وقتی تولستوی داستان ماکسیم گورکی را نقد میکند:
"از واژگان استادانه بهره نمیجویید. تمامی روستائیان این داستان بسیار حکیمانه سخن میگویند. در حالی که این جماعت در زندگی واقعی خود، بریده برید و بیسر وته حرف میزنند و حتی در ابتدا نمیتوان دریافت چه منظوری دارند . البته از این کار خود هدفی دارند، در پس این کلام ابلهانه منظور خود را پنهان می سازند تا آن دیگری ابتدا حرفش را بزند. امکان ندارد که روستایی واقعی از همان ابتدا حکیمانه و عاقلانه سخن گوید. یعنی صلاح کار او در این نیست، زیرا میداند که هر کسی به ابلهان و سادهلوحان سهلتر نزدیک میشود. این چنین خود صبر پیشه میکند تا شما راز دل خود را فاش گویید و تمامی نقطه ضعفهای خود را آشکار سازید. روستایی دیر باور است و حتی حرف دلش را به زنش هم نمیزند. اما در داستان شما تمامی سخنان بیپرده است. گویی جماعتی دانشمند گرد هم آمده اند و هر یک سخنانی گهربار به زبان می آورد. واقعیت چنین نیست. "