"سال بلوا"  رمانی در ستایش عشق

عباس معروفی

چاپ اول  1371

 

سبک سیال ذهن عباس معروفی آن چنان روان، آمیخته با نثر شاعرانه و توام با زبان سلیس فارسی است که  اعتماد به نفسی برای مخاطب نویسنده باقی نمی‌گذارد!  میانه های کتاب به خودم می‌گویم بی کار بودی که "سال بلوا" دست گرفتی! نزدیک نمایشگاه می رفتی و دلخوش چند کتابت می شدی و تمرین امضا می‌کردی!  خودت با دست خود گوشَت را می‌پیچانی و سر‌جات می‌نشینی که چه بشود حالا ؟! هی با خود فکرکنی که ... بگذریم...حالا کار از کار گذشته و  رسیده‌ام  به پایان رمان و خوشحالم که خواندم اش. پیش تر جذب کارهای  عباس معروفی نشده بودم  و این اولین خوانش جدی من از ادبیات  ایشان است.

 سال بلوا  روایت عاشقی نوشا و حسینا  در هفت  فصل است.فصل های فرد را نوشا روایت می‌کند و فصل های زوج  را سوم شخصی بی طرف.

نوشا دختر سرهنگ نیلوفری با یک نگاه شیفته‌ی حسینا کوزه گر شهر سنگسر می شود. سرهنگ نیلوفری پیش‌تر مرده‌است و او را از طریق سیال ذهن نوشا می‌شناسیم. نوشا، بازیگوش و شوخ طبع و سرکش  که تا کلاس هشتم درس خوانده، کدبانویی زیبارو که به عقیده‌ی پدرش سزاوار ملکه بودن است.

خانواده‌‌ی نیلوفری که سالها پیش در شیراز میان جاه و جلال و مال و منال زندگی می‌کردند، به امید ارتقاء شغل و در آرزوی انتقال به تهران، دارایی‌ شان را فروختند و راهی شهر پر تنش کوچک سنگسر در اطراف سمنان شدند. سرهنگ نیلوفری  از غصه کور می‌شود و  بعد از دو سال چشم از جهان فرو می بندد و خانواده اش هم هرگز به شیراز باز نمی‌گردند.

عالیه خانم زن سرهنگ نیلوفری بعد از مرگ همسرش فقط سیگار دود می‌کند و منزوی در گوشه‌ای روزها را به شب می‌رساند. گاه گاهی دخترش را به باغ های درگزین می برد و فوری برمی‌گردند و خودش هم نمی‌داند اصلا چرا این همه راه را رفته‌اند. عالیه خانم در داستان نقش کوتاه  اما کلیدی دارد و تنها وظیفه ای که بر عهده اش گذارده شده وادار کردن نوشای هفده ساله به ازدواج با دکتر معصوم تازه از خارج بازگشته ی 34 ساله است . ازدواجی ناموفق که عالیه خانم خیال می‌کرد نوشای جوان و بی تجربه‌اش را خوشبخت خواهد کرد.

حسینا که تمام کوزه‌های شهر ممهور به مهر اوست یک دل نه صدل عاشق نوشاست اما  راوی سوم شخص هم  به ذهن او راه نمی‌برد. نوشا هرازگاهی در راه برگشت از مدرسه به کارگاه کوزه گری اش می رود و حسینا  برایش افسانه‌ دختر پادشاه را می‌گوید. اما فلسفه  خیام واری که از کوزه گر انتظار داریم درمیان نیست. گفتگوها فقط عشق است و افسانه.

تسلط نویسنده به زبان فارسی و دایره واژگان او در خور توجه است. اشیاء( پرده ها، مبلمان، معماری ساختمان، لباس ها ، ...)  با نام دقیق خود به کار می روند. کمتر نویسنده‌ای را می‌شناسم که چنین تسلطی بر نام  واقعی اشیاء داشته‌باشد.  

سنگسر شهری ست که از یک سو یاغی ها در کوه پنهان شده اند و امنیت مال و جان مردم را تهدید می‌کنند، از سویی سرباز های روس در شهر رفت و آمد دارند و به ظاهر مشغول ساختن پلی بین  قلعه کافر و کوه پیغمبران هستند. داخل شهر هم نظامیان سعی دارند با  اتکا به خشونت، خشونت را کنترل کنند. رزم آرا  قبله نمای جدیدی ساخته ودر شهر مردم را به شک انداخته است. خانه به خانه می‌گردد و مردم را هم در دین خود و هم در پاکدامنی زن های خود به شک می اندازد و در هر خانه ای که راهش دهند به نام دین  فتنه به پا می کند.

فرماندار نظامی شهر تصمیم می‌گیرد برای خواباندن آشوب در شهر چوبه ی داری برپا کند. همه مخالفند، حتی دکتر معصوم. معلم‌ها به رهبری حسینا اعتراض و تحصن می‌کنند. فرماندار نظامی در پاسخ به اعتراض، کتابخانه‌ی شهر را به آتش می‍کشد. شاعر شهر شعری می سراید.  با وجود مخالفت ها چوبه‌ی دار ساخته و در شهر برپا می شود. و زیباترین صحنه های کتاب تصویر می‌شوند.  اولین قربانی، بز اخوی است....

