گسترش مصرف می‌دانند. دستگاه‌های ناسالم اقتصادی که به دلیل سود کوتاه‌مدت کره‌زمین را در معرض نابودی قرار داده‌اند و با ارایه یک سیستم تولید و مصرف نامتقارن حیات بشری را در معرض آسیب‌های جدی و جبران‌ناپذیر به ورطه نابودی می‌کشانند اما در اندیشه‌های چپ‌گرا، مفهوم از خودبیگانگی بر ناکارآمدی سیستم سرمایه‌داری در تأمین حداقل معیشت کارگران تأکید دارد.

فاطمه رحمدل :   در رمان دزده‌کشی ما با «آرسین» که یک محیط‌بان عاشق طبیعت و عاشق شغلش است سروکار داریم. هرچند همسر محیط‌بان «ریحانه» بر ناکارآمدی این شغل برای تأمین حداقل زندگی و معیشت تأکید می‌ورزد ولی آرسین مغرورانه از شغلش و عشقش که طبیعت است جانبداری می‌کند. یکی از کشمکش‌های اصلی در رمان همین تضاد نگاه آرسین و ریحانه به زندگی است. ریحانه طبیعت را هووی خودش می‌داند چون آرسین عاشق طبیعت است. نگاه آرسین به ماهرخ که در دل کوه در قهوه‌خانه پدرش کار می‌کند، نگاهی طبیعت‌گراست او ماهرخ را جزئی از طبیعت می‌داند به همین دلیل سه‌گانه‌های عشقی - عاطفی متداول در رمان‌های بی‌مایه در این رمان شکل نمی‌گیرد. احساس حسادت ریحانه به ماهرخ اصولا وجود ندارد ولی حسادت ریحانه به طبیعت به‌عنوان یک هووی پردردسر وجود دارد.
ریحانه در را باز مي‌كند، آرسین تندی سازدهني را از جيب بيرون مي‌كشد و نشانش مي‌دهد. «يكي ديگه خريدم.»
«خوب شد! خدايی دیگه حوصله غرزدن‌ها و بهانه‌گیری‌هات رو نداشتم.»
روي مبل لم مي‌دهد و آهنگی مي‌زند. ریحانه كنارش مي‌نشيند. سازدهنی را از دست آرسین مي‌كشد و مي‌گويد: «این‌که نو نيست! چقدر قراضه است! بابا حیدر بهت انداخته! ازش بعیده! اون هم کلاهبردار شد! »
«خودم خواستمش.»
ریحانه از توی کیفش پنبه الكلی پیدا می‌کند و روی سازدهنی می‌کشد.
«زدي به دهنت؟! اصلا مال كي بوده؟ ایدز ...هپاتیت... مرض نگیری حالا! »
ریحانه عاشق زندگي ‌ا‌ست و زن زندگی، زندگی معمولی: همسری، شغلی ثابت، درآمدی معقول و خانه‌ای، روزهای تعطیل میهمانی و گاهی سفری همراه با کودکانی قد و نیم‌قد. نه آن زندگی که آرسین تمهید دیده، بی‌هیچ زرق‌وبرقی، رفت‌وآمدی، آرام و کم‌خواهانه، خودش دور از شهر و در دل کوه و ریحانه اغلب تنها در خانه.
«مال تایماز نامی بوده... گفت صاحب‌منصبی به همراه ملازمانش آمده بوده سرخی‌آباد برای شکار میش. ١٠روز تمام با گروهش دنبال میشی حامله بودند تا بچه‌اش که به دنیا آمد، شکار کند. لحظه‌ای که میش را نشانه می‌رود، پیچیدن صدای سازدهنی همانا و فرار میش همان!... صدا از سازدهنی تایماز بوده که مردم می‌گفتند با حیوانات حرف می‌زده... میش فرار می‌کند، شکارچی عصبانی تایماز را نشانه می‌گیرد و... از آن به بعد دیگر هیچ‌کس ندیدش. باباحیدر گفت تایماز شیفته دختری بوده و این سازدهنی را همان معشوقه تایماز به باباحیدر داده...»

 

 روی خط داستان        

ناصر تدین، وحید قاسمیان  

 در این رمان ما پا به دنیای شکارچیان و محیط‌بانان می‌گذاریم. دنیایی بی‌رحم و آرام. طبیعت که مادر زمین است در ناباوری آدمیان از عملکرد خویش به‌سوی نابودی پیش می‌رود و هرازگاهی انسانی یافت می‌شود که عزم جزم می‌کند تا به یاری مادر رنجور خویش برخیزد.
« بي‌قرار این‌سو و آن‌سو مي‌رفت. گوشه دنجي ایستاد. پاهاش را از هم باز کرد. گردن کشید و پرده‌ دور نوزاد را به دندان گرفت و بره را بيرون کشید. آهو تقلا مي‌كرد. بره بيرون مي‌آمد. نحيف با موهاي لزج، ناتوان از ایستادن. مادر لیسش مي‌زد. با گردن زير شكمش را گرفت، کمکش کرد روي پاها بايستد و شير بنوشد. با هر جرعه‌ شير، جان مي‌گرفت. ما در اطراف را زيرنظر داشت. شیر خوردنش که تمام شد در پی مادر شروع به دویدن کرد. کمی دورتر چهار ماده آهو جست‌وخیز می‌کردند. »
 دزده‌کشی یعنی دور زدن شکار و سردرآوردن از جایی که انتظار ندارد. این رمان در ١٦٦صفحه در مهرماه ‌سال‌جاری به قیمت ٨٠٠٠٠ریال از سوی نشر «کتاب‌سرای تندیس» منتشر شده که سومین رمان فریبا منتظر ظهور است.

در پشت جلد کتاب آمده: با آرامش شروع شده است، مثل زندگی که اول روی خوشش را نشان می‌دهد و تشویقت می‌کند تا پیش بروی و بعد روی دیگرش را خواهی ‌دید که حریف می‌طلبد. انگیزه و اراده و عشق هم داشته باشی، بعضی درد‌ها را تاب نمی‌آوری. زودتر از آن‌که فکر کنی پیر می‌شوی، در بیست یا سی‌سالگی حتی.
پاهایم می‌لرزد. نمی‌ایستم. حرفی نمی‌زنم. ترسیده‌ام. ترسیده و حقیر شده‌ام. حقارت را پذیرفته‌ام تا زنده بمانم. شجاعتم را می‌دهم، زندگی‌ام را می‌خرم. راهوردی شمرده و با‌حوصله حرف می‌زند. چیزهایی از همان‌ها که برایش تعریف کرده‌ام. مظلوم و طبیعت دوست و جان‌برکف برای وطن، معرفی‌ام می‌کند. کم‌کم بدبخت نشانم می‌دهد... به چه روزی افتاده‌ام!

لینک : در روزنامه شهروند - 26 آبان 93