برای دوستان خبرنگار

برای آن تعدادی که فیلتر روی گوش و چشم شان نمی گذارند

از این سوبه آن سو کشیده می شوی، دارایی ات قلم است  و ضبط صوتی کوچک. جامه ات ارزان است تو را با جامه ی گرانبها چه کار! و رویه کفشهات شکسته شده از فرط راه رفتن. لم می دهی در صندلی اتوبوس یا مترو و به فکر فرو می‌روی.  خسته ای. چرت می زنی.  شلوارهای اتوشده و صورت های به حد کفایت خوابیده ، بدن لاغرت را با فشاری هل می دهند گوشه ای تا جمع تر بنشینی. جمع تر از یک نفر. هر چه کمتر جا اشغال کنی بهتر است. خودت را حذف کن. همه جا. بگذار"من" ها دیده شوند. این را به تو یاد داده اند. اولین اصل است در خبرنگاری. خودت را حذف کن، اسمت را از روی خبر. در گزارش ومصاحبه هم حذف کنی مرحبا دارد. می پذیری. عاشقی. بطری شراب نوشیده ای که پا گذاشتی در این راه. دنیا و آخرت را یک جا از دست داده ای.

درمنجلاب و گنداب پا می گذاری. گوش می شوی برای معتادان مخمور با تن و ذهنی ویران. خودت را نمی تکانی وقتی از کنارشان رد می شوی. زن ومرد آویزانت می شوند. غم دارند. اصلا خودِ غم اند اینها. از خودشانی حالا.

رخت جنگ می‌پوشی، لاشه می بینی چه فرقی ست ملیتش چیست مذهبش چیست ، سر بر زمین می‌کوبی می گریی و همه تن چشم می‌شوی . کودک بی سر را بغل می گیری. مادرش می شوی، پدرش. نمی‌ترسی از مرگ حالا. بخشی از توست حالا.

پا به اتاق های دربسته سیاست مداران می گذاری. بازرسی بدنی می شوی. مدارکت را می گیرند. دوربین های مخفی عکست را ضبط می کنند. اهمیتی نمی دهی. گفتم که، مست شده ای. برادر مرگی. راست می نشینی ، رو در رو، چشم در چشم ، گوش می شوی و سنگین  پا بیرون می گذاری.

زانو بر زمین می زنی  و گوش می شوی در کنار پیرزن شالی کار. پسرش می شوی. کاسه ی آشی می‌خوری هم کاسه با او. دستش را می‌بوسی. غریبه نیستی. محرمی بااو حالا.

روزت را شب می کنی. قلمت را می تراشی. شهر خواب است و حالا تو کلمه می شوی. کلمه کلمه کلمه

.... و ذهنت را منفجر میکنی.

فردا  تهدید می شوی . به سادگی نوشیدن جرعه آبی حذفت می ‌کنند. کسی سر از کار تو در نمی آورد جز خودت. این را می دانی. اما چه باک! تو عاشقی. برادر مرگ هستی.  جاری،  جهانی هستی که می‌توانی تا آخر عمر کلمه شوی.

 17 مرداد92