" بعدازظهر داری ساخته شد که هیچ کس لنگه اش را ندیده بود. سروان خسروی گفته بود که این جزو آثار باستانی می شود و گفته بود اگر آدم ماهری پیدا کند می دهد روی آن نقش بیندازد، نقش پل صراط، ترازوی عدالت، مار غاشیه ، شیطان رجیم..." ص 112

 دکتر معصوم تا روزی که پی به راز نوشا نبرده مخالف دار است اما از لحظه ای که به عشق بین حسینا ونوشا پی می‌برد ، شب و روز طناب دار را بر گردن حسینا تصور می‌کند.

عروسی و عزا و قتل در صحنه ای از  داستان بهم گره می خورد. جنگ، سیل، قتل، دزدی، اعدام، تجاوز، کتک زدن، همه در این رمان جای دارند و درهم تنیده اند اما چنان نویسنده  با مهارت و تکرار مخاطب را  هدایت میکند که در انتها می‌توانی آسوده از داستان پا بیرون بگذاری. اگر چه ورود به دنیایی که نویسنده در صفحات آغازین رمان می سازد کمی دشوار است اما توصیف های شاعرانه ، تکرار داستان در جای جای  رمان ما را  درون این دنیا نگه می دارد تا خوب تماشایش کنیم.

دنیای ذهنی آدم های سال بلوا محدود و خالی از آرمان گرایی است. روشنگری‌های عیان، محدود به تک گویی های سرهنگ نیلوفری و تک بیت های شاعر نیمه دیوانه شهر و  معلم ادبیات همیشه مست سنگسر می‌شود. میرزا حسن،  عاقله مرد   نیز  در این بین تماشاگری بیش نیست. رمان به شدت وفادار به فرهنگ ایرانی است. گفتار، پوشش، روابط و مناسبات در هر محفلی از جمله عروسی، می کده، خانه، مهمانی و هم چنین میل به ملک و املاک ، غیرتمندی،چشم چرانی و .... همه و همه برگرفته از فرهنگ سنتی ایرانی است.

 در رمان  عدم قطعیتی در کار نیست. نوشا زیباست و بدون نقص. حسینا همه‌ی دختران شهر را مجذوب خود کرده، دکتر معصوم آدمی معمولی است که چنان بدطینت و پست می‌شود که سرانجام نوشا را زیر ضربات خود می‌کشد و خود نیز سرنوشتی جز جنون ندارد. میرزا حسن رئیس انجمن شهر  آدم خوبی است، جاوید نوکر خانه زاد خانواده نیلوفری خوب و بی آزار است ،  فئودال معروف شهر و پسرهایش شعبان بی‌مخ‌های شهر هستند و رزم آرا دغلکاری است کثیف.

جهان داستانی سال بلوا جهانی سیاه و سفید است.  جهان عاشقان و عاشق کشان. جاوید زرتشتی به خاطر عشق نابود شده است، عمه‌ی نوشا به خاطر عشق به نوازنده‌ی دوره گرد به دست سرهنگ نیلوفری کشته شده، حسینا کشته می شود، نوشا به خاطر عشق می‌میرد ، سرهنگ نیلوفری که عاشق زنش بوده می‌میرد، عالیه خانم که عاشق سرهنگ نیلوفری بود بعد از او نابود شده است، غلامحسین شب عروسی اش به ضرب گلوله می‌میرد، تازه عروس با سم قوی خودکشی می‌کند،  سرباز روس که عاشق دختری سنگسری شده و دختر از او باردار است به جرم رابطه‌ی نامشروع به دار آویخته می‌شود.

در فصل پایانی رمان، مردی که بسیار به حسینا شبیه است و خودش را سیاوش برادر حسینا معرفی می‌کند، را می‌کشند. با برادر بودن سیاوش و حسینا آخرین میخ نیز کوبیده می شود و این طرح که بازآفرینی اسطوره ی سیاوش است، تکمیل می شود.

سوگ سیاوش هنوز در اماکنی از ایران برگزار می‌شود و از قضا بسیار شبیه مراسم عاشوراست. و اگر معتقد به تقدم وتاخر در اسطوره و واقعیت باشیم مراسم عاشورا شبیه سوگ سیاوشان است. مسجدی در شیراز به این نام وجود دارد. همچنین نشانه‌های سوگ سیاوش بر آثار سفالی کهن  و جدید هنوز دیده می شود.

" من از کجا می دانستم حسینا در گوشه میدان تعزیه حجره ای دارد و از صبح تا شب سرش به خاک و سفال گرم است. مشتی گل بر می دارد و آن قدر باهاش ور می رود که کوزه ای بسازد. من چه می‌دانستم که همه کوزه های خانه ما ممهور به مهر اوست: حسینا. " صفحه 23

معروفی سبک منحصر به فردی دارد که در طول رمان به آن وفادار می‌ماند. رفت و برگشت های زمانی دارای ریتمی موزون است. با وجود تعدد شخصیت‌ها ی فرعی که می‌تواند موجب سردرگمی مخاطب شود داستان به دلیل تکرار خط اصلی روایت در فصول مختلف، براحتی در ذهن نقش می بندد و شخصیت‌ها بی کم و کاست در جای خود می‌نشینند.

"مرز بین حلال و حرام کجاست ؟ دین چه معنایی دارد؟ با صدای مردانه توی دلت بگو دین راهی است برای رستگاری بشر. آقای یغمایی دبیر ادبیاتمان می گفت: در سرزمین بی آدم، دین بی معناست.

 هنر هم راهی است برای رستگاری بشر. و مادر گفت: از همه انگشت هاش هنر می ریزد. آشپزی، خیاطی، گلدوزی ، خانه داری و حتی قلاب بافی. اما مادر عشق هنر نیست؟ " ص 264