جنون و کتاب
روز خوبی داشتم. همیشه وقتی کتاب میخرم خوبم. در مقابل کتابهای دوراس نتوانستم مقاومت کنم. توی کتابفروشی بی دقتی ( یا بی قیدی) کردم و همینطور کتاب برداشتم. موقع تاکسی سوار شدن متوجه شدم پولی ته کیفم باقی نمانده است. مجبور شدم مسیری طولانی را پیاده برگردم. فقط به خاطر نداشتن 500 تومان درآن لحظه! تمام راه به این فکرکردم نداشتن 500 تومان در یک روز میتواند چقدر مصیبت بار باشد. به این هم فکر کردم از خانمی خواهش کنم 500 تومان به من قرض بدهد ... اما باید گوشه ای میایستادم مردم را روانشناسی میکردم تا خانم محترمی برای گدایی پیدا کنم. اما از کجا معلوم بی تفاوت رد نمی شد؟ ترسیدم. منصرف شدم. از تحقیر شدن در نگاهی ترسیدم. لابد سرتاپام را برانداز می کرد به فکر فرومی رفت که گداست یا نیست، کلاش هست یا نیست... پیاده میروم...هنوز پاها توان رفتن دارند... چه شهری داریم ما!....یادم می آید در کلاسی که امروز دوست ندارم نامش را ببرم پسری کنارم نشست که کراوات زده بود اما دمپایی قهوه ای پلاستیکی بی جوراب پاش بود. نشست. گاهی بین سخنان معلم نظر می داد. معلوم بود فلسفه می دانست و کتاب خوانده بود. جزوه من را برداشت و خودش را باد زد. اول عصبانی شدم اما خنده ام هم گرفت.در سکوت گذشت. جلسه بعد کتابی آورد و گفت این رو میخری؟ پولش رو لازم دارم. دست کردم توی کیفم تا پولش را بدهم. مهربان نیستم کتاب با ارزشی بود. اما معلم بالای سرمان آمد و گفت پول را سر جاش برگردانم. و او ساعت استراحت از کلاس رانده شد. معتاد بود و دیوانه البته. فیلسوفی دیوانه. وقتی می رفت مدام میپرسید : " چرا؟" و معلم سعی میکرد متقاعدش کند " بچه های دیگه شاکی هستن." " اما من که کسی رو اذیت نکردم." " حالا برو" و او سرش را انداخت پایین و با آن کراوات باریک فرسوده و دمپایی های قهوه ای رفت توی شهر لابد بایستد مردم را روانشناسی کند و بپرسد: " خانم! کتاب می خرید؟" یا شاید بین ماشین ها بلولد و فلسفه ببافد و جوان های بالای شهر با ماشین های تازه از گمرک درآمده بوق های ممتد بزنند کنار گوشش.
سرانجام به خانه می رسم. با دوراس خوانی خستگی فراموش می شود.
"هردومان می دانیم که به هم دلبستهایم. اما خاموش میمانیم. شدنی نیست، حتی برای ما. چیزی وجود نداشت جزهمین ماجرا.این کتاب طاقت فرسا.و حضور "یان" که توی کتاب طی طریق می کرد. مثل آدمی سرگشته، انگار پریده بود توی کتاب تا مانع نوشتهشدن کتاب شود، و با این کار سیاق خود را دامن زد.
در مدتی که بیمارستان امریکن پاریس در اغما بودم، درلحظاتی بارقه ای از حیات در من پدید می آمد، البته به ندرت، خیلی هم کوتاه بود. یان را در کنار خود میدیدم، احساس کردم که اشتیاقی نسبت به من دارد، همین را هم از او پرسیدم: در این وضعت اغمای من، چه اشتیاقی پیدا کرده ای، بی آنکه بدانی بعد ازاین زنده میمانم یا نه. جواب داد: بله، همین طور است.
حرف زدیم، بی آن که در پی نتیجه باشیم. نه رمق حرف زدن داشتم نه توان نوشتن. حتی نمیتوانستم قاشق به دست بگیرم و آب دهانم مدام جاری بود و همهجا را خیس میکردم. بنیه راه رفتن نداشتم. حواسم نبود. می خوردم زمین. چنین زنی مورد علاقه آن مردبود، و علاقه آن مرد از سر عشق بود. "
مارگارت دوراس/ از کتاب: حیات مجسم
16 شهریور92